من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا.
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنیِ فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا.
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم
نگران نباش چه با بله چه با جانم؛
این روزها را بدونِ تو با "خیالت" سر میکنم ..
همین حوالیست ..
پرسه میزند این اطراف!
هرروز اسمش را میخوانم
دلبرانه دستش را بالا میگیرد
و من تیکِ حاضریش را میزنم ..!
خسته از قصه های شوم
از همدردی های مسموم
اصلا اینها را بی خیال
خسته ام از نبودنت
تنهایی دارد نابودم می کند
بیین برگها دارد فرو می ریزد
روزهایزیبایمان دارد تمام می شود
تورا دوست دارم نازنینم
با همه شیرینی ها
تلخی ها
گریه امانم نمی دهد
دستهایم را بگیر
رهایم نکن
مرا با حسرتت رها مکن
ترانه ای در لبهایم هستی
تنها عشق عمرم هستی
نگذار این عشق نا تمام بکماند
چه می شود
دیگر جدل نکنیم
از هم جدا نشویم
همدیگر را در امان خدا
با امید پوچ اینکه
ادمی به درد عادت می کند
رها نکنیم
بهترینم
ترانه ای در لبهایم هستی
تنها عشق عمرم هستی
یک نقطه عطف در زندگی
قبولی در رشته کارشناسی ارشد باستان شناسی
یک رو دخسته و گرفتار
از زندگی در جمعی نادان و خود بزرگ بین
از فهم نادرست هر انچه که در ذهن یک انسان می تواند خلق شود
هیجان تغییر در زندگی
اندک اندک
رفتن به تپه چالتاسیان
روز اول
چشم
چشم دو ابرو
اما چه چشمی
چه ابروهایی
دختری با اعجاز در هر کلمه
زیابیی تمام نشدنی
مریم
بهترینم
نمی دانم
خودت می دانی یا نه
اما با هر کلامت
حتی با هر نگاهت
اشوب به پا نمی کنی
ارام می کنی ادمی را
نازنینم
کلام حقیقتا قاصر است
در بیان احساسم
که چطور
دنیای من را تغییر دادی
میدانی
در همین جنگیدن برای توست
که من تغییر کردم
زیباترینم
وجودم
عمرم
نفسم
من دیگر خود را مرداد ماهی نمی دانم
حتی در طالع بینی ها
ماه آبان را نگاه می کنم
من با تو متولد شدم
حتی گاهی منتظر می شوم
دیگران این روز را به من تبریک بگویند
مرداد ماه دیگر برایم معنا ندارد
تنها ابان است
بگذار با یک کلام از شاعر سخنم را به اتمام برسانم :
گر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت
دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت
بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم
از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت
من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت
تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم
بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت
جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

نازینینم
اکر می خواهی به زندگی من پایان دهی
به دشنه و خنجر نیازی نیست
چشمانت بس است
بهترینم
اگر می خواهی تا اعماق قلبم بروی
به گلوله نیازی نیست
حرفهایت
شیرینت زبانی هایت بس است
نفسم
سنگ بودم
در دستانت اب می شدم
کوه بودم
فرور میریختم
از نگاهت
معشوقم
اگر در این راه عاشقی
گناهکار من هستم
نیازی به زندان نیست
حسرت تو
مرا مجازات است
این دلتنگی
مجازات است
دنیای من
فهمیدم
در زمان هایی که حرفمان می شود و نیستی
شیرینت زبانی هایت بس است
در همه جای زندگی ام حضور داری
برای یک روز
راحت و اسوده خوابیدن
نیازی به نرم ترین بالش ها نیست
پاهایت مرا بس است
بهترینم
نازنینم
نفسم
چشمانت بس است
شیرینت زبانی هایت بس است
پاهایت مرا بس است

نمی دانم از اب و هواست
یا از آب
معشوقه ای دارم با رنگ و بوی یک گل
دنیا را هم به من بدهند فایده ای ندارد
باز تو در ترازو سنگینی می کنی برای من
عشق اوست که روحم را پر از حرارت می کند
در هر نفسی اورا حس می کنم
اولین و اخرین معشوق من است
مهربانم
وفادارم
دردم را
شادی ام را با تو تقسیم کرده ام
عمرم را با تو تقسیم کرده ام
اگر در قلبت به جای من
سنگ هم بگذاری
باز هم می گویم
امر توست
فرمان توست
اطاعت می کنم
سرورم
اگر بگویی
دیگر نگاهت نمی کنم
بازهم می گویم
امر توست
فرمان توست
اطاعت می کنم
اگر بگویی
دیگر نامت را بر زبانم نمی اورم
می گویم
وای بر من
که خاک بر مزارم پاشیدی با این حرف
اما بازهم
امر تو.ست
فرمان توست
اطاعت می کنم
نازینم
موهایت را جمع کن
بر روی پاهایم بشین
به تقدیر باور نکن
بگذار برایت ترانه ها بگویم
نگاه پر از عشق تورا با هبچ چیزی در این دنیا
عوض نمی کنم
روزهایی که با تو گذراندم
با هیچ چیز عوض نمی کنم
نازنینم
روزهای سخت
تمام می شود
صبر کن
روزهای سخت تر را هم پشت سر گذاشتیم
همانند قوهای عاشق
در اغوشم بکش
روزهای پر ازغم هم تمام میشود
بهترینم
نازینینم
نفسم
مریم مهربانم

