با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم
با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم

بی من نتوانی این خط و نشان 
لبریزم از عشق آرامش جان
باران ببارد عجب حال خوشی 
شاید ندانی ولی باعثشی
بی من نتوانی این خط و نشان 
لبریزم از عشق آرامش جان
باران ببارد عجب حال خوشی 
شاید ندانی ولی باعثشی
در دل من افتاده عشقت زمین گیر شدم 
سر تو با قسمت با تقدیر درگیر شدم
ای بهونه ی زندگی بی تو من بی قرارم ...
در دل من افتاده عشقت زمین گیر شدم 
سر تو با قسمت با تقدیر درگیر شدم
ای بهونه ی زندگی بی تو من بی قرارم ...

متن آهنگ خط و نشان از آرون افشار

با دل من جنگ نکن من که تسلیم توام 
تو که هر خوابی ببینی تعبیر توام
زد هوایت به سرم دل بی قرار 
بی خبرم باز تمنای تو داره
تو همان قصه ی ناگفته ی پنهان منی 
ساحل امنی و تو موج خروشان منی
تو که نزدیکی به من 
حال عجیبیه تو دلم اگه بارون بباره
در دل من افتاده عشقت زمین گیر شدم 
سر تو با قسمت با تقدیر درگیر شدم
ای بهونه ی زندگی بی تو من بی قرارم ...
در دل من افتاده عشقت زمین گیر شدم 
سر تو با قسمت با تقدیر درگیر شدم
ای بهونه ی زندگی بی تو من بی قرارم ...

توو این فکر بودم که با هر بهونه یه بار آسمونو بیارم توو خونه حواسم نبود که به تو فکر کردن خود آسمونه , خود آسمونه توو دنیای سردم به تو فکر کردم که عطرت بیادو بپیچه توو باغچه بیای و بخندی تا باز خنده هاتو مث شمعدونی بذارم رو طاقچه به تو فکر کردم به تو آره آره به تو فکر کردم که بارون بباره به تو فکر کردم دوباره دوباره به تو فکر کردن عجب حالی داره تو وُ خاک گلدون با هم قوم و خویشین من و باد و بارون رفیق صِمیمی از این برکه باید یه دریا بسازیم یه دریا به عمق یه عشق قدیمی دوسِت داشتم با تمام وجودم عزیزم هنوزم تورو دوست دارم الهی همیشه کنار تو باشم الهی همیشه بمونی کنارم به تو فکر کردم به تو آره آره به تو فکر کردم که بارون بباره به تو فکر کردم دوباره دوباره به تو فکر کردن عجب حالی داره

آره بارون میومد آره بارون میاد خوب یادمه آره بارون میاد خوب یادمه

مثل آخرای قصه اینکه آدم میره به رویا آره بارون میاد خوب یادمه آره بارون میاد خوب یادمه

زیر لب زمزمه کردم کی میتونه دل دیوونه رو از من بگیره

اونقدر باشه که من دلو دستش بدم و چیزی نپرسم

دیگه حرفی نمونه بهر نگاهش آره بارون میاد خوب یادمه آره بارون میاد خوب یادمه

یه غروب بود روی گونه هات دوتا قطره یه غروب بود روی گونه هات دوتا قطره

که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات

دیگه فرقیم نداره کار از ای حرفا گذشته دیگه قلبم سر جاش نیست

آره بارون میاد خوب یادمه آره بارون میاد خوب یادمه

خیلی سال پیش توی خوابم دیده بودم تورو با گونه ی خیست

خیلی سال پیش توی خوابم دیده بودم تورو با گونه ی خیست

اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات

اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات

آره بارون میاد خوب یادمه آره بارون میاد خوب یادمه

صدایم کن صدای تو به شب پروانه می دوزد
نگاهم کن نگاه تو برایم خانه می سازد
بخند ای صبح نورانی پس از شب های طولانی
که هر اعجاز لبخندت مرا بیگانه می سازد
ببار ای آبی آرام بر صحرای خشک من
سحر باغم ، درختانم، برایت لانه می سازد
بریز ای شوق پی در پی به صحراهای آبادم
خرابم کن، خراب تو مرا ویرانه می سازد
تو آتش باش و بر پاشو به سر تا پای شعر من
من آوازم که از عشقی کهن افسانه می سازد
پریشان شو، پریشان تر از آن شب های طوفانی
نسیم از شهر ویرانم برایت شانه می سازد
صدایم کن صدای تو به شب پروانه می دوزد
نگاهم کن نگاه تو برایم خانه می سازد
ببار ای آبی آرام بر صحرای خشک من
سحر باغم ، درختانم، برایت لانه می سازد
تو آتش باش و بر پاشو به سر تا پای شعر من
من آوازم که از عشقی کهن افسانه می سازد
پریشان شو، پریشان تر از آن شب های طوفانی
نسیم از شهر ویرانم برایت شانه می سازد

