با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم
با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم

عجب سیرکی است
همه‌مان خواهیم مُرد
این مساله به تنهایی
باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم
ولی نمی‌کند
ما با چیزهای بی‌اهمیت و مبتذل
کوچک شده‌ایم
ترور شده‌ایم
ما در هیچ هضم شده‌ایم

چارلز بوکوفسکی 
مترجم : مهیار مظلومی

..............................................

آمدم یاد تو از دل

به برونی فکنم

دل برون گشت

ولی یاد تو با ماست هنوز ...!

 

ایرانی حال خراب

 

من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس.

آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ها و بکن ها و نکن ها و بگیرها و ببندها و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر.


بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد.


تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش شدند؟ 

نه ، خارج را همین خارجی ها خارجش کردند ؛ همان طور که ایران را ایرانی ها ، ایرانش کردند؛ عراق را عراقی ها عراقش کردند؛ افغانستان را افغان ها افغانستانش کردند...


فکر نکن این فقط حکومت‌ها هستند که آدم ها را می سازند، نه اتفاقاً این آدم ها هستند که حکومت‌ها را می سازند.


من اینجا هستم در همین خارج دوست داشتنی شما و دارم از نزدیک می بینم که قانون هست اما چطور بعضی ایرانی ها همه فکر و ذکرشان این است که همین قانون را دور بزنند و زیر پا بگذارند.

کار هست اما چرا او هزار و یک ترفند می زند که از همان کار شانه خالی کند.

آزادی بیان هست اما چرا حرفی ندارد که بیانش کند.

تساوی حقوق زن و مرد هست اما چرا باز هر بلایی که می تواند بر سر زنش می آورد.

امید هست ، اما او چرا ندارد؟

لذت های پاک و بی آلایش هست اما او چرا نمی تواند ببرد؟ 

موزه هست اما چرا او نمی رود؟ 

کتابخانه هست اما چرا او عضو نمی شود؟ 

هزار و یک فعالیت فرهنگی هست اما چرا او شرکت نمی کند.

کتاب هست بدون سانسور و ممیزی هم هست اما چرا او نمی خواند؟ 

موسیقی کلاسیک هست، تاتر مدرن هست، هنر متعالی هست، فلسفه ی روز هست ،علم محض هست،اما چرا او باز دنبال قلیان دو سیب است و سالن مد و غیبت پشت سر پری خانم و زری خانم؟


تمرینش نکرده؟ یادش نداده اند؟ دل و دماغ ندارد؟ رنج بسیار کشیده؟ میراث دار یک اندوه تاریخی ست؟ تقصیر زمین است تقصیر زمان است ، تقصیر این است، تقصیر آن است؟ باشد حق با شماست.


اما باور کن خارج ،حال کسی را خوب نخواهد کرد.

اول باید حال خودت را خوب کنی ،بعد با خود ببری حالت را هر جا که می خواهی..


تا عطر تنت اینجاست نبضم به تو وابسته ست

یک شمع تو روشن کن، پروانه شدن با من

مِی از من و ساقی تو، پیمانه شدن با من

 

یک بوسه ز تو کافیست، آغوش نمی خواهم

یک جرعه فقط ساقی، میخانه شدن با من

 

تو تلخی این مِی را یک کاسه تحمل کن

شیرین چو لبهایت، دردانه شدن با من

 

باز حلقه مویت را، در باد رها کردی؟

از بند رهایم کن، شاهانه شدن با من

 

تا عطر تنت اینجاست نبضم به تو وابسته ست

با بوی نفس هایت، جانانه شدن با من

 

چون نورِ حضورت هست این باغچه با من گفت  

یک غنچه ز تو کافیست، گلخانه شدن با من

 

صد دانه ی این تسبیح، یک جمله به من می گفت:

یک بار تو عاشق شو، یکدانه شدن با من...


