شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی می کردم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم. چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: "ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم." بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم. ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، "اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم." ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت: "در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده می روم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می راندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه میکردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم.
غالباً دربارۀ آن واقعه فکر میکنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه می کنیم، مجازات می کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا می گرفتم.
تصوّر نمی کنم. از مجازات متأثّر می شدم امّا به کارم ادامه می دادم.
امّا این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت
در آغاز شعر
تو بودی و شب بود
و آغاز شب
پریشانی گیسوانت...که هیچ اتفاقی نبود!من از کودکی در اندازه های طبیعی نبودم
و در کوچه های فراوان شب
تمام قضا و قدر را
به گامی سراسیمه شوریده بودم
شبیه عطش
شبیه عتاب
من از قامت ناگهان گذشتن رسیدم
من از انتهای نثار نگاهت
من از بیت آخر رسیدم
و حجم عبورت چه کم بود
به گاهی که چشمت، ردیف نخستین غزل بود
و هر کس که سهمی از آن داشت
همیشه سزاوار درد
و یا متهم بود
و تقصیر چشم تو نیست
اگر بی هوا منتشر کرد
و هرگز شگفتی ندارد
اگر ما همه شاعریم
که وزن حضورت
همان وزن شعر شب است
همان وزن کفر
همان وزن آشفتگی
همان بی ادامه
همان عشق
همان مرگ
و یا زندگی...
در آغاز شعر
تو هستی و عشق و سفر
سفر رسم عشق است
و رفتن مرا می برد
تو را پشت سر، پشت سر می گذارد
و این عادت سرنوشت من است
در در پشت سر
به آب و به باد و عطش می رسی
و هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده است
چراغانی گیسوانت به وقت مُحاق
تمام سفر را بس است
در این روز بی پایان من
چه شعری به دنیا می آید
سرآغاز شعر
تو بودی و شب بود
و شب، پشت سر بود
و هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده است.
"چیستا یثربی"
....................................
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم...
اگر به خانه ی من آمدی
برای من
ای مهربان!
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...
"فروغ فرخزاد"
....................
کاش تو به جای من بودی
تا می فهمیدی که دوست داشتنت
چه کار سخت و فرساینده ایست
کاش من به جای تو بودم
تا طعم این همه دوست داشتن را می چشیدم
آزدمیر آصف
................
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم
بنشین که با من هر نظر ، با چشم دل ، با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
بوسم تو را با هر نفس ، ای بخت دور از دسترس
وربانگ برداری که بس ، غمگین تماشایت کنم
تا کهکشان ، تا بی نشان ، بازو به بازویت دهم
با همزمانی ، همدلی ، جان را هم آوایت کنم
ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین کمان با نوی رویایت کنم
بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من ، تا کی تمنایت کنم ؟
فریدون مشیری
وقتی پا به شهر من میگذاری
تمام شهر بوی تو را میگیرد
من دلم میخواهد
نه باد بوزد
نه باران ببارد
دلم میخواهد عطر تنت اینجا بماند
به باد گفتم خاموش باش
به باران گفتم نبار
بگذارید تنفس کنم عطر تن خورشید را
خورشید مهمان شهر سرد من است
مهمان ناخواندهی من است
من ردّ پایت را میان سنگفرشهای شهر دنبال میکنم
شاید نیم نگاهت مرا آرام کند
.............................
من با شنیدن صدای مهربان تو
از میان فاصلهها
در سردترین روز پاییز
پشت پنجرهای باران خورده
در ساعت پنج عصر
دوباره زنده میشوم
بگو
حدیث بودن را دوباره در گوشم بخوان
بگو تا دوباره زنده شوم
با مهربانیات
دوباره شکفته شود شکوفههای عاشقی
در باغ باران خوردهی دلم
بگو
بگو که «دوستت دارم»
..........................
دیشب از رویای تو
نردبانی ساختم برای رسیدن به خورشید
در صبح یک چهارشنبهی خاکستری
بیا
بیا و ببین که تنهایی من چقدر بزرگ است
بیا و ببین که دریا در تنهایی من غرق میشود
در صبح یک چهارشنبهی خاکستری
...
من از پنجرهی اتاقم به خورشید خیره میشود
تو از همانجا میآیی
از دورترین نقطه به غرب سرزمین تاریک من
سوار بر بادهای غمگین پائیزی
در صبح یک چهارشنبهی خاکستری
...
حضور تو در دلانگیزترین صبح زندگیام
عروج اطلسیهاست
کوچ پرستویی مهاجر است
برای ساختن آشیانهای امن
در صبح یک چهارشنبهی خاکستری
...
بیا
بیا و ببین که تنهایی من چقدر بزرگ است
بیا و ببین که دریا در تنهایی من غرق میشود
در صبح یک چهارشنبهی خاکستری
در نور شمع
زن تری؛
در آفتاب صبح که چشم باز میکنی
فرشته تر؛
و من بین این دو زیبایی ِ با شکوه
عاشقانه آونگ شده ام ...!
"عباس معروفی"
.........................
نوازشم کن
من واقعیترین بانویِ افسانههای توام
فرقی نمیکند کجا
آغوش تو
هرجا که باز شود
باشکوهترین قصرِ دنیاست
قصری که تنها آقایش تویی
نیکی فیروزکوهی
.........................
