با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم
با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس تصور کن یه مردو با چشمای خیس

نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم

شکسته میرم امشب بانو خدا نگه دارت اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت

واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت


ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو زجه های کبودم میشه موجب آزارت

دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت

و دل خوشم کنی با یه دروغ مصلحتی که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت


ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت



بی سر و سامون رفیق بغض جاده

بی همه چیز شد به جز این عشق ساده



هر چی دست تو حسرت دامن توئه تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر

تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خستس اون آخرین در نجاتی که همیشه بستس



من تو اسم تو تجزیه شدم بانو تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره

شعری که خون تو حسرتت لخته میشه آخرین وارث نسل عشق اخته میشه

منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن

بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو اسم حقیرم و رو زبونت لقلقه کن



بی سر و سامون رفیق بغض جاده

بی همه چیز شد به جز این عشق ساده


یک دل عاشق را

یک دل شکسته و خسته از ذورگار اما امیدوار به مهربانیت را

تنها رها کردی نازنینم



بی من چگونه ای؟

کسی هم هست که آوارگی اش را

به شانه های پهن تو بسپارد

و بگوید دوستت می دارم؟

من اما روی شانه ای تو آوار نمی شدم

پرنده می شدم.

 

و پرنده ای که هر شب

خواب آوازهای بی سر خود را می بیند

دلبستگی اش به صیاد خود

بی قید و شرط و واقعی تر است.

..............................................


بجز غوغای عشق تو

درون دل نمی‌یابم

 

بجز سودای وصل تو

میان جان نمی‌دانم.

 ...........................

به یادت هست آن شب را که تنها
به بزمی ساده مهمان تو بودم؟
تو می‌خواندی که: دل دریا کن ای دوست
من اما غرق چشمان تو بودم؟
تو می‌گفتی که: پروا کن صد افسوس
مرا پروای نام و ننگ رفته است
من آن ساحل‌نشین سنگم چه دانی
چه‌ها بر سینه این سنگ رفته است
مکش دریا به خون خواندی و خاموش
تمناگر کنار من نشستی
چو ساحل‌ها گشودم بازوان را
تو چون امواج در ساحل شکستی.

 ....................................................


من مرغ باغ عشق را بی بال و بی پر دیده ام


اینگونه ویرانم نبین داغ برادر دیده ام

در من کوچه ای است
که با تو در آن نگشتم
سفری است
که با تو هنوز نرفته ام
روزها و شب هایی است
که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی
که با تو هنوز نگفته ام ...

 

"افشین یداللهی"

 

به مناسبت روز زن

نازنینم

کودک که بودم دیدن تازه ها را بر

بر تایید انچه بزرگان  می گفتند و نمی دانستم  ترجیح دادم

حضور حد اکثری در این دنیا را

بر داشتن حد اکثر ها

و ماجرای خود زندگی را

بر پیدا کردن جواب تردید ها

 تشکیل گروه را دوست داشتم

نه با زور

که با عشق

با دلیل

 تغییرات مضطربم نمی کرد

خیلی زود فهمیدم

زیباترین پروا نه هم حاصل یک تغییر شگرف است

شکافتن پیله که بر دور خود بافته بود


نوجوان که شدم

به ارمان های بزرگ

چشم دوختم

می خواستم در عشق به همه انسانها برسم

حتی کودکان گرسنه افریقا

و 

.

.

 تا انکه تورا شناختم

و در یافتم

می توان از ساده ترین چیزها لذت برد

مثلا وقتی گلی ابی رنگ را در کیف دانشگاه تو می دیدم

یا گشتن در مغازه های فردوسی تا ولیعصر و حتی تجریش

بانویم

زندگی از همین چیزهای کوچک درست می شود

 آنکه در پی کارهای بزرگ است

نمی داند

زندگی را باید در تار و پود روزها دریافت

و در سلول هر ثانیه

در یک وازه بجا

در رفتاری سنجیده و گاهی هم به عمد برای هیجان نسنجیده

در یک جمله صمیمی

در یک بوسه طولانی

و در اهنگی که می گوید :

 کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه ....