نتیجه تصویری برای تا عطر تنت اینجاست

با خود فکر می کردم

نویسنده چشمهایش  در چه حالی بوده است موقع نوشتن 

یاد خنده هایت افتادم

اگر بزرگ علوی برای یک جفت چشم

رمانی نوشته است

من می توانم چندین جلد غزل و قصیده بنویسم

با نام 

خنده هایت

خنده هایی شیرین

که بر ان لب شیرینت می نشیند

و مرا دیوانه می کند

خنده هایت

نشان از روان بی ریا تو دارد

از درون زیبای تو

خنده هایت

امید است

خوشبختی است

زندگی است

خنده هایت

همانند یک رمان دلنشین است

در یک عصر زمستانی

در یک کلبه چوبی

با یک فنجان قهوه

یا یک لیوان چای داغ


خنده هایت

داستان افرینش است


خنده هایت

زیباترین لحظات زندگی من است


پس بخند که دیوانه خنده هایت هستم

تصویر مرتبط


6 سال

2190 روز

52،560 روز از عمرم گذشت

با 27 سالگی شروع شد

با 33 سالگی تمام شد

 امدند در زندگی  ما نا محرمان

نا عاشقان

 همه عمرم

قایق نجاتم

ساحل امیدم

مرا در اقیانوس زندگی رها ساخت

نه یک قایق

نه ثانیه ای آرامش


نه انگشتری بر انگشت  دست چپ

هیچ کدام نصیبم نشد

 همانند گنجشکی در زیر باران بر خود لرزیدم

در دل این قفس بزرگ خود خواهی های نسلی مجنون و خودشیفته

منتظر ماندم

 نتوانستم پرواز کنم

 یا این گنجشک در اغوش گرمت بکش

یا رهایم کن پرواز کنم

 قفس را باز کنید

به سرزمین روشنایی ها پرواز کنم

 نه ثروت می خواهم

نه شهرت

حتی نه نام نیک

 من تکیه گاهی می خواهم استوار

توام پرواز کن

من هم اگر بال و پری برایم ماند

جان ندادم در دل این قفس پرواز خواهم کرد


ای کاش با هم دیگر پرواز کردن را تمرین می کردیم

نتیجه تصویری برای به سرزمین روشنایی ها پرواز کنم




«کسی که بهتر از همه فکر می‌کند، بدتر از همه هم خطا می‌کند».


هر فلسفه بزرگ اعتراف بنیانگذار آن و مجموعه‌ای از افشاگری‌های غیر داوطلبانه از خاطرات شخصی است». فریدریش نیچه
«کسی که بهتر از همه فکر می‌کند، بدتر از همه هم خطا می‌کند». مارتین هایدگر

کتاب فیلسوفان بدکردار که نایجل راجرز و مل تامپسون، دو نویسنده منتقد بریتانیایی آن را نوشته اند در نوع خود کتابی استثنایی است. استثنایی بودن این کتاب از این جهت است که انگاره جدا کردن مولف از اثر را با آوردن فکت های غیر قابل انکار یک بار و برای همیشه رد می کند. کتاب در سال 1393 ترجمه شده و انتشارات امیرکبیر برای اولین بار آن را وارد بازار کرده است. استدلال اصلی این کتاب این است که بر خلاف ادراک رایج در حلقه های فلسفه و اندیشه، تفکر را به هیچ عنوان نمی توان از زندگی شخصی جدا کرد. از این جهت، این کتاب یک کتاب منحصر به فرد به حساب می آید. 
فیلسوفان برای 2500 سال مکررا با این پرسش روبرو بوده‌‌اند: تفکر خردمندانه فیلسوفان با زندگی آنها خارج از سالن‌های سخنرانی چه ارتباطی دارد؟ البته منطقی است از فیلسوفان انتظار داشته باشیم که رفتار منطقی‌تر و موقرتری داشته باشند که نشان دهد آنها خود تا حدی به آنچه می‌گویند عمل می‌کنند. واژه «فیلسوف» به معنای دوستدار خرد است که به معنی این است که فیلسوف باید باشخصیت، و به صورت بی غرضانه به دنبال خیر و حقیقت باشد. بسیاری با این ‌ایده‌آل زیسته‌‌اند. اسپینوزا در هلند قرن هفدهم و کانت در آلمان قرن هجدهم هر دو مردانی گوشه گیر اما شرافتمند بودند. اگرچه اسپینوزا مردی عزلت گرا بود اما عزلت گرایی او در نتیجه افکار دگراندیشانه و کمتر قابل پذیرش او در آن زمان به او تحمیل شد. کانت که در یک عصر راحت‌تر زندگی می‌کرد مردی به شدت اجتماعی بود که همیشه دوستان و همکاران نزدیکش را می‌خنداند. با وجود این، هر دو نفر آنها در برابر وسوسه ورود به زندگی عمومی مقاومت کردند. هرچند به هر دو نفر کرسی‌های بسیار مهم دانشگاهی پیشنهاد شد، هر دو ترجیح دادند تا به جای اینکه مورد تشویق قدرتمندان –یا همان هوراهای رسانه‌ای امروز خودمان- قرار بگیرند، از طرف تعداد بسیار کمتری از دانشجویان و یا همکاران نقد شوند. 
اما دیگران –و گاهی معروف‌ترین‌ها- تسلیم شدند. شهرت، سکس و قدرت –و گاهی هر سه، و هر از گاهی هم پول- آنها را فریفت و از برج عاج به پایین کشید تا تفکر درخشان آنها را در جهانی که احترام کمی برای علم و دانشگاه قائل بود، به خدمت بگیرد. برخی اوقات آنها بدرفتاری کردند و گاهی رفتار آنها تاسف آور بود. فیلسوفانی که در فضای روشنفکری خدایگونه بودند، ممکن بود در جهان پول و قدرت شرمنده‌ترین کودکان باشند. تاسف بارترین یا بدترین مورد از این دست می‌تواند مارتین هایدگر باشد که در سال 1933 از عزلت‌گاه خود در جنگل سیاه خارج شد تا تبدیل به یک تبلیغات چی بدنام رژیم تازه به قدرت آمده نازی شود. فلسفه دیکتاتور مآبانه او که آنچنان با حرارت از آن دم می‌زد چندان به دردش نخورد. نازی‌ها هم مثل اغلب دیکتاتوری‌ها دوست داشتند به جای سر و کله زدن با یک نابغه غیر معمولی، با تعداد زیادی آدم معمولی و توسری‌خور کار کنند. در واقع، هایدگر در سال 1933 در پست خود به عنوان رئیس دانشگاه ماربورگ دچار مشکل شد اما در سی و یک سالی که پس از سقوط رایش سوم زیست، هرگز قبول نکرد که اشتباه کرده است. در آن سوی قطب سیاسی، ژان پل سارتر رهبر هستی‌گرای بسیاری از باشندگان میانه قرن بیستم، حتی مدت زیادی پس از افشای بلاهایی که در گولاگ‌ها بر سر انسان‌ها می‌آمد، کمونیسم شوروی را تبلیغ می‌کرد. راجرز و تامپسون همچنین نشان داده اند که سیمون دوبوار که یکی از ستون های اندیشه فمنیسیم است خود به هر زنی رسید او را له کرد و گواهی تدریس او که همجنس باز بود، به دلیل تجاوز مکرر به دختران دانش آموز و دانشجو برای همیشه در فرانسه تعلیق شد