دهانشان بوی شیر می دهد
در جدال با چشمانت
رؤیاها را می گویم
که با شنیدن عطرت
به خواب ها گریخته اند !
.............................
پابلو نرودا
...................
می دانم نمی دانی
چقدر دوستت دارم
و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را
در دست گرفته است
می دانم نمی دانی
چقدر بی آنکه بدانی می توانم دوستت داشته باشم
بی آنکه نگاهت کنم
صدایت کنم
بی آنکه حتی زنده باشم
می دانم نمی دانی
تا بحال چقدر دوست داشتنت
مرا به کشتن داده است
حافظ موسوی
........................
من زندانی بند توأم
من افتخارمی کنم به زیستن دراین تن
دراین تن دموکراسی حرام است
آزادی بیان معنایی ندارد
بند و حبس و مرگ موهبت الهی ست
دراین تن
همه قیام کردند
و به تو اقتدا می کنند
این خودکامه گی ضرورت است
جمانة حداد
مترجم : بابک شاکر
.............................
مرا چون نخست دوست بدار
آنجا که چشم آغاز شد
و بهار پشت آمدنت جوانه زد
مرا مانند عشق دوست بدار
آنجا که پروانه جان داد
و قنوت از دست های نور بالا رفت
مرا دوست بدار
به اندازه ی بیکران
به اندازه ی همه ی امتداد ها
به اندازه ی همه ی آیینه های باران زده
مرا بنواز با ترنم دوستت دارم
مرا جان بخش
بیا زمینی باشیم
من از دوزخی که راهش به بهشت باشد می ترسم
فقط اگر
یکی مثل تو کنارِ من باشد؛
عشق باشد؛
جراتِ گناه باشد.
بگذار زمینی باشیم
بهشت همانجاست که من باشم و تو باشی
چه فرقی می کند که معصوم یا پر گناه باشیم؟
.........................
1)
ماه
هربار کامل می شود
تا خودش را شبیه تو کند
اما نمی تواند!
و این داستان ادامه دارد...
2)
حتما باد
شعرهایی که برایت سروده ام را
به گوش بیدها رسانده
که اینگونه مجنون شده اند!
3)
در من ریشه کرده ای
اسمت که می آید
گونه هایم
گل می اندازند
خنده هایم
شکوفه می دهند.
شنیدن اسم تو
عشق را در من جشن می گیرد
قسم می خورم
در اعماق قلب من
گل سرخی می روید
که صحرا صحرا تو را می بوید
و چیزی جلودارش نیست
آنسان که با آمدن خورشید
چیزی نمی تواند
به گنجشک ها بگوید نخوانند
شنیدن اسم تو
یک رمان عاشقانه است
که چشم ماه را
مثل یک عاشق
نابینا می کند با اشک
شنیدن اسم تو
ماه عسل پروانه هاست
در ژرفای یک رؤیا
آنجا که عشق
دسته گل به آب می دهد
برای تو
و تو مریم مریم آن سوتر
افکار عاشقانه ای را
در اغوش می فشاری
که گل های پیرهن ات را
می گشایند
و در دست هایت
یک مزرعه تابستان می کارند
من به تو می اندیشم
و تو در تبسّم یک قطره اشک
به امتداد شعر من خیره می شوی
..............................................
ﻋﺸﻖ
ﺑﯿﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ
ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ
ﻧﺘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ.
"علیرضا اسفندیاری "
..................
اگر انسانِ نخستین بودم
برای گفتن از عشق
لب های تو را بر دیوار غار نقاشی می کردم.
برای محبت،
دستانت را
و برای زیبایی،
موهایت را ...
برای جنگ،
برای جنگ حتما چشمانت را می کشیدم.
قرن ها بعد شاید
گوشه ی همین غار
باستان شناسی
اجداد گوش ماهی ها را کشف می کرد
_ جمجمه ی مردی که صدای تو در آن می پیچید _
ولی باور کن هیچوقت نخواهند فهمید
آتش
اختراع مردی ست
که شب ها
برای تصویر تو
بر دیوار غار دلتنگ می شد.
بعضی وقت ها ادمی انقدر خوشحال است
انقدر احساس زیبا دارد
که با خود می گوید
زندگی با همه سختی هایش
واقعا می ارزد
در همچین روزی دلم به شدت لرزید با دیدنت بانو
و در اینچنین روزی حس قوی در من به وجود امد
که زیباترین و بهترین ها در انتظار من است
مریم گلم
ممنون که هستی
اسم تو
تنها شعر عاشقانۀ دنیاست
در ردیفُ قافیۀ گلُ پروانه
این زبان مادریِ فرشته ها
.......................
اسم تو
تنها شعر عاشقانۀ دنیاست
در ردیفُ قافیۀ گلُ پروانه
این زبان مادریِ فرشته ها
...........................................................