 نازنینم انچه به من شور می بخشد

لحظه های زیبایی است که با من سهیم می شوی

شاید بد نباشد بدانی

برای من مهم است در کنار یک موجود همانند نامش مریم

 

وای که لبخندت

بوسیدنت

 چه ارامشی  می بخشد

و در کنار تو بودن چه احساس خوبی است

خوشبختب مقصد نیست

رفتن راه در کنار هم است

و برای خوشبخت بودن

 هیچ وقتی بهتر از اکنون نیست

پرا که خوشبختی

جمع خوش وقتی است

همین لحظات در کنار هم بودن

حتی به هنگام راه رفتن

 نازنینم

بگذار

در هرجا نشانی از قلب تو باشد

نشان مهر و توجهی راستین

 در میانه امواج سهمگین ریا کاری ها

در میان این گرگ صفتان و لاشخورها



نازنینم

بهترینم

تو خود عشقی

و خود زندگی  و دریچه ای به بهشت

 بی تو به راستی

آسمان و من چه بینوا بودیم

...........................................


روز زن مبارک بهترینم


..........................................

من خراب گیسوان توام 
لبخند که می زنی، 
جهان سمفونی بی بدیلی می شود

که دلم را به پرواز در می آورد.با نگاهت یخ روزگار ذره ذره آب می شود و

بهار و دلم بی تاب مهربانی های مُدامت

دست هایم را
لای موهایت که یله می کنم 
شراب از سرانگشتانم عطر افشانی می کند 
محبوب من !
من خراب میخانه ی گیسوان توام .

.................

نتیجه تصویری برای در هرجا نشانی از قلب تو باشد





تولد عشق

نازنینم

مهربانم

می خواهم اولین کسی باشم که تولدت را تبریک می گوید

هرچند که حال و هوایمان زمستانیست

اما میلاد تو

همیشه 

همانند خورشید

برایم

گرمابخش بوده است

 بهترینم

قوت قلبم

خورشید مهربانم

بارها و بارها

صدها و صدها بار

هزاران و میلیارد ها بار

میگویم تولدت مبارک


زیباترینم

اغراقی نیست

اگر بگویم

عشق

با تو در این کره خاکی متولد شد




دمی با دوست در خلوت

به از صد سال در عشرت

 

من آزادی نمی‌خواهم

که با یوسف به زندانم.



 Ù†ØªÛŒØ¬Ù‡ تصویری برای تولد عشق

ولنتاین

ایا می توان عشق را بر زبان راند

یا می توان انرا در یک روز خلاصه نمود


نازنینم

بهترینم

اصلا تعریفمان از عشق چیست

خود واژ ه عشق بیانگر چیست

راز نهفته در این سه حرف چیست

ادیبان به دنبال چه بوده اند 

و فیلسوفان و عالمان منظورشان از ان چیست


معشوقه ام

تنها یک چهارچوب است که مفهوم عشق را می توان در ان دید

در ان تعریف کرد

وگرنه ذهن بی مهار و البته گاهی شرور موجود انسانی

چه معناهای عجیب و غریبی را از دل این سه حرف در اورده است


مریم عزیز تر از جانم

تنها چهارچوب عزت نفس و اخلاق است

یا بهتر بگویم انسانیت و ازادی است که 

می توان عشق را در ان قرار داد


بهترینم روز عشاق   را تبریک می گویم و مهمانت می کنم به چندین شعر :

دلتنگی

یعنی فکر کردن به پرواز

به خنده‌های بی‌دلیلت در راه خانه

نگاه‌‌های "مال خودمی"ا‌ت در جمع

دلتنگی

یعنی کش رفتن آدامس جویده‌ ات

و غوطه‌ور شدن در طعم لب ‌هات

دلتنگی

یعنی چشم‌‌های تو امشب سرخ بود

و چشم‌‌های من خیس...

 

"عباس معروفی"

.......................................

من شوق قدم های رسیدن به تو هستم
یک شهر دلش رفت که من دل به تو بستم!


آرامش لبخند تو اعجاز تو این استزیبایی تو خانه براندازترین است!