سیاست تنها حوزه‌ای از زندگی نیست که اغلب در تضاد با فلسفه قرار می‌گیرد. برتراند راسل بعد از اینکه در سال 1913 کتاب مهم خود به نام مبادی ریاضیات را با کمک آلفرد نورت وایتهد نوشت، احساس کرد وظیفه دارد در مورد مشکلات کوچک‌تر انسان‌ها مثل ازدواج، زادآوری و روابط جنسی هم موعظه کند. او به شدت کار می‌کرد –روزی حدودا 2000 کلمه می‌نوشت- و قوانین را بر اساس تفسیر یک انسان ترقی‌خواه ابتدای قرن بیستم بازنویسی کرد. اما زندگی زناشویی خود او به هیچ عنوان یک زندگی نمونه نبود. سه طلاق تلخ قلب‌ها و خانواده‌های او و اطرافیانش را در هم شکست و باعث شد که بازماندگان او به طرز مصیبت باری زندگی‌های از هم پاشیده خود را نظاره کنند. زن بازی‌های دائمی او باعث شد به او لقب زن باز فلسفی و برتی کثیف بدهند. حتی نگرش‌های سیاسی او هم آشفته و پر اشتباه بود. او که به خاطر راه انداختن کارزارهایی علیه بمب اتمی معروف بود و چند سال قبل هم به خاطر مخالفت ذاتی با جنگ، مخالف جنگ جهانی اول بود، در دهه 1940 خواهان حمله اتمی پیشدستانه به شوروی بود. این در حالی بود که شوروی در آن زمان هنوز بمب اتم نداشت. 
فیلسوفان دیگری که علاقه‌ای به سیاست نداشتند نظراتی را ارائه کردند که بر روی کاغذ کاملا منطقی به نظر می‌آمدند و نگرش‌های جدیدی به جهان را پیشنهاد می‌دادند. مریدان نیمه مدهوش آنها از آنها مرشدان و یا حتی پیامبران بی‌نقصی می‌ساختند. در دهه 1930 و 1940 لودویگ ویتگنشتاین زندگی فلسفی در کمبریج را به طور کامل در تسخیر خود داشت. پیروانش چنان تحت تاثیر او بودند که حتی شیوه لباس پوشیدن او را تقلید می‌کردند. ویتگنشتاین با ریاضت زندگی می‌کرد. او ثروت سرشاری که به ارث برده بود را نخواست و از هر نوع آسایش در محیط دانشگاهی پرهیز کرد تا یک زندگی شبیه راهبان و تارکان دنیا را ادامه دهد. چنین دیدگاهی قابل دفاع است. بسیاری از عارفان و قدیسان از علقه‌های شخصی و ثروت خود گذشتند تا بر افکار خود متمرکز شوند و ویتگنشتاین هم بر اساس خلق و خویش باید در شمار بزرگ‌ترین مرتاضان تاریخ به حساب آید. اما در محیط منظم دیرها و صومعه‌ها این خودآزاری‌های خودنمایانه به سمت حمد و ستایش خداوند و نه خودستایی، هدایت و کنترل می‌شود. برای ویتگنشتاین که زمانی برای زندگی در یک دیر ثبت نام کرده، اما به دلیل مناسب نبودن رد شده بود، چنین ریاضت کشی به یک زندگی شخصی خشک و شخصی منتهی شد. خرافه‌گرایی و برخی اوقات خشونت فیزیکی که او به همراه افکار به غایت هوشمندانه خود مطرح می‌کرد از زندگی شخصی مساله دار او سر بر می‌آورد. او که در یکی از تشبیهات فوق العاده‌اش گفته بود «به مگس راه خروج از بطری را نشان دهید» خود زندگی بسیاری از پیروانش را نابود کرد و در نهایت تنها اندکی از آنها توانستند بعد از اینکه مرادشان هر بلایی بر سر آنها آورد، تبدیل به فیلسوفانی واقعی شوند. 
احتمالا برای ناآگاهان هیچ فیلسوفی خطرناک‌تر از فریدریش نیچه نیست و مسلما امروز هیچ فیلسوفی محبوب‌تر و حتی مد روز‌تر از نیچه نیست. از آنجا که چاپخانه‌ها موجی از کتاب‌هایی که در مورد زندگی و آثار او نوشته شده را وارد بازار می‌کنند، مارکس و بقیه متفکران پشت آوازه او گم شده‌‌اند. از آنجا که بیشتر روانشناسان هم مثل فیلسوفان به جای ارائه یک نظام تفکر تنها به تکرار کلمات قصار بسنده می‌کنند، این بندباز روشنفکر (این اصطلاحی است که خودش به کار برده) لاف بر هم زدن نظام‌های قوانین موجود را می‌زند. از همه چیز گذشته، او ادعا می‌کند که به زندگی آری می‌گوید و نه تنها سنت‌های یهودی-مسیحی، بلکه حتی سنت‌های افلاتونی، بودائی و دیگر سنت‌ها را به خاطر اینکه زندگی را نفی می‌کنند، نفی می‌کند. او اغلب این کار را به بدترین وجه ممکن و با ستایش از دیکتاتورهایی مثل چزاره برجیا که از نظر وی مصداق ابرانسان ‌ایده‌آل اوست، انجام می‌دهد. او به سختی به اجداد مسیحی‌اش اهانت می‌کرد و بعدا حتی نگاه مسیحیت به سکس را به طرز وحشتناکی منفی دانست. 
نیچه متهم به خیلی اتهامات از جمله «پدر خواندگی فاشیسم» شد که این اتهام در دوره‌هایی مجددا تکرار شده است. نیچه را نمی‌توان به بی بند و باری متهم کرد چرا که او زندگی جنسی نداشت. تنها رابطه از راه دور جدی که او برقرار کرد، رابطه او با لو سالومه بود که هرگز از یک بوسه بر روی گونه فراتر نرفت و به جواب رد تحقیر آمیز لو سالومه منتهی شد. اگر او (به احتمال زیاد) بر اثر سفلیس نمی‌مرد، می‌شد گفت که او در هنگام مرگ پسر بود.