آیا این خواست توست
که خیال رویت
پلک های سنگین مرا
در شبهای طولانی و کسالت بار
از هم باز نگاه دارد ؟
آیا خواست توست که رؤیایت
مدام در نظرم جلوه گر شود
و مرا
که خواب شیرین را وداع گفته ام
به تمسخر گیرد ؟
آیا این روح توست
که از فاصله ای چونان دور
به سویم روان داشته ای
تا شرمم را
و گذران لحظه های بی ثمرم را
در من نظاره گر باشد ؟
آیا این عشق توست
که اینچنین بر من سایه افکنده ؟
نه اینچنین نیست
بلکه این عشق من است
که دیدگانم را بیدار نگاه داشته
عشق حقیقی من است
که آرامش را از من ربوده
و از دیدگانم
نگاهبانانی همیشه بیدار برایت ساخته است
تو ، آری
در بیداری خویش
از من بسیار دور و به دیگران بسیار نزدیکی
و چشمان من اینجا
در بیداری خویش
تو را به انتظار نشسته اند
ویلیام شکسپیر
..........................
ای دختر زیبا
تو نه شاعر هستی و نه نقاش
ولی من هستم
اما چه کسی این را می داند
که این چشمان توست که همه شب
این شعرها را دزدکی به من می دهد
چه کسی می داند
این انگشتان توست
که نقاشی هایم را می کِشد
من از این می ترسم
چشم ها و انگشتانت
این راز را بر ملا سازند و
به خیابان و محله و اهل دنیا بگویند
در واقع این مَرد
نه شاعر ست و نه نقاش
...........................
ﻗﺮﺍﺭ ﻣﺎ
ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻮﺩ.ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ...ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻭ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺖ
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ!ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ
ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ
ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ ...ﻭ ﺻﺒﺢ ﻓﺮﺩﺍ
ﺍﻋﺠﺎﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ
ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺯﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.ﻟﻌﻨﺘﯽ!
ﻣﺮﮒ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ
ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
"علیرضا اسفندیاری"
...............................
با بودنت
خدا هم هست
و زمین میچرخد به دور خورشیدی
که تویی.@
دوستت دارم
تا ابد مال تو
باهاش نان بخر
باهاش دور بزن در میدان شهر
مثل پلاک بینداز به گردنت
پلاک جنگ؟
جنگ... میدانی چیست؟
هشت سال به گردنت بیاویزم
از من خسته میشوی؟
پلاک جنگ نه
گل میخک
برگ زیتون
گوشهی موهات...دوستت دارم
تا ابد مال تو
باهاش ستاره رصد کن
باهاش برام نامه بنویس.@
می آیی همه دنیا را خاموش کنیم؟
و بعد
تو همه اش را روشن کنی؟
اصلاً میآیی خورشید را
برای خدا پس بفرستیم
و تو ببینی که حضورت کافیست؟
@
هرجا باشی
برای دیدن تو
شهر به شهر خواهم آمد
آنقدر که از پرتگاه زندگی بیفتم.@
دستهات!دستهات را از من نگیر.وقتی شیفته در رویاهام
دنبال تو میگردم
چیزی ته دلم زیر و زبر میشود
سرم را توی بغلم میگیرم
حیف که نیستی
حیف که برای من
شمع هم نمیتوانی روشن کنی!@
فرقی دارد کجا باشم؟
خندان در آینه
یا منتظرت کنار پنجره...
هر جا که باشی
در آغوش منی
خودت هم این را می دانی.
"عباس معروفی – پونه ایرانی"
....................................
ترکم نکن!
بیا هر آنچه را میتوانیم فراموش کنیم،
همه چیز در حال فراموش شدن است.
فراموش کنیم سوء تفاهمها
و اوقاتی را که برای فهمیدنِ «چگونه»ها هدر دادیم
و لحظههایی را که در آنها
به ضربِ «چرا»ها
شادی قلبمان را کشتیم.
ترکم نکن!
…
من مرواریدهای بارانی را به تو هدیه میکنم
که از سرزمینی بیباران میآیند.
زمین را در لحظهی مرگم حفر خواهم کرد
تا تنت را با نور و طلا بپوشانم.
سرزمینی خواهم ساخت که در آن
عشق پادشاه است،
عشق قانون است
و تو ملکهای!
ترکم نکن!
…
من واژگانی درکناشدنی میآفرینم
که تو
- تنها تو! - درکشان میکنی.
از عشاقی برایت خواهم گفت
که روزی از عشق گریختند
اما دوباره یکدیگر را دیدند و
قلبهاشان گُرگرفت.
از این پادشاه برای تو میگویم
که مُرد
از ندیدنت.
مُردنی نه برای فتحت
که برای یافتن تو...
ترکم نکن!
…
بارها فورانِ گذاره را دیدهایم
از آتشفشانی پیر
که باور داشتیم از پا درآمده است.
گاهی زمینهای سوخته
محصول بیشتری از بهترین فصل گندم میدهند
و در غروبها
رنگهای سرخ و سیاه
هرگز با هم یکی نمیشوند
چرا که آسمان شعله میکشد...
ترکم نکن!
…
دیگر گریه نخواهم کرد.
دیگر حرفی نخواهم زد.
همینجا پنهان میشوم
تا دزدانه تماشایت کنم
وقتی میرقصی
و لبخند میزنی
تا صدایت را بشنوم
وقتی آواز میخوانی
و میخندی...
بگذار سایهی سایهات شوم!
سایه دستت،
......................
گر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد،
محو طبیعت می شود،
کمتر سخت می گیرد،
می بخشد،
می خندد،
می خنداند و با خودش در یک صلح درونی ست،
او نه بی مشکل است نه شیرین مغز!
او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند.