خط رو پیشونیم چشمای بارونیم دستای لرزونم پاهای بی جونم
روح سرگردونم گلای ایوونم حتی چوب سیگارم فندک تب دارم
دوس دارن برگردی
خنده غمگینم پلکای سنگینم الکل تو خونم خونه ی زندونم
خونه ی متروکم گلای گلدونم بار روی دوشم شونه ی داغونم
دوس دارن برگردی
تو آن عهدی که با من بسته بودی مگر بهر شکستن بسته بودی 
تو سنگین دل چرا از روز اول نگفتی دل به رفتن بسته بودی
نگفتی دل به رفتن بسته بودی
بغضای پنهونم چشمای گریونم حال خوب و بدمو به چشات مدیونم
بغضای پنهونم چشمای گریونم حال خوب و بدمو به چشات مدیونم
خیلی دلتنگ توام نمیخوای برگردی

نازنینم

میخواهم گریه کنم

مگر می توان در این شرایط خندید

مریم بانویم

روزگاری شده است

که به هرکس می روی

پر از دردهاست

همسایه درمند است

خانواده دردمند است

رهگذر خیایان دردمند است

میتوان خندید؟


مهربانم

پیش از تو

تمام شب هایم یکسان بود

تمام روزهایم یکسان بود

 وجودم کم کم

به این درد عادت می کرد

 تا زمانی که تورا دیدم

با ان مانتو طوسی رنگ

بر سر تپه

دیگر

این باورم که زندگی یک بازیست

در ذهنم فرو ریخت

با بودن تو

زندگی یک بازی نیست مریم

زندگی خود واقعی است

واقعیتی به نام عشق

 بهترینم

به  تو می گویم

گلم

اما این گل بخواهد هم نمی تواند

پرپر شود در کنار من

چون من با تمام وجودم

حتی اگر شده به بهای جانم

انرا با طراوت نگه میدارم



تمام وجودم

در این قلب شکسته ام

تنها دلیل بودنم هستی

بدون تو نمی توانم باشم

فرو میریزم

غیب می شوم در دل این ماجرای زندگی

نمی توانم زندگی کنم






من شاعر نیستم
من تنها کلماتی را می دانم
که نام تو را دارد
و آنها را ردیف می کنم به نشانه تو
شب را دوست دارم چون آغوش تو را دارد
صبح را دوست دارم
چون بیداری تو را دارد
از رنگهایی خوشم می آید
که رنگ چشمان توست
رنگ آرامش تو
من شاعر نیستم
تنها کلماتی را

که به تو ربط دارد می شناسم
و آنها را کنار هم می گذارم
تا دیگران بخوانند و
عاشق شوند.

....................................

ت های تو

یادگاری هایی شگفت انگیزند

از سکونت ماه بر خاک

وقتی زندگی تاریک می شود

به دست های تو فکر می کنم

وقتی کارها گره می خورند

درها باز نمی شوند

به دست های تو فکر می کنم

 دست های تو

بال هایی منند

برای فرار از زمین در روز مبادا

به دست های سفید تو فکر می کنم!

................................................

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی‌ است.

معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.

لحظاتی اتفاق می افتد که دوستان دیگر دوست نیستند. یکی از آن لحظات پیچیده لحظه قیامت است که روز برملا شدن رازهاست. در همین دنیا هم لحظاتی اتفاق می افتد که کسانی که به ظاهر دوست هستند، در چنین روزی به دشمنی می افتند چون زمینه دوستی و محبت از بین رفته است. وقتی روابط بر اساس ظلم باشد، به ظاهر برادرانه است اما در باطن رشته پیوندها بر اساس ظلم و اجحاف است. از همین جاست که ما به امام علی تشبه می کنیم که البته کار دشواری است. امام علی می فرماید که: «لو احبنی جبل لتهافت». این چه دوستی است که اگر کسی به آن تشبه کند وجودش متلاطم می شود

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟ 
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری
گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم
کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم

به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر
به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟ 
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟

هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟...