دوبوار که دوجنس گرا بود با دختران دانش آموز دبیرستانی ارتباط برقرار می‌کرد و بعد آنها را می فریفت و در اختیار سارتر قرار می داد. آنها به شرح تجربه جنسی شان با یک دختر خیلی علاقه مند بودند و ساعت ها در این مورد با هم صحبت می کردند. به همین دلیل در سال ۱۹۴۳ با شکایت پدر و مادر چند دختر از جمله ناتالی سوروکین پرونده تدریس دوبوار برای همیشه در کل فرانسه تعلیق شد. در جریان این روابط دخترانی مثل ناتالی سوروکین، وندا کساکیویکز و بیانکا لمبلین به شدت آسیب دیدند. نویسنده آمریکایی نلسون آلگرن که سال‌ها با دوبوار ارتباط داشت پس از اینکه دوبوار شرح سفرها و ارتباطات جنسی آن دو را در کتاب ماندارین‌ها آورد، به شدت خشمگین شد. دوبوار در اواخر دهه ۱۹۴۰ به کلبه او در ایندیانا رفت و مدتی بعد در سال ۱۹۴۹ آنها به آمریکای لاتین رفتند. آلگرن در مقاله‌ای که بعداً در مورد سفر او و دوبوار به شمال آفریقا نوشت گفت دوبوار و سارتر بیش از یک فاحشه و دلالش از مردم سوء استفاده می‌کنند.
دکارت می‌گفت «بزرگ‌ترین انسان‌ها قابلیت انجام بزرگ‌ترین بدی‌ها و بزرگ‌ترین فضائل را دارند». کسانی که در فلسفه به دنبال راه حلی برای سرگشتگی خود می‌گردند باید بدانند فلسفه همانطور که راهنمایی می‌کند، می‌تواند فریب دهد و به گمراهی بکشاند. رفتار بد، غم انگیز و حتی گاهی دیوانه وار فیلسوفان را نباید برخی رخدادهای غیر ارادی دانست چرا که این رفتارها با تفکرات آنها بی ارتباط نیستند. برخی مواقع زندگی آنها بر افکارشان اثر می‌گذارد و یا این افکار را شکل می‌دهد. از نظر تامسون و راجرز، پیش از آنکه توصیه‌های فیلسوفان را جدی بگیریم و به آنها عمل کنیم باید ببینیم چگونه بزرگ‌ترین فیلسوفان –آنها فیلسوفان بزرگی بودند- زندگی کرده‌‌اند و چگونه تصمیم گیری‌های آنها در زندگیشان تفکرات آنها را تایید یا نفی کرده‌‌اند. کتاب فیلسوفان بدکردار تلاش کرده تا این گفته های پراکنده از بزرگ ترین پژوهش های جهان را در کنار زندگی شخصی هشت فیلسوف اروپایی بررسی و تز خود را اثبات کند

نیازی به تحلیل های عجیب نیست

ما ایرانیان در سطحی ترین حالات زندگی  گرفتاریم

محتوایی دیگر نمانده است

از تفاوت این ترانه زیابی شهره با ترانه های یاوه خوان هایی همچون تتلو  یا ...