او یاد گرفته است که لحظه لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد ...
....................................................................................
زمین شناس حقیری تو را رصد می کرد
به تو ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد
کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم
کسی که محو تو می شد مرا لگد می کرد!
تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی دانی ...
چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد!
بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد
چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد
کنون کشیده کنار و نشسته در حجله
کسی که راه شما را همیشه سد می کرد .
"کاظم بهمنی"
کوچ کن مرد مسافر، بغضهایت مال من
هستی من مال تو، فکر و هوایت مال من
جای تو اینجا نبود ای ماهتاب هر غزل
بگذر از من! گزیه کردن ها برایت مال من
خاطرت میدانم آزردم ، و این تاوانم است
خیره ماندن بر مسیر رد پایت مال من
خاطرت می آید آن شب را که میگفتی به ناز
"چشم مستم مال تو، این شعرهایت مال من"؟
این غزل هم مثل سابق بیت هایش مال تو
آه و تنهایی و شکوه بر خدایت مال من
در فکر تو
آنقدر از زمان دورم
که چیزی برای فراموش کردن
نمی ماند
آنجا که تا خیال کار می کند
چشم های تو پیداست
و من با دست های خالی
شکوه تو را در آعوش می گیرم
میان شب هائی که چون ستارگان
در حجم تنهائی من شناورند
و من سنگین از آرزوها
میان بازوان سوزان عطر تو
احساس می کنم
ریزترین دانه های باران پائیزی را
که خاکستر فاصله ها را
از تنهائی ام می شویند
فکر کردن به تو
بلندترین قصیدۀ گل سرخ ست
که رایحه اش
گوش ماه را کر می کند
فکر کردن به تو
نزدیک ترین راهِ رسیدن به تو ست !
..................
در سرزمین خیال من
جز عطر تو نروید
فصل ها می آیندُ
فصل ها می روند
و تو چون تکّه ای از بهار
همدم روزگار منی
کوچ کن مرد مسافر، بغضهایت مال من
هستی من مال تو، فکر و هوایت مال من
جای تو اینجا نبود ای ماهتاب هر غزل
بگذر از من! گزیه کردن ها برایت مال من
خاطرت میدانم آزردم ، و این تاوانم است
خیره ماندن بر مسیر رد پایت مال من
خاطرت می آید آن شب را که میگفتی به ناز
"چشم مستم مال تو، این شعرهایت مال من"؟
این غزل هم مثل سابق بیت هایش مال تو
آه و تنهایی و شکوه بر خدایت مال من
مگر ممکن است
تو را چگونه بنویسم
که همه بدانند
زمان در حضور تو شروع می شود!
چشمهایت را نبند
پیدا نمی شوم
باور کن.
درد من بزرگتر از ترانه های مدرنیست که گوش می کنی
هر بار که دیوار حوصله ات خراب می شود
روی ثانیه های لنگان آنجا،
دوست دارم بدانی
اینجا دلم شور می زند
و نگاهم آرام ندارد
به خودم اطمینان می دهم
باز پیراهن کرم قهوه ای پوشیده ای
و زمزمه دوست داشتنت را بزرگتر نجوا می کنم.
می دانی
برای فهمیدن مروارید تنت
دریا کافی نیست
نگاهت معنای آب دارد
و چشمانم هر بار در تو می رقصند.
ای کاش می توانستم
تمام لحظات را
در حکومت تو سند بزنم.
چقدر دلتنگ صدایت هستم.
حرف که می زنی
دریا عقب می رود
و دامنش را زیر پایش جمع می کند.
بعد از تو هیچ چیز نیست!
مانده ام تنها روی پاهایم.
هر روز برمی گردم
کلید را می زنم
خانه ام روشن می شود
چند اندوه را می پزم
می نشینم و یک دل سیر
تشنه ی همان لعل آب دار تو می شوم
می مانم!لبت بود دیدم
یا انار بود
که هرچه از خدا می خواستم
در لب های تو بود.
می دانی
وقتی به صورت قشنگت
خیره می شدم
با لمس شراب رفیق میان انگشتانت
درد سالیان دور را
فراموش می کردم
توصیف تغیر من در کنار تو
آسان نیست
به گاه از تو نوشتن
هر بار گم شده ام.وقتی تو را می نویسم
انگار قهوه ی تلخی را می نوشم
تلخ تلخ! آرام می شوم
و حس کردن بهار پیش از آنکه برسد
نمی دانی چه حالی دارد.
برای تنهایی،
نوشتن از تو را برگزیدم
تو عشق من هستی
چگونه پنهانت کنم و نمیرم!موهایت را می بینم
در باد به پرواز درآمده است
کنارت تماشایت می کنم
قرار است
خورشید به روی زمین چکه کند
دریا و کوه آتش بگیرند
اما تو حرف می زنی
و من غرق صحبت توام
با تو همیشه بیدار می مانم
با تو حرف می زنم
چرا بخوابم
می گویند
همه چیز به زودی تمام می شود
اما من در این گیرو دار
پیمانه ای می جویم
تا تو را عیار زندگی کنم
هرگز نمی میرم اگر حتی یک پیمانه تو را زندگی کرده باشم.
............................