نازنینم
نمی خواهم در یک عاشقانه
صحبت از درد کنم
صحبت از انچه که بر ما می گذرد کنم
اما
می خواهم بگویم
من از دل یک تاریکخانه
از بین میلوین ها شبح بی روح و عاطفه
که تنها خود را می بینند و می شناسند
هرزگی ها والودگی های خود را
با وقاحت هرچه تمام عشق می نامند
نام زیبایت را صدا زدم
من در این زمانه عاشق کش
فریاد عشق برایت سر زدم
من از میان اضطراب های وحشتناک
شجاعانه ندای عشقت را سر دادم
بهتربنم
زیباترینم
من با غرور هر چه تمام عاشق تو شدم
من امید را در دل نا امیدی ها
با عشق تو جستجو می کنم
می خواهم بگویم
سحر بسیار نزدیک ااست
باورما بشود یا نشود
در شوره زار هم
می توان گل عشق را کاشت
من می گویم می شود
گل مریم من
مریم قدیس من
با
زیبا ترین کلام تمام می کنم
دوستت دارم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
این درد نهانسوز، نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب، شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بیمهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه پاییز، شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم.
"محمدرضا شفیعی کدکنی "
صاحب این عکس ؛ قادر نام دارد، او ثبات عقلی ندارد.او فکر میکند چوبی که سوار آن است یک ماشین مرسدس است.قادر به هر نقطه از شهر مالاتیا ( یکی از شهرهای ترکیه ) که بخواهد برود با مرسدسش میرود.
تا اینجای قضیه عادی بنظر میرسد اما :
تقریبا همه مردم شهر بزرگی چون مالاتیا؛ بنز خیالی قادر را پذیرفته اند و با چوب او مثل یک ماشین برخورد میکنند. قادر در چراغهای قرمز می ایستد رانندگان مالاتیا هر چقدر هم عجله داشته باشند به قادر حق تقدم در عبور میدهند.
موقع پارک ماشین، مرسدس قادر را هم در نظر میگیرند.
همه شهر حواسشان جمع است تا افرادی که از شهرهای دیگر به مالاتیا می آیند و قادر را نمی شناسند چیزی به او نگویند که ناراحت شود.
قادر عاشق ماشینش است او آن را به نمایندگی های تعمیر مرسدس در مالاتیا میبرد.
در آنجا مکانیک ها با جدیت مشکلات فنی ماشینش را به قادر توضیح میدهند،
شاید باور نکنید اما پلیسهای ترافیک شهر مالاتیا هم حواسشان به قادر هست.
تا کنون چندین بار بخاطر ورود ممنوع، سرعت زیاد، حرکت در پیاده رو و پارک ممنوع او را جریمه کرده است.
در زمانهای مشخص هم از قادر میخواهند ماشینش را به دفاتر معاینه فنی ببرد. مردم یک شهر با همه مشکلاتی که دارند ، با همه مشکلاتی که قادر با مرسدس خیالی اش میتواند برای ترافیک شهر بزرگی چون مالاتیا (که اغلب در مرکز شهر در تردد است) درست کند باز برای خراب نکردن رویای قادر و نشکستن دلش چوب او را مرسدس میبینند و با او در خیابانها مثل یک راننده مرسدس برخورد میکنند

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
"فریدون مشیری"


نازنینم
همه وجودم
بهترینم
مریم
من سیر نمی شوم از تکرار مدام این واژه ها
نازنینم
بهترینم
نازنینم
میدانم
درد های هرکس به بزرگی عشقی است که دارد
کمتر عاشق
درد کمتر
اما درد که مهم نیست
به جایش تنفر
کینه
خود بزرگ بینی
گفتگوی ذهنی با ادم ها
حسادت ها
ادا اطوار های نخ نما را
عاشقان ندارند
نازنینم
مثل است در این سرزمین که عاشق
گوشهایش کر است و چشمهایش نا بینا
اری
چون صدای دلنشین معشوق
جایی را برای شنیدن مزخرفات این ملت خود بزرگ بین نمی گذارد
جشم معشوق مدام نمی تواند مانند اینها چیزهای بی ربط و کریه و زشت را ببیند
مریم
بهترینم
من این درد عاشقی را دوست دارم
چون انسان ساز است

سلام نازنینم
در مسافرت هستی و من دلتنگ
نمی دانم چه کار کنم
گوی موزیکالی که به من دادی کوک کردم
شاید شنیدن صدایش مرا کوک کند
بدک نیست
ولی هیچ جیز
هیچکس
به اندازه تو مرا کوک نمی کند
مریم
دوست دارم همانند این خرس درون گوی باشم
البته نه تنها
بلکه با تو
همانند این چشم نداشته باشم
و اسیر در میان برفها باشیم
مریم
هیج استعاره ای
شعری نمی توانم بگویم
بیان کنم
ولی به شدت دلتنگت هستم
![]()
باور همه که کوچه های عشق خالی از تک درخت های عاشق است، من درختی یافته ام که هر روز بر روی پیکره اش مشق عشق با نوک مهر می زنم، در میان باور همه که می گویند اگر از عشق بگویی سکوتی مبهم تو را قورت خواهد داد، ولی من با فریاد عشق در میان این کوچه باغ پر هیاهو فریاد زدم، فریاد زدم که دوستت دارم ای ستاره همیشه مهتابی من، چرا که در این کوچه ها تنها پروانه ها قدم می گذارند که رقص شاپرکها را به وادی عشق تنها به عشق هایی مثل تو تقدیم کنند. و به راستی که عجب رنگارنگ شدن از طبیعت عشق قشنگ است...