نخفته ام به خیالی
نخفته ام به خیالی که می پزد دل من
خمار صد شبه دارم
خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟

برای گفتن من شعر هم به گل مانده


نمانده عمری و دگر صدها سخن به دل مانده


صدا که مرهم فریاد بود زخم را


به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده


از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست


گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست


سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم


هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست


دیری است که از خانه خرابان جهانم


بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست


در حسرت دیدار تو آواره ترینم


هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست


روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده


چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده


من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل


بین ما پل عذابه منه خسته پایه ی پل


ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری


خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری


کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم


از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم


ببین که خستم تنها غروره عصای دستم


از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم


نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم


تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد


تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد


زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم


اینکه اسمش زندگی نیست جون به لبهام میرسونم


هیچی جز شعر شکستن قصه ی فردای من نیست


این ترانه ی زواله این صدا صدای من نیست


ببین که خستم تنها غروره عصای دستم


به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده بد و خوب زندگی منو دست گریه داده ای عزیز هم قبیله , با تو از یه سرزمینم تا به فردای دوباره , با تو هم قسم ترینم من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی بد و خوبمون یکی , دست تو تو دست من بود خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود با تو همقصه ی دردم , همصداتر از همیشه دو تا همخون قدیمی , از یه خاکیم و یه ریشه من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی

و ناز می کنی ، من ناز می کشم ، این منطق کیه انگار پیش تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه تو ناز می کنی ، من ناز می کشم ، این منطق کیه انگار پیش تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه روح تو مریمه ، چشم تو نرگسه ، دست تو نسترن روح تو ، دست تو ، چشم تو ، عشق من ، گل خونه ی منه گل خونه ی منه روح تو مریمه ، چشم تو نرگسه ، دست تو نسترن روح تو ، دست تو ، چشم تو ، عشق من ، گل خونه ی منه گل خونه ی منه وقتی که خاطره غمگین تو هنوز تو خونه ی منه یعنی که بار غم بی تو شبانه روز رو شونه منه غم بار عشقت رو ، رو دوش می کشم ، پا پس نمی کشم با این خیال پوچ که چشم های تو دیوونه منه تو ناز می کنی ، من ناز می کشم ، این منطق کیه انگار پیش تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه روح تو مریمه ، چشم تو نرگسه ، دست تو نسترن روح تو ، دست تو ، چشم تو ، عشق من ، گل خونه ی منه گل خونه ی منه

ای طلوع ِ اولین دوست ای رفیق ِ آخر ِ من

ای به داد ِ من رسیده

تو روزای ِ خود شکستن
ای چراغ ِ مهربونی
تو شبای ِ وحشت ِ من

ای تبلور ِ حقیقت
توی ِ لحظه های ِ تردید
تو منو از شب گرفتی
تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی
برای ِ من تکیه گاهی
برای ِ من که غریبم
تو رفیقی، جون پناهی

ناجی ِ عاطفه ی ِ من
شعرم از تو جون گرفته
رگ ِ خشک ِ بودن ِ من
از تن ِ تو خون گرفته

اگه مدیون ِ تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم

وقتی شب، شب ِ سفر بود
توی ِ کوچه های ِ وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه ی ِ شب
تپش ِ هراس ِ من بود
وقتی زخم ِ خنجر ِ دوست
بهترین لباس ِ من بود

تو با دست ِ مهربونی
به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده ی ِ شبو دریدی

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم ِ من نخور که دوری
برای ِ من شده عادت

ای طلوع ِ اولین دوست
ای رفیق ِ آخر ِ من
به سلامت، سفرت خوش
ای یگانه یاور ِ من

مقصدت هرجا که باشه
هر جای ِ دنیا که باشی
اون ور ِ مرز ِ شقایق
پشت ِ لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت
سپر ِ بلای ِ من بود
تنها دست ِ تو رفیق ِ
دست ِ بی ریای ِ من بود

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم ِ من نخور که دوری
برای ِ من شده عادت