کو شادی هایم معشوقه ام
کو تیله هایی که ساعت هاباانها بازی می کردم
پیراهنم که به شاخه درخت گیلاس گیر می کرد و پاره می شد
کودکی ام را دزدیدند معشوقه ام
پنجره هایی که از انها دنیا را روشن میدیدم
یکی یکی از دست دادم
و فقط پنجره دیدن تو در هنگام بافتن موهایت برایم باقی مانده است
بادبادک آرزوهایم به سیم خاردار طولانی بی وفایی ها و جهالت ها گیر کرد
کو جوانی ام معشوقه ام
بدون پنجره ماندم
غباری شهر را گرفته است
که نای نفس کشیدن برایم باقی نگذاشته است
بزرگ که شدم
هر چیزی که درارتباطی عمیق با زیبایی بود
مانند نان وعشق
تقسیم کردم
این چه تضاد بزرگی است
شادی هایم
جوانی ام
کو
گربه ای درحیاط
و گلدانی پر از شمعدانی
که به ان تعصب داشتم
بدون محاکمه کتابم را گرفتند
معشوقه ام
دیوارها نمی توانند صحبت کنند
تا دردهایی که در تنهایی هایم کشیده ام برایت بازگو کنند
و هیچ دری را باز نمی گذارند
به خاطر ترس های لبریز از جهالتشان
معشوقه ام
نازنینم
مریم مهربانم
دست هایت راباز کن و در کنار هم بگذار و بارانی که بارید جمع کن
در آتش این زمانه سوختم نازنینم
یک بار تو شاعر من باش
تو عاشق من باش
مرا دوست داشته باش
که من لذت دوست داشته شدن یادم نرود
و تو
لذت دوست داشتن
افشین صالحی
...........................
در آنسوی میله ها
شش زن زیبا
در اینسوی میله ها
ششصد مرد
از این ششصد مرد
یکی من بودم
از آن شش زن
یکی تو نبودی
ناظم حکمت
....................
من
کمی بیشتر از عشق
تو را می فهمم
راه زیاد است ، مهم نیست
گاهی در این برهوت
سرگردان می شوم ، مهم نیست
باد پسم می زند مدام
سرما می رود توی جانم
مهم نیست
خودم را بغل می کنم
فقط می خواهم بدانم
جاده هر قدر دراز و طولانی باشد
آخرش یک جایی تو ایستاده ای ؟ بین راه
گاهی آدم هایی را می بینم
که آخر جاده شان هیچکس نیست
از این برهوت می افـتند به برهوت دیگر
و همین هراسانم می کند
و همین باعث می شود
تنهایی خودم را دوست بدارم
آخر من که جز تـــو کسی را ندارم
عباس معروفی
.....................
اندوه من هوشیار باش و آرام گیر
تو شب را میخواستی
فرا میرسد ، ببین
شهر در تاریکی فرو میرود
برای عدهایی آرامش
برای عدهایی هراس به همراه دارد
آنگاه که کثرتِ ذلتِ آدمی
زیر شلاقِ لذت این جلاد بیرحم
در مهمانی اسارت ، افسوس میچیند
اندوه من ، دستت را به من بده
دور از آنها به اینجا بیا
نگاه کن که سالهای گذشته
زیر ایوانهای آسمان
با جامهای مندرس خمیده شدهاند
افسوس ، تبسمکنان از قعر آب پدیدار میشود
آفتابِ محتضر همچون کفنی کشیده شده تا شرق
زیر یک پل میآرامد
بشنو محبوب من
بشنو لطافت شب را که قدم بر میدارد
شارل بودلر
ترجمه : سپیده حشمدار
.............................
تو آمده ای
و من تازه کلاس اولم!
من را
روی نیمکتی از مژه هایت بنشان!
تا ببینی
در یک پلک بهم زدنت
چگونه با سواد می شوم
دستم را بگیر
و روی تخته ی سیاه گیسوانت بچرخان!
و "مرد آمد" را با من تکرار کن
"مرد آمد"
"مرد در باران آمد"
"مرد با اسب آمد..."
آنقدر تکرار کن!
تا مرد بماند!
بماند و با تو
الفبای زندگی را یاد بگیرد.
...............................
واژه ها
این گریه های دست هایم
تا از انگشتانم فرو می چکند
مرا ترک می کنند
و به هیچ کس
جز خودشان تعلّق ندارند
شاید همین ست
که اینقدر
پر از تنهائیند
و من در آئینۀ واژه ها
به خود می نگرم !
وقتی که هر واژه
یک پنجره می شود
رو به غروب های دنیا
و من
به اندوه ماهی می نگرم
که از خورشیدش
چه قدر دور ست !
....................................
ببخش اگر دست شعرم خالی ست
هیچ خیالی
هنوز واژه ای نزائیدست
که حقّ چشم هایت را ادا کند
.........................................
تو آمده ای
و من تازه کلاس اولم!
من را
روی نیمکتی از مژه هایت بنشان!
تا ببینی
در یک پلک بهم زدنت
چگونه با سواد می شوم
دستم را بگیر
و روی تخته ی سیاه گیسوانت بچرخان!
و "مرد آمد" را با من تکرار کن
"مرد آمد"
"مرد در باران آمد"
"مرد با اسب آمد..."
آنقدر تکرار کن!
تا مرد بماند!
بماند و با تو
الفبای زندگی را یاد بگیرد.