 

"احمد امیرخلیلی"

........................................

دوستت دارم را

به لاله گوش هایت بیاویز...

که هر کلام دیگری

شنیدنش حرام است به تو...

 

دوستت دارم را

به جیبِ پیراهنت بدوز

سمتِ چپِ سینه‌ات

که راهِ دل به دل نزدیک‌تر باشد

 

دوستت دارم را

دورِ گردنت بپیچ

در سوزِ سرما

نفس در نفس زودتر اثر می‌کند

 

دوستت دارم را

دوست دارم که تکرار کنم مدام

برای دیدنت که هی دلم ضعف ‌کند

برای همین بودنِ ساده‌ی هر روزه‌ات

برای خواستنت

 

تکرارِ تو را دوست دارم

از تکرارِ توست

که نو می‌شود دلم.

 

"کامران فریدی"

............................

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت

همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی

 

و گر این شب درازم بکشد در آرزویت

نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی.

 

"سعدی"

................................

ا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم

با وجودش ز من آواز نیاید که منم

 

پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایت شوق

که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم.

 

"سعدی"

.................................


آب و آبی با تو می جوشند
آسمان یا .. هرچه دریاییست
ارغنون و عشق با تو می مانند
لحن دل یا.. آنچه لیلاییست
مهر و مینو با تو می تابد
آنچه روشن ..آنچه رویاییست



نازنینم 

زمانی بود در این شهر 

عاشقانه نویس های بسیاری بودند

 زیرا عشق زاییده امید است و امید نیز

فرزند خلف و البته گاهی سرکش امید

اما به ناگه

عاشقانه ها نیز

هماندد پایان نامه ها و

مقالات isi

و نمی دانم علمی پژوهشی یا علی ترویجی

تعاریف گوناگونی پیدا کرد


بهترینم این پایان راه هر مفهومی است

که اصالت و ریشه در وجود ادمی نداشته باشد

عشق نیز همانند فکر

اگر تقلبی باشد

اگر دست دوم باشد

کپی برداری از روی دست دیگران باشد

پایان و حتی مسیر مزخرفی دارد

مبتذل است

عاری از مفهوم است

همانند تئاتر های دویست و پنجاه هزار تومنی با عنوان بینوایان

همانند صف برای ازادی که تیدیل شد صف برای گوشت یخ زده قزاقستانی


بهترینم

نازنینم

مریم مهربانم

 با *تمام *وجودم *می *گویم

من  با تمام وجودم

به اصیل ترین شکل ممکن دوستت دارم

چون تو اصیل ترین

در این زمان و مکانی برایم

اصلا مفهوم اصالت را با تو میشود تعریف کرد


نتیجه تصویری برای عشق زاییده امید


نازنینم

بهترینم

بانویم


خاقانی چه زیبا گفته است :

امروز به حالی است

ز سودا دل من

ترسم نکشد

بی‌تو به فردا دل من.


نمی خواهم فضایی از درد و رنج را برایت تصویر نمایم

 اما این شهر پر از خفقان

 برایم با بودن تو

آزادی

این گرانبهاترین مفهوم بشری را به همره دارد


نازنینم


زیباترینم


ذهنم مدام این را تکرار می کند


من با مریم به عشق رسیدم


و اما عشق


عشق نیز همانند ازادی


زیباترین جلوه و نمود هشیاری انسان می باشد


نتیجه تصویری برای عشق نیز همانند ازادی





نازنینم

بهترینم

نفسم

همه زندگی ام

 می دانم که برای خورشید زیستن در دل این تاریکی ها و سردی ها سخت است

خورشید من

 بهار من

تابستانم

پاییزم

شب یلدایم

زمستانم


همه وجودم

 تو به تابیدنت ادامه بده

گرمم کن

روشنیایی بخش مرا


......................

کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ

به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز

بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود

منی که زیسته بودم مدام در پاییز

چنان به دام عزیز تو بسته است دلم

که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز

شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار

کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز

چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی

که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز

هراس نیست مرا تا تو در کنار منی

بگو تمام جهانم زند صلای ستیز

تو آن دیاری ، آن سرزمین ِ موعودی

فضای تو همه از جاودانگی لبریز

شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را

من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز !

 حسین منزوی

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

بانویم

یانوی مهربانم

مریم نازنینم

زیباترینم


این جمله را به دقت بخوان :


ویرانشهر یا مدینه فاسده جامعه‌ای است با برتری کامل ویژگی‌های منفی. فاجعه انسانی و بدزمانگی و بدفکری از خطوط برجسته آنند. ویرانشهر همان وارونه شهر و نقطه مقابل آرمانشهر است.


نازنینم

بهترینم

 در این ویرانشهر

تنها رنگ و  لعاب زندگی من تو هستی

فرشته مهربانم

می خواهم بدون تکلف قربان صدقه ات بروم :

قربونت بشم

فدات بشم

بهترینم

نازنینم


می خواهمت !

در یک شب رویایی

آن هنگام که نفسهایمان

با هم در آمیخته شد !

و نبضِ تند دوست داشتن

در عمقِ جانم جاری شد !

و عشق را

که تنها می توانستم در آغوش تو بیابم !

 من مؤمنم، به لبانت

به شریعتِ تنت

و غمگین از این همه زیبایی !

 

مریم نازنینم

در دنیای از خیالات گوناگون برایت می نویسم

 باور کن

به خدا

حس یه کارمند متعهد و دارم

که صبح به صبح بیدار میشم 

آماده میشم

برای دوباره و دوباره دوست داشتنت 

شغل من 

دوست داشتن توست 

نتیجه تصویری برای دوست داشتن توست

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. 
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

 

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!

 

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت


فریدون مشیری

وطنم

ایرانم

سرزمینم

 دخترانت رسم بی وفایی را

نکنک از تو اموخته اند

مردانت

رسم

نیندیشیدن را از تو یاد گرفته اند


من و بسیاری را می شناسم

شبها و روزها

با چشمانی


از اینکه چرا شرافتمند هستند

و متهم به بسیاری چیزها

و نالان از بی وفایی ها

بازهم وفادارند

ایران من

یکبار هم تو وفادار باش

ساغرم شکست ای ساقی          رفته‌ام زدست ای ساقی   
                                               درمیان توفان
برموج غم نشسته منم          در زورق شـکستـــه منـــم          ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زده‌شـد         یکبـاره مـهـــر غـم زده‌شــد          بــر ســرنـوشـت آدم
               ساغرم شکست ای ساقی          رفته‌ام زدست ای ساقی
                                             ....................
تـو تشنـه‌ کـامم کُشتی         در ســــراب نــــاکــــامـیهــا          ای بــلای نافرجامیها
نبــرده لـب بــــرجــامــی         می‌کشم به‌دوش ازحسرت          بارهستی و بدنامیها
برموج غم نشسته منم          در زورق شـکستـــه منـــم          ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زده‌شـد         یکبـاره مـهـــر غـم زده‌شــد          بــر ســرنـوشـت آدم
               ساغرم شکست ای ساقی          رفته‌ام زدست ای ساقی
                                             ....................
                               حکایت از چه‌کنم؟ شکایت از که‌کنم؟
                   که خود به دست خود آتش بردل خون شدة نگران زده‌ام

Image result for ‫ساغرم شکست ای ساقی‬‎

                                          

یک تکرار دیگر ..

برای ذهنی که غرق تکرار است

برای یک تنهایی که در خودش هزار بار ضرب شده است

و یک انتظار جان فرسا … میان خیال و سایه ها

سکوت ، انتظار ، تکرار … شناختی ؟!

این منم !

همانی که سال پیش بود

همینجا …منتظر بودم !

