نه از آغاز چنین رسمی بود
و نه فرجام چنان خواهد شد
که کسی جز تو تو را دریابد؛
تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی...
کوله بارت بردار؛
دست تنهایی خود را تو بگیر و از آیینه بپرس منزل روشن خورشید کجاست!
شوق دریا اگرت هست روان باید بود
ورنه در حسرت همراهی رودی به زمین خواهی شد.
مقصد از شوق رسیدن خالیست...
راه سرشار امید و بدان کین امروز منتظر فردایی است که تو دیروز در امید وصالش بودی.
بهترین لحظه راهی شدنت اکنون است.
لحظه را دریابیم.
باور روز برای گذر از شب کافیست...
درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت، تا احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست
هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی، خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی
فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابی است که در سینه خاک است
در سایه هر سنگ اگر گـل به زمین است
نقش تن ماری است که در خوابِ کمین است
در هر قدمت خار، هر شاخه سرِ دار
در هر نفس آزار، هر ثانیه صد بار
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش
گفتم که عطش میکشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمهای آنجاست
گفتی چو شدی تشنهترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم
که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،
اما حرفش هیچوقت از یادم نمی رود، می گفت:
زندگی مثل یک کلاف کامواست،
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،
گره می خورد،
می پیچد به هم،
گره گره می شود،
بعد باید صبوری کنی،
گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود،
کورتر می شود،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف کوچک زد،
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد،
یک جوری که معلوم نشود،
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،
باید یک جایی تمامش کرد،
سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است...

ما معمولی ها بنز و پورشه نداریم که برویم ایران زمین و اندرزگو دور دور و بعد هم دختر ها برایمان بمیرند و نمره تلفنهایشان به ما بدهند.ما ماشین لکنته ی پر ایرادمان را بر می داریم و می زنیم به خیابان و انقدر موزیک گوش می دهیم و بی هدف رانندگی می کنیم تا خسته شویم.به دخترهای مردم هم اخترام می کنیم و اصولا بلد نیستیم ماشین به ماشین بزنیم.
ما معمولی ها بلد نیستیم بنشینیم گوشه ی کافه و ژست روشنفکری از خودمان ساطع کنیم.بلد نیستیم دود سیگارمان را با چهره ی غمگین و حالت فوتوژنیک فوت کنیم در هوا و سری تکان بدهیم و قهوه مان را بچشیم.اصلا ما را چه به کافه.ما معمولی ها اصلا به این جاها نمی خوریم.
ما معمولی ها بلد نیستیم دروغ بگوییم.بلد نیستیم با احساسات کسی بازی کنیم.بلد نیستیم چهار تا چهار تا هندل کنیم.ما هر چند سالی یک بار عاشق می شویم تا تهش پای احساسمان می مانیم.ما تک پریم و بلد نیستیم همزمان عاشق دو نفر باشیم.همین هم می شود که آخر شکست می خوریم و تا مدتها از هر چه عشق در دنیاست متنفر می شویم.اما دوباره گول می خوریم و قربانی احساسات می شویم.چه می شود کرد معمولی هستیم دیگر.
ما معمولی ها ولنتاین برایمان مفهومی ندارد.برای ما معمولی ها هر روز می تواند روز عشق باشد.ما اصلا این سوسول بازیهای خارجی ها را درک نمی کنیم.آنها از فرط خوشی از این کارها زیاد می کنند اما ما انقدر مشکل داریم که وقت فکر کردن به این چیزها را نداریم.ما معمولی ها بر خلاف همه نزدیک نوروز که می شود حالمان یک جور بی دلیلی خوب است.ذوق داریم.لباس نو می خریم.اصلا هم بلد نیستیم از این اداهای غم و روزها همه مثل همند در بیاوریم.کم پیش می آید خوشحال باشیم اما وقتی خوشحالیم، تظاهر به غم را شیک بودن نمی دانیم.