ذهن مجعول و تقلبی مجبور است نوع جعل و تقلبی هرچیزی را بسازد، تا کم نیاورد، تا فریب بدهد و در فریب بماند و در فریب زندگی کند. ذات من بازاری و تقلبی خودفریبی است. نفس و یا همان من بازاری مجعول در طول تاریخ، خودش را ذات انسان جا زده است. معلوم است که وجود او از جعل ساخته شده و ماهیت او نیز جعل است و تعاریف او نیز وارونه و تقلبی است.
مولانا از زبان اصالت می گوید:
گفتی که تو را یارا در غار نمیبینم
آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی
چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت
بازار مرا دیده بازار دگر رفتی
من بازاری ، فقط و فقط به فکر اعتبار ظاهری خود است. یعنی قبلهء من بازاری امور ظاهری زندگی است و برای فروش دست آوردهای خود، ماهیت اصلی همه چیز را جعل می کند و تعریف اصالت را نیز جعل کرده است.
اصالت نمی تواند مرده باشد، اصالت نمی میرد، اصالت با عشق در ربط است، با آگاهی و معصومیت در ربط است، اصالت آزار دهنده نیست. اصالت از جنس شادی و سلامتی است. اصالت از جنس واقعیت است نه از جنس توهم و خیال. اصالت فریب نمیدهد، او پیشاپیش هست و تو باید آن را کشف کنی، اما اصالت ساختگی فریب میدهد، هم خود و هم دیگران را.
بعضی ها یاقوت تقلبی خود را اصل معرفی می کنند و آنقدر دروغ میگویند تا خودشان هم باور می کنند که یاقوتشان اصل است، یعنی دروغ و فریب میشود ایمان و عملشان!
آیا اصالت با دروغ و فریب در تجانس است!؟
اصالت انسانی ساختنی نیست، کشف کردنی است. اصالت انسانی شیء نیست که آن را بسازند. اصالت، سنت و فرهنگ و قرارداد بازاری نیست که قابل تغییر باشد.
نفس یعنی نقاب، حجاب، شخصیت و رنگ، و او برای حفظ بازار خود هزاران رنگ به اصالت و حقیقت خود میزند.
نفس با اصالت، حقیقت، عریانی و ماهیت خود بیگانه است. نفس آنچه را که می تواند می بیند و آنچه را که ورای فهم و درک و دید او باشد، آن را انکار میکند. اصالت انسانی برای فرد فخرفروش و برتری خواه و جاهل قابل دیدن نیست. اصالت را نمی توان با جنس تقلبی قاطی کرد، زیرا باهم جوش نمی خورند.
فخرفروشی، تخریب، تحقیر، درد و اندوه هیچ مناسبتی با اصالت ندارند. خداوند فقط جنس اصیل می آفریند، و شیطان اصالت او را گرفته و نقاب و حجاب به او میدهد، و حالا نقاب ها به رقابت می پردازند، دانشمند می گوید نقاب من اصیل است و هنرمند و ثروتمند می گوید نقاب من اصیل است، بازاری و زاهد هم بی ادعا نیست، و شما تصور کنید جایگاه همدلی و اصالت را در این رقابت!
من گربهء ایرانی را بسیار اصیل تر از انسان اعتباری و شخصیت پرست دانش آلود می بینم.
اصالت با دانستن کسب نمیشود، اما با سکوت و تسلیم و قربانی کردن من بازاری چرا!
دوستت ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺖﻫﺎﻡ
ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟
ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﺶ ﮔﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ؟
ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﻧﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟
"عباس معروفی"
.........................
از پوستم
صدای تو می تراود
بر پاهای تو راه می روم
با چشم تو شعر می نویسم
من که ام
به جز تو
که در رگ و پوستم نهانی و
نام مرا به خود داده ای.
"شمس لنگرودی"
.....................
گل ها
رسولان عشق اند
با کتاب اعجاز عطر تو
........................

در انتظار آمدنت
من پر از زمستان های دنبا
.......................................................
ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﻢ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ
ﺍﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺘﺮ ...
ﺩﻣﯽ ﻣﺠﺎﻝ ﻣﺮﺍ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ
ﺗﺎ ﻭﺭﻕ ﻭﺭﻕ ﺭﻧﮕﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ﻓﺮﺵ ﻛﻨﻢ
ﺗﺎ ﺳﺮﺧﯽ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﻃﻠﻮﻋﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﮑﺸﺎﻧﻢ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ ﺗﺎ ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﺗﻦ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺯﻧﺪ
ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ
ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺮﺍﯾﺪ
ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻭ ... ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﻣﺤﺾ
ﺍﺯ ﻧﺴﯿﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ ...
...................
ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــــــــــــــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ .... ﻭﺍﺩﺍﺭﻡ ﻣــــــــــﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ...
... ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻓﮑﺮ ﻧـــــــــــــــــــــﮑﻨﻢ ....ﺟﺰ ﺗـــــــــــــــــــــــــﻮ !....
نگاهـت را گره بزن
به هر لحظـه مــن
حس امنیــت میکنم
وقتی تــــو
درگیــر منـــی
..........................