تو را قسم به حریم شکیب و حرمت صبر
که با شتاب خود این عشق را حرام مکن

...سر ستاره مبر زیر پای ظلمت شب
چراغ صاعقه را برخی ظلام مکن

به کینه می گسلد از امیدمان رگ و پی
تو را که گفت این تیغ در نیام مکن ؟

تو را که گفت که مگشا دریچه بر رخ گل ؟
تو را که گفت به رنگین کمان سلام مکن ؟

به غیر مهر مخواه از سرشت ویژه ی خویش
از آفتاب به جز آفتاب وام مکن

مجال عیش به قدر دمی و بازدمی است
به غیر عشق از این فرصت اغتنام مکن

هنوز مانده که یاس من و تو غنچه کند
تو را که گفت که این باغ را تمام مکن ؟

حسین منزوی

مثل یه پروانه ببین
اسیره مشته بسته ام
از این همه پرسه زدن
کوچه به کوچه خسته ام
تو لحظه هایه بیکسی اسیره ناباوریم
تو قاب خالیه جنون یه عکسه خاکستریم
تویه این ثانیه های بی رمق
لحظه های ابی تو حروم نکن
این روزا ابری و خاکستریه
شبایه آفتابیتو حروم نکن
بگو خورشید از کدوم ور درومد
که تومثل قصّه رویایی شدی
ماهیه زخمیه پاشوره ی حوض
کی رو خواب دیدی که دریایی شدی
آلوده ام آلوده ام هم رنگ با مرداب
نفرینیم در حسرت بیداری از این خواب
برایه من که رفیقه سفرم
مرحم زخمایه خستگی تویی
برایه من که غریبه جاده هام
آخرین همدم خونگی تویی
از رو گل برگه گلایه کاغذی
اشکامو با دست آلوده بچین
منو تو آینه ها شستشو بده
تو چشمام حادثه ی عشقو ببین
مثل یه پروانه ببین
اسیره مشته بسته ام
از این همه پرسه زدن
کوچه به کوچه خسته ام

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست.


نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون

به بچّه ای که توام! در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»

به دست های تو در آخرین تشنّج هام

به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی

به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده، به مبل خالی من

به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام…

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده

قسم به من! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام

دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت

دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت

به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ …

دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه!


نتیجه تصویری برای شاعر تمام شده

خداییش اینطوری بود حال و روزم خداییش حقمه اگه بسوزم منو از دست حرفات خسته کردی خداییـش بد منو وابسته کردی آخه تو مشکلم رو میدونستی خداییـش تو میخواستی میتونستی جواب مهربونیمو ندادی نگو نه قدرمو نمیدونستی منو از دست حرفات خسته کردی خداییش بد منو وابسته کردی جوونیمو ازم راحت ربودی خداییش اون که میگفتی نبودی انصافا تو رفاقت کم گذاشتی من عاشق رو اصلا دوست نداشتی دل تنهام که رسما بود با تو خداییش مشکل از من بود یا تو حالا که رفتی و از من جدایی سوالم اینه حقم بود خدایی خداییـش حقمه تو اوج دردم پیشم باشی و دنبالت بگردم بهم عاشق شدن رو یاد دادی چقدر زود من رو دست باد دادی خـداییش ساده بودم میدونستم زیادی تورو سرتر میدونستم منو از دست حرفات خسته کردی خداییـش بد منو وابسته کردی جوونیمو ازم راحت ربودی خداییش اون که میگفتی نبودی انصافا تو رفاقت کم گذاشتی من عاشق رو اصلا دوست نداشتی دل تنهام که رسما بود با تو خداییـش مشکل از من بود یا تو

از دل و دیده،گرامی تر هم آیا هست؟ 
دست
آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گران قدرتر است.
هرچه حاصل کنی از دنیا، دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را که شنیدست چنین؟!
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.
در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست که هست!
بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به کار،
کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی که به هم پیوسته ست!
به یقین، هرکه به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته ست!
دست در دست کسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست کسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست کسی داری اگر،
دانی، دست، 
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست،
لحظه ای چند که از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای!
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!
دست، گنجینه ی مهر و هنر است:
خواه بر پرده ی ساز، 
خواه در گردن دوست، 
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ
خواه بر دسته ی داس،
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم می زند، اینک، هردم سرنوشت بشرست،
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است که ما،
تیرهامان به هدف نیک رسیدست،ولی

دست هامان، نرسیدست به هم!!!



کجاست ای یار آغوش تو / کجاست ای یار آغوش تو 

منم سخت را زبان تو باید ، به این زخم ها دست تو شاید ، باشد مرحمی 
باشد مرحمی 
جهان در جدال و خال منو اشک های نیمه شب 
و تسکین این بغض با یاد تو ، شاید کمی 
کسی جز تو از دردها درون من آگاه نیست 
کسی جز تو چون تو برای زمانه بزنگاه نیست 
تو باشی پریشانم پیش تو 
تو نفی حجابی عریانم پیش تو 

کجاست ای یار آغوش تو / کجاست ای یار آغوش تو 

تو شور شعور غرور حضور عمیق و باوری 
تو به شکلی عجیب و غریبانه در مسلخ من یاوری 
تو به اندازه بودن منی 
تو حس ناب شعر خواندنی 
تو توانایی ساده بودنی 
تو دلیل محکم خوب مردنی 

کجاست ای یار آغوش تو / کجاست ای یار آغوش تو


نتیجه تصویری برای کجاست ای یار آغوش تو / کجاست ای یار آغوش تو