ما معمولی ها نمی توانیم وقتی به وبلاگ کسی سر می زنیم و نوشته ای که با هزاران ذوق نوشته را می بینیم تنها یک خطش را بخوانیم و کامنت هم نگذاریم.ما با صبوری از اول تا آخر نوشته ها را می خوانیم و در مورد آنها فکر می کنیم و سعی می کنیم احساس و نظرمان را در کامنت ها بنویسیم.ما زحمت و احساسات نویسنده ها را درک می کنیم.
ما معمولی ها بلد نیستیم دروغ بگوییم،فخر نمی فروشیم،دل نمی شکنیم،غصه داریم اما آن را جار نمی زنیم،مملکتمان را گاهی دوست داریم و اکثرا از آن متنفریم،هر موجود جنس مخالفی را به عنوان پارتنر جنسی نمی بینیم،کافه زیاد نمی رویم،روزنامه می خوانیم،کتابهایمان لزوما همه فلسفه و منطق نیست،موهایمان کوتاه است،لباسهای معمولی می پوشیم،عاشق می شویم،شکست می خوریم،تنبلی می کنیم،تصمیم می گیریم،بی پولی می کشیم،می خوریم،می بینیم،می شنویم و زندگی می کنیم.البته به روش خودمان.ما معمولی هستیم.معمولی زندگی می کنیم و معمولی می میریم و از صمیم قلب به معمولی بودنمان افتخار می کنیم.
ما معمولیها به معمولی بودنمان افتخار می کنیم...همین....
چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد
گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد
چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب
ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟
به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز
به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد
ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده
به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد
دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره
به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد
به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود
چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد
چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه
نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد
ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من
که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد
ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن ، دلم آرزو ندارد

واد ضرابیان"فریدون مشیری "

تویی تویی به خدا، این که از دریچه ی ماه؛ نگاه می کند از مهر و با منش سخن است
تویی که روی تو مانند نو گلی شاداب، میان چشمهٔ مهتاب بوسهگاه من است
تویی تویی به خدا، این تویی که در دل شب، مرا به بال محبت به ماه می خوانی،
تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت، گَهی به نام و گَهی با نگاه می خوانی
تویی تویی به خدا، این دگر خیال تو نیست؛ خیال نیست به این روشنی و زیبایی.
تویی که آمدهای تا کنار بستر من، برای این که نمیرم ز درد تنهایی،
تویی تویی به خدا این حرارت لب توست، به روی گونهٔ سوزان و دیدهٔ تر من،
گَهی به سینهٔ پُر اضطراب من سر تو، گَهی به سینهٔ پر التهاب تو سر من !
تویی تویی به خدا، دلنشین چو رویایی، تویی تویی به خدا، دلربا چو مهتابی،
تویی تویی که ز امواج چشمهٔ مهتاب؛ به آتش دلم از لطف میزنی آبی،
تویی تویی به خدا، عشق و آرزوی منی، به سینه تا نفسی هست بی قرار توام!
تویی تویی به خدا، جان و عمر و هستی من؛ بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام،
منم منم به خدا، این منم که در همه حال، چو طفل گم شده مادر به جستجوی توام!
منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق؛ «در آن نفس بمیرم که در آرزوی تو ام»
منم منم به خدا، اینکه در لباس نسیم، برای بردن تو باز میکند آغوش،
من آن ستارهٔ صبحم که دیدگان تو را، به خواب تا نسپارم، نمیشوم خاموش
منم منم به خدا، که شب همه شب، به بام قصر تو پا مینهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم، چه جای غم است؛ در این میانه فقط روی دوست باید دید
منم منم به خدا، سایهٔ تو نیست منم؛ نگاه کن، منم ای گل، که با تو همراهم!
منم که گِرد تو پَر میزنم چو مرغ خیال، ز درد عشق تو تا ماه میرود آهم،
منم منم به خدا، این منم که سینهٔ کوه؛ به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من
ز کوه، هر چه بپرسی جواب میگوید؛ گواه نالهٔ شبهای بی قراری من
من و توایم که در اشتیاق میسوزیم؛ من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دمد، دگر آن روز...، من و تو نیست میان من و تو این: ماییم!