می توان با تو تا
بیکران آبی دریاها رفت
می توان با تو نشست
برسرِ موجِ خیال
می توان با تو
هم آغوش نسیم
عشق را زمزمه کرد
می توان با تو
پری داشت با وسعت عشق
می توان با تو پرید
تا تهِ دشتِ غزل
همرهِ چلچله ها
دور شد
از همه ی دلهره ها
..............................
قله ی قـــاف که سهـــل است،
من قـــله ی کــاف و لام و مــیم و نــــون و واو
را هم بخـاطرت فـــــتح می کنم ...
اما تو
با تمـــام زن بودنت ات،
مـــرد باش !
اگر سـراغ نگاهت را گرفتنــــد
بگــو که واگــذار شده ...
............................
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻨﻮﺩ
ﺑﮕﻮ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺰﻭﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ
ﺷﻮﻕ ﺷﻨﯿﺪﻥ
ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ
..................
اندرمضرات ویروس شخصیت و غرور
_ این دسته از افراد اگر خیلی مهربان باشند و طرف مقابل خیلی برکت رسان باشد، یک بار سراغ او را ممکن است به بهانه های گوناگون بگیرند، اما بعداً غرور و شخصیت و احساس حقارتشان آنها را از ابراز میل باز میدارد، زیرا شخصیت و احساس حقارت شروع به تردید میکند. نکند او من را نمی خواهد، نکند او فکر کند که من ارزان قیمت هستم، نکند او من را دوست نمیدارد، نکند او پر رو شود و این را پایانی نیست. این جنس شخصیت بیشتر از آنچه در عشق قاطی شود به فکر شخصیت و نفس و غرور خود است و ما میدانیم که عشق و خودبینی در یکجا نمی گنجند.
_ اینها چون به شدت مغرور و متکبر هستند و تواضع و فروتنی را تمرین نکرده و بلد نشده اند، به بهانهء وقار و عزت نفس به معشوق میل نشان نمیدهند، مثلا اگر معشوق نبود اینان سراغ او را نمی گیرند که مبادا شخصیتشان زیر سوال می رود و یا اگر معشوق من را می خواست، پس نمی رفت و یا چرا نیست! یعنی ذهنشان پر از توهم و خیالات و اشباح است.
_ اراده، قدرت و توانایی بخشش و گذشت ندارند، زیرا روح تنبیه کردن را در خود تربیت و ایمانی کرده اند. اینان همان گروهی هستند که انتقام و خشم فروخورده پدران و اجدادشان را نیز از من و تو خواهند گرفت، با این طریق می خواهند نشان بدهند که بازیچه نیستند بلکه آدم مهمی هستند، به عبارتی دیگر نمایندهء من فکری و شخصیت هستند نه نمایندهء عشق و آگاهی.
_ واحد اندازه گیری و عقل و معیار این دسته از افراد در چشم و گوششان است. منظور اینان از عدالت این است که هیچ مصیبتی نباید در دنیا سهم اینان باشد در غیر اینصورت به اینان ظلم و خیانت شده است. مثلا اگر دوستی معصوم و استادی گزارشی از رفتار او را به خود او بازتاب کند، آنها فکر میکنند که این شخص دشمن من است و هرکس که ریا و تزویر کند دوست اوست.
_ خداوند از صفات خود که بخشش و گذشت است به همه دمیده است، اما به علت اینکه ارتباط این دسته از افراد با هستی، خدا و فطرت خودشان قطع شده، قلب اینان با دستور شخصیت شیطانی می تپد.
صدای تپش قلب اینان شبیه صدای انتقام و تنبیه است!
_ اینان دوست دارند شاهد ذلت و خواری و مرگ آنهایی باشند که در گمان اینها آدم های خطاکار و نابخشیدنی هستند و چون خود را تجلی خداوند نمیدانند پس روح گذشت و بخشش خداوندی را نیز در خود قطع کرده اند.
.......................................
تنها اصل و اصالتی که وجود دارد، زمان حال و اکنون است، هشیاری و آگاهی نسبت به حرکت و مسیر اندیشهء ذهن است. شناخت و کشف اصالت خود است، و در این میان ذهن اعتباری و شخصیت پرست ساختارگرا و محدود در عین حال جعل پرست نیز هست، زیرا اصالت فقط و فقط در بازیافت خویشتن اصیل کشف میشود.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
اما اغلب افراد و در فرهنگ غالب متداول، تعلق داشتن به یک گروه، طبقه، اتیکت، باور، فرهنگ، قوم، نژاد، اعتقاد و فرقهء خاص را اصالت می نامند، یعنی محتوا و ماهیت افراد در این تعریف نقش بنیادین در تعریف اصالت را بازی می کند، به عبارتی دیگر، اگر محتوای ذهنی انسان ریزش کرده و از بین برود، اصالتش نیز از بین میرود، زیرا آن کالبد و ذهنی که ماهیت نفس و من فکری به او می دمد، قابل پشتیبانی و استمرار از طرف فطرت و ذات طبیعت نیست.
خانواده و فرد اصیل نه آن خانواده و فردی است که از خانواده و اقوام داریوش و کورش و سیدها باشد، و نه آن خانواده ای است که نخواهد در محلهء وینکس دولت منزل داشته باشد!
اصالت زمانی ظهور میکند که من نفسانی شخصیت پرست مجعول توسط آگاهی ناب و فطرت و اصالت ما لو رفته و طبیعت و خداوند جایگزین من تقلبی بشود.