فرقی باهم ندارند

عمق فاجعه را می توان درک کرد


پا نوشت++

ترانه زیبای شهره :

نامه ات رو دادی به من
خوندمش یواشکی
خوندمش هزار دفعه
سوزوندمش یواشکی
تا ندونن اینو و اون
حرف عشقمون چیه
ندونن تو زندگی
خدای عشق من کیه
نمی خوام هیچکی بدونه
که دلم کجا اسیره
الهی هیچکس تو رو ازم نگیره
دوست دارم برای من گل بیاری یواشکی
سر تو رو سینه من بذاری یواشکی
منو تو باشیم و تنها یه خدا تو آسمون
که می دونم نمی گه قصه مون رو به دیگرون
دیدنم که اومدی یواشکی
بگو عاشقم شدی یواشکی
میگم از تو چی می خوام یواشکی
الهی هیچکی تو رو ازم نگیره
دوست دارم خنده کنیم گریه کنیم یواشکی
بگیم ای وای چه کنیم وای چه کنیم یواشکی
تو یه سجاده بیار برای من از گل ناز
دوست دارم پیش تو وایسم به عبادت به نماز
دیدنم که اومدی یواشکی
بگو عاشقم شدی یواشکی
وقتی پیش تو میام یواشکی
میگم از تو چی می خوام یواشکی
الهی هیچکی تو رو ازم نگیره
الهی هیچکی تو رو ازم نگیره


نتیجه تصویری برای الهی هیچکی تو رو ازم نگیره

گاهی گر از ملال محبت برانمت
دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

چون آه من به راه کدورت مرو که اشک
پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

سرو بلند من که به دادم نمی رسی
دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
تنی نیستی که جان دهم و وارهانمت

دست نوازشی به سر و گوش من بکش
سازی شدم که شور و نوایی بخوانمت

چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب
دارم غزال چشم سیه می چرانمت

لبخند کن معاوضه با جان شهریار

تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

نتیجه تصویری برای به شیون بخوانمت

دلم تنگ است

دلم تنگ است
دلم می‌سوزد از باغی که می‌سوزد
نه دیداری نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می‌دارد
چنین آشفته بازاری
 
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
 
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
 
چه رنجی از محبتها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا دراین همه چشم
ندیدم و ندیدیم و ندیدم
 
سبکباران ساحلها ندیدند
به دوش خستگان باریست دنیا
مرا در موج حسرتها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا

 

عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
 
عجب خواب پریشانیست دنیا
عجب یار وفاداریست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
 
عجب یار وفاداریست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا

نازنینم

خیلی وقت است به این خانه خودمان

این تنها محل ارامش سر نزده بودم

در این وا نفسای  حاکم بر اذهان مردمان

اتگیزه ای برای نوشتن نداشتم

تنها انگیزه ام عشق توست

اهنگی در ذهنم است

ننویسم برایت نمی توانم اسوده گیرم

شاید یک ساعت دیگر امدی بلاگ شاید هم روزها و ماهها نیامدی

من می نویسم و نمی گویم به روز کرده ام بلاگ را

  با تو تمام روزهایم سرشار است

تو دیگران را دوست داشته باشی 

به راحتی فراموشم کنی

بازهم می گویم

نرو

بدون تو نمی توانم زمدگی کنم

حسرت تو مرا از بین می برد

نرو

دیگر نمی توان به کسی اعتماد کنم

 تو بودی که با حرفهایت شیرینت مرا خوشحال کرده ای

زندگی برای من یک معماست

از بوسه هایت

از جشمهایت

سیر نمی شوم نازنینم

به من افتخار کن

از بودن من خجالت نکش

با من هستی

به هیچ چیز فکر نکن

من هیچگاه نخواسته ام

باعث شرمساری تو

نگرانی تو

باشم

بهترینم

در زبانم تنها نام توست

در هر زخمم 

نمک انسانها را می بینم

تنها با  توشفا پیدا می کنم

با بوسه هایت

با چشمهایت

در کنارم باش

تا زخم های کاری دیگران را فراموش کنم

پرستارم باش

مرهم من

در دستان توست

این عشق را باید من و تو تفسیر کنیم

معنا کنیم

هیچکس

نمی تواند بادی ها و نباید های من و تورا بگوید

به من اعتماد کن

به عشق اعتماد کن مریم

تصویر مرتبط





تقدیم به مریم به مناسبت روز زن

نازنینم 

بهترینم

بسیار با خود اندیشیدم  در این روز با تو 

از چه سخن بگویم

زن را از نگاه فلسفی ببینم

یا سیاسی

اما اینها برای من

با بودن تو بی معنی است

اگر زن را مظهر لطافت بدانیم

من با تو این لطافت را در منتهای درجه ان یافتم

اگر مهربانی و احساسات است

تو منتهای ان هستی

نه تنها منتها 

که زیبایی ها تورا انتهایی نیست

روز زن

بر ای انسانهای روی این کره خاکی است

برای فرشته ای همانند تو

یک روز خاص را نمی توان جدا کرد

با بودن تو

همه روزهای من

ولنتاین است

روز زن است

روز مهربانی هاست

مریم بهترینم

روزت مبارک


پا نوشت ++ 

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم


گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر

ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم


...........................