من خام بودم و تو پرم کردی
این روزها نزدیک سالگرد برادرم است
دردها انچنان زیاد است که نوشتن نیز نمی تواند اندکی مجال برای اندیشیدن به انسان بدهد
سلطه اندیشه های غیر واقعی و سفسطه و مغلطه
بی وفایی دیدن از یاران دور و نزدیک
روح انسان را انچنان می شکند که ب یکباره از همه چیز احساس تهی بودن می کنی
می خوام بگویم
گاهی بهانه هوسی باشم
یا پشت میله ی قفسی باشم
من راضی ام به هرچی می خواهی
;ترجیح می دهی چه کسی باشم؟
من خام بودم و تو پرم کردی
با اینکه از تو خاطره ام خالیست
مردی که روبروی تو می خواند
جز یک نوار پر شده چیزی نیست
دیوار دور خانه ی ما چینی است
دار و ندارم رو آنچه می بینی نیس
غیر از خودت که واقعیت داری
هر آنچه دیده ام همه تازیست
من یوسفم که برای تماشایت
با حبس با توطئه می سازم
هر روز پیش چشم برادرها
خود را درون چاه می اندازم
من سال های سال از این خانه
بیرون نرفته ام که تو برگردی
یکبار هم که آمده ای ما را
مهمان به قهوه قجری کردی
دیوار دور خانه ی ما چینی است
دار و ندارم رو آنچه می بینی نیس
من عاشق تویی شده بودم که
تنها تنها تنها تنها تنها تنها
دیوار دور خانه ی من چینی است
دار و ندارم رو آنچه می بینی نیس
غیر از خودت که واقعیت داری
هر آنچه دیده ام همه تازیست
از هر شب بدون تو بیزارم
از وهم ها و این همه انکارم
این هم خام شام سلطانی است
من حدس می زنم که جنون دارم
من حدس می زنم که جنون دارم

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست
خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست
وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید
معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست
اما من که آخرین عاشق دنیام
ماهی مونده به خاکو اهل دریام
از همه دنیا برام یه چشمه مونده
چشمه ای به قیمت همه نفس هام
از همینه که همه عمرمو مدیون تو ام
تویی یه عزیز تر از عمر دوباره ای برام
بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه
خسته و زخمی دست آدمکهای بدم
پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم
من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پیمودم اینجا اومدم
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید
تو بیا ای یار دیرین تو بیا ای شور شیرین که به صحرا ها و دریاها بباریم تو بیا ای باد و باران به تن خشک خیابان شاخه ای از باغ فرداها بکاریم تو بیا باهم دوباره در شب سرخ ستاره آسمان از کبوتر ها بپاشیم تو بیا ای خنده ی دور در صحرگاهان پر نور سرخوش و خندان لب و دیوانه باشیم تمام ِ کهکشان نشانه از تو دارد زمان بدون تو سر گذر ندارد جهان به اعتبار خنده ی تو زیباست بهشت من همین دقیقه ها همین جاست تو بیا با ما نگارا تازه کن هوای مارا تو بیا ای جان که با تو بزنم دل را به دریا تو بیا ای یار دیرین تو بیا ای شور شیرین تو بیا تا شب دوباره سرزند ماه و ستاره تمام ِ کهکشان نشانه از تو دارد زمان بدون تو سر گذر ندارد جهان به اعتبار خنده ی تو زیباست بهشت من همین دقیقه ها همین جاست..