گیج میزند تمام خاطراتم ،

گم کرده ام مرز خیال و واقعیت را

یک تکرار دیگر …

 سکوت ، تنهایی …

و شمع های نیمه سوخته

یک سال دیگر اضافه شد

امروز روز من است ،

جشنواره بزرگ تنهایی


یک تولدی دیگر ،

در سو سوی نور شمعی که بر فراز یک تکه کیک آب می شود ،

جشن سایه ای بر دیوار

و جسمی فراموش شده در ذهن های پر مشغله ،

جشن یاد های تلخ و  یادگار های فراموش شده

بدون مهمانی و تجملی ،

نه آغوشی او را در کام می کشد

و نه پیامی او را امیدوار …

با سرفه های چرکین

و بی هیچ آرزوی فوت می کند،

این شمع سالگرد زنده بودنش را …

و حجم اتاق پر می شود از تنهایی ،

در تاریکی به رقص می افتد

شانه هایش ،

همراه با موسیقی هق هق بی پایان

در سالگرد جسمی که روحش هوای کودکی کرده …

هوای یک تولد دوباره


روز تولد من است !

چه کسی فوت می کند شمع سوخته دلم را !

کدام دوست ، به ضیافت خستگی هایم پا می نهد ؟

کِه ، دلخوشی را ، با روبان های سیاه  کادو پیچ  ،

به من هدیه دهد ؟

متن پست اینستاگرامی دکتر «مهرپور»

این استاد در اینستاگرام شخصی اش با انتشار عکس قبر همسرش نوشته است:

«مریم عزیزم سلام. من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است، رسیده ام. پزشک، جراح، فوق تخصص، استاد و حتی رئیس! اما امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت، یک آرزو بیشتر ندارم، این که همه این ها را که برشمردم، پس بدهم و در عوض لحظه ای کنارِ تو بنشینم، در چشمانت نگاه کنم و فنجانی چای با هم بنوشیم و این بار قول می دهم که چای را نه یکباره و داغ که با آرامش و پا به پای تو بنوشم.

مریم عزیزم؛ این روزها جوان ترها آن چنان برای پیشرفت عجله دارند که نگاهِ مادر، نفسِ پدر و عشقِ همسر را نمی بینند و برای رسیدنِ هر چه سریع تر به قله، بسیاری را در دامنه جا می گذارند. مریم عزیزم، من پشیمانم از تمامِ شب هایی که صحبتِ تو را نمی شنیدم و به فکرِ تشویقِ حاضرینِ در سخنرانیِ فردایم بودم. من پشیمانم.

مریم جان، بگذار جوان ترها را نصیحتی کنم: در بالای قله ها و آن سوی ابرها خبری نیست، هر چه هست در دامنه زندگی شماست.»


این خانه

قلب من

زندگی من همه برای توست مریم

همه وجود کمن برای توست

دلم نیامد غیر فعال نگه دارم

هرچند شکسته پر به کنج قفسم 

یک بوسه بود از لب لعلت هوسم

و آن بوسه چنان است که لب بر لب تو 

آن قدر بماند که نماند نفسم

در یک تپه باستانی تورا دیدم


در انجا عاشقت شدم




وقتی اولین اشعار و اهنگ هارا برایت زمزمه کردم


و زبان به تحسین گشودی


دانستم 


این عشق جان میگیرد


ابن نهال را میتوان در قلبهایمان کاشت




یادت می اید:


حتما می اید


این عقلانیت ویرانشهری تو 


انقدر قدرتمند نیست


حافظه ات را پاک کند


گفته بودی که چرا محو تماشای منی


آن‏چنان مات،که حتی مژه بر هم نزنی


مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود


ناز چشم تو به قدر مژه برهم‏ زدنی


 


در ان تپه در یک شب همه رویایم را برای داشتن تو ساختم


. به مرور پرورش دادم




درکش برای تو سخت است


یک ذهن خسته


با چه مشقتی


تمرین عشق می کند


 در همان خوابگاه


این عشق در درون من جان گرفت


.

.

 بگذریم

این نیز بگذرد

گنجشکک اشی مشی
لب بوم ما مشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گولّه میشی
می افتی تو حوض نقاشی


خیس میشی
گولّه میشی
می افتی تو حوض نقاشی

کی می گیره ؟
فرّاش باشی
کی می کُشه ؟
قصاب باشی
کی می پزه؟
آشپزباشی
کی میخوره ؟
حکیم باشی

گنجشکک اشی مشی


تصویر مرتبط