دوباره سنگ زاده خواهم شد 
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت
دوباره باد زاده خواهم شد 
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت
 
دوباره موج زاده خواهم شد 
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت
 
دوباره آتش زاده خواهم شد 
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت 
دوباره مرد زاده خواهم شد 
و باز تو را ای زن دوست خواهم داشت 
"خوان رامون خیمنس"

(شاعر اسپانیایی)
مترجم: مهدی فتوحی


نتیجه تصویری برای برای فرشته ای همانند تو


بگریز، دوستِ من، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگِ بزرگ‌مردان کَر و از نیشِ خُردان زخمگین می‌بینم.
جنگل و خرسنگ نیک می‌دانند که با تو چه‌گونه خاموش باید بود. دیگربار چونان درختی باش که دوست‌اش می‌داری؛ همان درختِ شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است.
پایانِ تنهایی آغازِ بازار است؛ و آن جا که بازار آغاز می‌شود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگرانِ بزرگ است و وِز وِزِ مگسان زهرآگین.
در جهان بهترین چیزها را نیز ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنها را به نمایش گذارد. مردم این نمایشگران را «مردانِ بزرگ» می‌خوانند.
مردم از بزرگی، یعنی از آفرینندگی، چیزی چندان نمی‌دانند. اما کششی‌ست ایشان را به نمایشگران و بازیگرانِ چیزهایِ بزرگ.
جهان گِردِ پایه گذارانِ ارزش‌هایِ نو می‌گردد: با گردشی ناپیدا. امّا مردم و نام گردِ نمایشگران می‌گردند: چنین است «راه و رسمِ جهان.»
نمایشگر را جانی‌ست؛ اما جانی نه چندان با وجدان. ایمان او همواره به چیزی‌ست که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن می‌کند - ایمان به خویشتنِ خویش!
فردا او را ایمانی تازه است و پس فردا ایمانی تازه‌تر. او، همچون مردم، حسّی تند دارد و حال و هوایی گردنده.
در نظرش وارونه کردن یعنی دلیل آوردن و عقلِ مردم را دزدیدن، یعنی باوراندن. و خون نزدِ او بهین حُجّت است.
حقیقتی راکه جز به گوش‌های تیز راه نیابد، دروغ می‌خواند و یاوه. همانا که او تنها به خدایانی ایمان دارد که در جهان غوغا برپا می‌کنند!
پُر است بازار از دلقکانِ باوقار. و ملت از مردانِ بزرگِ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگارانِ این دَم اند. 
امّا دَم بر ایشان زور می‌آورد و آنان بر تو زور می‌آورند و از تو نیز «آری» یا «نه» می‌طلبند. وای بر تو که می خواهی کُرسی ات را میانِ «باد» و «مَباد» بگذاری!
 ای عاشق حقیقت، بر این مطلق‌خواهانِ زورآور رشک مَوَرز! شاهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلق‌خواه ننشسته است.
ازین ناگهانیان به پناهگاهِ خویش بازگرد. تنها در بازار است که با «آری؟» یا «نه؟» ناگهان بر انسان می‌تازند.
چاه‌هایِ ژرف همه کُند درمی‌یابند. می‌باید دیری منتظر مانند تا بدانند چه به ژرفناشان فروافتاده است.
کارهایِ بزرگ را همه دور از بازار و نام‌آوری کرده‌اند. پایه‌گذرانِ ارزش‌های نو همیشه دور از بازار و نام‌آوری زیسته اند. 
بگریز، دوستِ من، به تنهایی‌ات بگریز! تو را از مگسانِ زهرآگین، زخمگین می‌بینم. بگریز بدان‌جا که بادِ تند و خُنَک وزان است.
به تنهایی‌ات بگریز! به خُردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته‌ای. از کینِ پنهانِ‌شان بگریز. آنان در برابرِ تو سراپا کین‌اند و بس.
بیش از این برای راندنشان دست میاز! آنان بسیار اند و سرنوشتِ تو مگس تاراندن نیست.
این خُردان و بیچارگان بسیار اند و ای بسا بناهایِ سرفراز که از چکّه‌هایِ باران و رویشِ گیاهانِ هرزه از پای درآمده‌اند.
سنگ نیستی، اما چکّه‌های بسیار تو را سفته‌اند و همچنان چکّه‌هایِ بسیارِ دیگر تو را از هم خواهند درید.
تو را از مگسانِ زهرآگین بستوه می‌بینم و می‌بینم زخم‌هایِ خون‌آلوده را بر صد جای تن‌ات. امّا غرورت از خشم‌گرفتن نیز پروا دارد.
آنان با بی‌‎گناهی تمام از تو خون می‌طلبند. روان‌هایِ بی‌خونشان تشنه‌ی خون است. از این رو با بی‌گناهی تمام نیش می‌زنند.
امّا، تو ای ژرف، رنج‌ات از زخم‌هایِ خُرد نیز بس ژرف است و هنوز بهبود نیافته، باز همان کرمِ زهرآگین بر دست‌ات می‌خزد.
مغرورتر از آنی که به کُشتنِ این ریزه‌خواران دست یازی. امّا بپای که سرنوشت‌ات برتافتنِ همه‌ی بیدادهایِ زهرآگین‌شان نشود!
با ستایش‌هاشان نیز وِز وِز کُنان  گِردت می‌گرند. امّا ستایشگری‌شان نیز پیله کردن است و بس. می‌خواهند به پوست و خون‌ات نزدیک باشند.
تو را می‌ستایند همچون خدایی یا شیطانی. نزدت لابه می‌کنند، چنان که نزدِ خدایی یا شیطانی. از این چه سود! اینان ستایشگران‌اند و لابه گران و دیگر هیچ.
بسا مهربانانه به نزدِ تو می‌آیند. امّا این همانا زیرکیِ ترسویان است. آری، ترسویان زیرک‌‎اند.
با روان‌های تنگِ‌شان به تو بسیار می‌اندیشند و همواره از تو اندیشناک‌اند! سرانجامِ اندیشیدن بسیار به هر چیز اندیشناکی است!
تو را به خاطرِ تمام فضیلت‌هایت کیفر می‌دهند و آن چه بر تو می‌بخشایند تنها لغزش‌های توست.
از آنجا که مهربانی و دادگر، می‌گویی: «گناهِ‌شان چیست اگر که زندگی‌شان کوچک است!» اما روانِ تنگِ‌شان می‌اندیشد که «هر زندگیِ بزرگ گناه است.»
چون با ایشان مهربان باشی نیز خود را خوار شده می‌بینند و خوش رفتاری‌ات را با بدرفتاری نهانی پاسخ می‌گویند.
غرورِ خاموش‌ات ایشان را ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی، شاد خواهند شد.
با شناختنِ هر چیزی در کسی آن چیز را در او شعله‌ور می‌کنیم. پس از خُردان بپرهیز! 
در برابرت خود را کوچک می‌بینند و پَستی‌شان در کینِ نهانِ‌شان به تو کورسو می‌زند و می‌تابد.
ندیدی که بسا هنگام چون نزدیکِ‌شان می‌شدی چه‌گونه دَدرمی‌کشیدند و نیروشان چون دودِ آتش میرنده ترکِ‌شان می‌گفت؟
آری دوستِ من، تو همسایگانِ خویش را مایه‌یِ عذابِ وجدانی. زیرا شایسته‌ی تو نیستند. از این رو از تو بیزار اند و آرزومندِ مکیدنِ خونِ تو اند.
همسایگان‌ات همیشه مگسانِ زهرآگین خواهند بود و آن‌چه در تو بزرگ است، همان بایدِشان زهرآگین‌تر و هرچه مگس‌وارتر کند.
بگریز، دوستِ من، به تنهایی‌ات بگریز! بدان‌جا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشتِ تو مگس تاراندن نیست.