عقابی قویچنگ و پولادپر
خط کهکشانش کمین رهگذر
خدنگ عقابافکنی جانشکار
بیفکند ناگه پرش را ز کار
به پرواز نیروی بالش نماند
بر اوج فلک بر مجالش نماند
بیاسایدش تا به کُنجی دمی
نهد بال بشکسته را مرهمی
عقابی که بُد چرخ گردون پرش
به ویرانهای شد قضا رهبرش
به ویرانهای گندش آزار جان
در آن زاغکی چند را آشیان
بهشتی جز آن گوشه نشناخته
به مرداری از عالمی ساخته
فرومایه زاغان مردارخوار
فروماند منقارهاشان ز کار
یکی زان میان گفت یاران شتاب
که آمد پی جیفه خوردن عقاب
دگر زاغکی گفت کاین خیرهسر
خدنگیش بنشسته گویا به پر
بباید بر او ناگهان تاختن
به یک حمله روزش تبه ساختن
نه یارای پیکار او داشتند
نهاش لَختی آسوده بگذاشتند
دل از گند مردارش آمد بههم
شد از خیل زاغان روانش دژم
به خود گفت اینجا نه جای من است
نه این گندزاران سزای من است
فرومایه زاغان دهن واکنند
رقیبم شمارند و غوغا کنند
پلیدان بیمایهای، وای من
که خود را شمارند همتای من
درنگم گر اینجا دوای پر است
بر اوج فلک مُردنم خوشتر است
پر خستهی خویش باز کرد
سبک سوی افلاک پرواز کرد
*****
منم آن عقابی که تا بودهام
بر اوج فلک بال و پر سودهام
ولی ناوک جورم از پا فکند
بلای زمانم بدینجا فکند
ندانند اگر چند پر بستهام
دل از ناوک جور بشکستهام
هنوزم به نیروی طبع بلند
ندیده است بنیان همت گزند
که دانند اگر خامهجنبان شوم
فرومایه را آفت جان شوم
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهیپیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
تو بارها از من می پرسیدی دوستم داری
و من بارها می گفتم دوستت دارم
اما اجازه ندادی
چرا به همه سوالات تو جواب میدادم
و یکبار حق پرسیدن را برای خودم نداشتم
زمانی جدایی را گاهی تصور میکردم
اکنون واقعا جدا شدیم
همیشه به دیدار هم می امدیم
اکنون تنها به خوابم می ایی
همیشه می گفیم برای هم هستیم
اکنون حتی از جسم هم نیز خبر نداریم
زمانی از چشمان هم یبوسیدیم
اکنون حتی به چشمانم دیده نمی شوی
پنهان شده ای
دور از چشمانمی
دور از چشمانمی
عشق ما یک جزیره بزرگ بود
پر از خاطرات
در این دریای طوفانی
این جزیره ره رها کردیم
و به راهی نا معلوم
دور از هم راه افتادیم
.
.
.
شوق دیدار توام هست
چه باک
به نشیب آمدم اینک ز فراز
به تو نزدیک ترم، می دانم
یک دو روزی دیگر
از همین شاخه لرزان حیات
پرکشان سوی تو می آیم باز
دوستت دارم
بسیار هنوز.

شوق دیدار توام هست
چه باک
به نشیب آمدم اینک ز فراز
به تو نزدیک ترم، می دانم
یک دو روزی دیگر
از همین شاخه لرزان حیات
پرکشان سوی تو می آیم باز
دوستت دارم
بسیار هنوز.

صدایم کن صدای تو به شب پروانه میدوزد
نگاهم کن نگاه تو برایم خانه میسازد
بخند ای صبح نورانی پس از شب های طولانی
که هر اعجاز لبخندت مرا بیگانه میسازد
ببار ای آبی آرام بر صحرای خشک من
سحر باغم درختانم برایت لانه میسازد
بریز ای شوق پی در پی به صحراهای آبادم
خرابم کن خراب تو مرا ویرانه میسازد
تو آتش باش و برپا شو به سر تا پای شعر من
من آوازم که از عشقی کهن افسانه میسازد
پریشان شو پریشان تر از آن شب های طوفانی
نسیم از شهر ویرانم برایت شانه میسازد
صدایم کن صدای تو به شب پروانه میدوزد
نگاهم کن نگاه تو برایم خانه میسازد
ببار ای آبی آرام بر صحرای خشک من
سحر باغم درختانم برایت لانه میسازد
بریز ای شوق پی در پی به صحراهای آبادم
خرابم کن خراب تو مرا دیرانه میسازد
تو آتش باش و برپا شو به سر تا پای شعر من
من آوازم که از عشقی کهن افسانه میسازد
پریشان شو پریشان تر از آن شب های طوفانی
نسیم از شهر ویرانم برایت شانه میسازد