 

یک  روز مانده به تولدت

 مریم 

اینبار می خواستم از چندین شاعر به نام

شعر وام بگیرم برای سرودن چشمهایت

اما ندیدم شاعری انچنان چیره دست

که بتواند زیبایی چشمانی مانند چشم تورا بسراید

البته و صد البته که

چشمانی نبوده است تا این شاعران از ان الهام بگیرند


همه وجودم

نور دو دیده ام

مالک لحظه هایم

مالک همه وجودم

مریم نازنینم

.

.

.

 به خدا سیر نمی شوم از اینگونه تکرار کردنها

بازهم بگذار بگویم

 نازینیم

بهترینم

همه وجودم

جانم

عمرم

.

. چه حالم خوب شد

تکرار اینها حالم را خوب می کند


مریم

بسیار دوستت دارم




نازنینم

ولنتاین روز عشاق است

روز عشق است و در این روز

بهتر از عشق سختن گفتن چیزی نیست

به راستی عشق چیست ؟ در کجای زندگی بشر بوده است

مریم

عشق از نو ساختن است

با ویرانی عشق را سازگاری نیست

عشق را با عدالت اجباری ، آرمان خواهی جاهلانه  و جنگ سازگاری نیست

عشق عفو است

بخشودن است

عشق احترام به فردیت و آزادی است

نه خود را فداب دیگری ساختن

بلکه در کنار هم ساختن است

ساختن بنایی انچنان محکم

که هیچ جاهلی

هیچ حسود و بد خواهی

یاریا ویران ساختن انرا نداشته باشد

بهترینم

برای من عشق تو هستی

زندگی هم تو هستی

زیرا تمامی تعاریف من از زندگی را دوباره ساختی

نازنینم

بهترینم

معشوقه ام

مریم بی نظیرم

روزعشق مبارک 

نتیجه تصویری برای ‪valentain‬‏

نازنینم

مهربانم

فقط یک هفته مانده به تولدت

مریم تنها تکراری دوست داشتنی دنیا برایم

تکرار  ( دوستت دارم مریم ) است

تنها عادتی 

تنها وابستگی که از ان نمی هراسم

عادت به عشق توست

وابستگی به چشمانت است

هفته بعد تولد کسی است که با بودنش در این دنیا

با گره خوردن سرنوشتش با من

عاقبت و سرنوشت مرا پر از خیر و مهربانی و عشق ساخت

میلادت مبارک بهترینم

نتیجه تصویری برای عشق توست

نازنینم

تا انجایی که یادم می آید هیچ وقت نتوانستم آنچنان که شایسته توست

برایت تولدی را بگیرم

و یا به موقع تبریک بگویم

همیشه یک روز دیرتر

نمی دانم

مشکل از من است

که ذهنم در برابر برخی مسائل اینچنین واکنش نشان میداد یا هر چیز دیگر

اما در میان بسیای از چیزهایی که به من یاد دادی

یاد گرفتم باید با تمام وجودم قدردان

مهربانی هایت باشم

شاکر و قدردان این حجم بزرگی از مهربانی های تو

مریم

بهترینم

ممنونم که زنگارهایی این چنینی را از ذهن من زدودی

و شفافیت و زلایی خود را به من نیز یاد دادی

بهتر است بگویم هدیه دادی

سپاسگذارم بابت همه مهربانی ها در طی این سالها

از هم اکنون میلادت مبارک

بانوی زیبایم

نتیجه تصویری برای زیبایم

بقچه قندم

نفسم

خانومم

مهربونم

مریمم

ترانه وار می خواهم صحبت کنم

چشات دیونه ام کرده

ناز و ادات مستم کرده

من غریب تو این شهر 

دیگه ترسی ندارم با بودن تو

چون وقتی می بوسمتگتمامی احساس غریبی ام از بین می رود

می خوام پرمده لب پنجره تو باشم

پرده ها  هرچه قدر هم محکم بکشی

من نمی رم

می ایستم 

تا نگات کنم

خورشید از پشت پنجره تو طلوع می کند

نازینیم

دلگیر نباش

امید وار باش

جنون این مردمان نیز پایان می بابد

دیوار جهل این سرزمین که بالاتر از دیوار برلین نیست

با امید

با عشق این دیوار بتونی می شکنیم

مهربانی را

عشق را

شادی و پایکوبی را

در این شهر همه گیر می کنیم

 حمید مصدق زیبا می گوید :

و تو

آن شعر محالی که هنوز

با دو صد دلهره در حسرت آغاز توام

چشم بگشای و مرا باز صدا کن

ای عشق"

که من از لهجه ی چشمان تو 

شاعر بشوم

و تو را سطر به سطر

و تو را بیت به بیت

و تو را عشق به عشق ...

شاید این بار تو را پیش تو 

با مرگ خود آغاز کنم ...


نتیجه تصویری برای دیوار برلین و عشق

به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ

ز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ

بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته بر خود

ورای نور و ظلمت از زمین و آسمان فارغ

سخن را شسته دفتر بر سر آب فراموشی

چو گل از پای تا سر گوش اما از زبان فارغ

کمان را زه بریده، تیر را پیکان و پرکنده

سپر افکنده خود را کرده از تیر وکمان فارغ

عجب مرغی نه جایی در قفس نی از قفس بیرون

ز دام و دانه و پروازگاه و آشیان فارغ

برون از مردن و از زیستن بس بلعجب جایی

که آنجا می‌توان بودن ز ننگ جسم و جان فارغ

به شکلی بند و خرسندی به نامی تابه کی وحشی

بیا تا در نوردم گردم از نام و نشان فارغ


این روز ها التهاب می بافم و هراس می پوشم. تنم را از شب بر می دارم و به شب وصله می زنم. هوا را تنفس که نه، می بلعم! اما دریغ از آبی که روی آتش ریخته شود. این اسفند رسالتش سوختن است، تا آخرین دانه اش را فدای مشکی چشم هایت نکند دست نمی کشد از آتش... می سوزم و شبیه غم تکثیر می شوم در هوای نبودنت. بیا بوسه هایت را در پاکتی ابریشمین بپیچان از این همه دور حواله ی چشم های من کن که می گویند بوسه ی عاشق شبیه پروانه بر زخم می نشیند، بخیه می زند روح سوگوار و تنهای معشوق را...بردار همه ی قانون ها را، به این لوح محفوظ بلند بالا تبصره ی عاشقانه اَی اضافه کن. شبیه »دوستت دارم، بی احساس تملکت» شبیه «می خواهمت پرنده ی آزاد» شبیه «بی هراس بغلم کن».

کسی چه می داند، این تبصره ها روزی قد می کشند و قانون می شوند... بیا تا دیر نشده بیا... کسی نیست تا بوسه را جریمه کند و برای آغوش حکم حبس بنویسد... بیا... تا عشق چیزی نمانده!


.................................

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟

 

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی

 

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟


بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

 

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب

به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی

 

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

 

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید

وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

 

گفتی: "از لب بدهم کام عراقی روزی"

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی.

 

"عراقی"

 

نازنینم

تمام احساساتی را که به تو دارم

نمی توانم بنویسم

بیان کنم

چه کار کنم 

من اینطورم

اصلا یک سوال

چرا ما اینطور هستیم

؟؟؟

انگار با جدا شدن از یکدیگر

داریم از همدیگر انتقام می گیریم

 به خصوص تو

فبول نمی کنم

اری به خصوص تو

همیشه تو هستی که دعوا راه می اندازی

 مریم

نوشته هایم احساساتم را بهتر بیان می کند

پس بخوان و با خود زمزمه کن یا احساس کن من در گوشت زمزمه می کنم 

بزرگترین ترس من از دست دادن توست

تو نیز مانند من هستی؟

خسته شده ام از این کابوس

تو نیز مانند من هستی؟

 به راحتی نیست این تصمیم را گرفتن

کذشته را به یکباره

یا به ارامی و تکه تکه فراموش کردن

 راحت نیست دیگر به دوستت دارم نگفتن

 امان از جدایی

امان از جدایی

 کوتاه بیاییم مریم

بزرگترین دغدغه ی عشقمان باشد

این دوست داشتنمان باشد

ما این عشق را می خواهیم

 عشق اساس این دنیاست

این زندگی است

از عشق نباید فرار کرد

 نازنینم

از من چه می خواهی بگو

بس است این دوری

این جدایی

 تمام دقاقیم در تمامی بیست و چهار ساعت های عمرم

همه مال توست

 برخر از افکار را نمی شود به زبان بیان کرد

اما گاهی شاهت می شوم

گاهی نوکرت

به شرطی که تو بخواهی



این عشق را قدر بدانیم


Related image