تمام کارهای من جعلی، جعلی است. محتوای من فکری زهر است و زهر اصالت را از بین می برد، فرقی هم نمیکند که نقاب این زهر، شال کشمیر، امامه، ردای درویش، کفش انگلیسی و جوراب برلینگتون و یا لباس بوربوری باشد!
فرد اصیل از قوهء حسادت، احساس مالکیت، غرور، برتری خواهی، شخصیت پرستی، سانسور، تحریف و دیگر موانع نفسانی و جعلی رها است.
فرد اصیل متکی به شناخت است و فرد مجعول متکی به اطلاعات و شخصیت!
جولیا فولرتون باتن، در یک پروژۀ عکاسی سعی کرده تا زندگی کودکانی که در میان حیواناتی از قبیل سگ و گرگ بزرگ میشوند را بازآفرینی کند. در زیر با سوژههای واقعی او آشنا میشوید:
اوکسانا مالایا، اوکراین ۱۹۹۱
به گزارش فرادید به نقل از بیبیسی انگلیسی، عکسهایی که جولیا فولرتون باتن گرفته است، کیفتی رویاوار و افسانهوار دارند. با این وجود، زندگیهایی که این عکسها در پی نمایاندنشان هستند، واقعیند. عکاس این مجموعه میگوید: “دو فرضیه در مورد اوکسانا مالایا وجود دارد، اول اینکه این بچه به ترتیبی سر از جنگل در آورده و دومی اینکه، اینقدر در خانه به او بیتوجهی و با او بدرفتاری شده است که زندگی با حیوانات را به زندگی با انسانها ترجیح داده است. این بازنمایی، مورد دختری اوکراینی به نام اوکسانا مالایا را به تصویر میکشد. طبق گفتههای فولرتون باتن، “در سال ۱۹۹۱، اوکسانا در حالی پیدا شد که در یک پناهگاه با سگها زندگی میکرد. او هشت سال داشت و شش سال از عمرش را با سگها گذرانده بود. پدر و مادر او الکلی بودند و یک شب او را بیرون گذاشتند. بچۀ سه ساله به دنبال گرما، خود را چهار دست و پا، به پناهگاه سگها رساند و خود را به سگها چسباند و با این کار توانست زندگی خود را نجات دهد. او چهار دست و پا میدوید، وقتی که نفس نفس میزد زبانش را بیرون میآورد و پارس میکرد. او به خاطر عدم تعامل با انسانها، فقط دو کلمۀ “بله” و “نه” را بلد بود. اوکسانا در حال حاضر در کلینیکی در اودسا زندگی میکند.
شامدئو، هند، ۱۹۷۲
فولرتون باتن میگوید: “ماجرای این بچهها مثل کارتون تارزان نیست. این بچهها مجبور بودند برای غذا با حیوانات دیگر بجنگند. باید تنازع برای بقا را یاد میگرفتند. وقتی که داستانهای آنها را میخواندم، غافلگیر و بهت زده شده بود.” او در پروژۀ عکاسی “بچههای شکاری” به سراغ داستان ۱۵ نفر رفته است و عکسهای آتلیهایش بناست روایتگر زندگی این انسانها در میان حیوانات باشد. عکس زیر، شامدئو را به تصویر میکشد. او پسری هندی بود که در سال ۱۹۷۲ در جنگل پیدا شد. در آن زمان سن او را چهار سال تخمین زدند. “او با توله گرگها بازی میکرد. پوست بسیار تیرهای داشت و دندانهایش تیز شده بود. ناختهایش بلند و خمیده شده بود، موهایش کبره زده بود و کف دستها، زانوها و کتفهایش پینه بسته بود. او به شکار مرغ علاقه داشت، خاک میخورد و هوس خون میکرد. او با سگها هم راحت دوست میشد. او هرگز حرف نزد، اما توانست مقداری زبان اشاره یاد بگیرد. شامدئو در سال ۱۹۸۵ درگذشت.
مارینا چپمن، کلمبیا، ۱۹۵۹
کتاب “دختر بینام” الهامبخش فولرتون باتن، برای آغاز کار بر روی این مجموعه عکس بوده است. این کتاب دربارۀ زنی کلمبیایی به نام مارینا چپمن است. فولرتون باتن میگوید: “مارینا در سال ۱۹۵۴ و هنگامی که پنج سال داشت، از یک روستای دورافتادۀ آمریکای جنوبی به گروگان گرفته شد و سپس گروگانگیرها او را در جنگل رها کردند. او پنج سال در کنار یک خانواده از میمونهای کاپوچین زندگی کرد، تا اینکه شکارچیها او را پیدا کردند. او از تمشک، ریشۀ گیاهان و موزهایی که میمونها برایش میانداختند تغذیه میکرد، در سوراخهای درختان میخوابید و مثل میمونها راه میرفت. البته اینطور نبود که میمونها به او غذا بدهند و تر و خشکش کنند، او خودش مجبور بود که زنده ماندن را یاد بگیرد و توانایی و عقل لازم برای این امر را در اختیار داشت. او رفتار میمونها را تقلید میکرد و آنها به او عادت کرده بودند، شپشهای موهایش را درمیآوردند و مثل یک میمون با او رفتار میکردند.” چپمن حالا با شوهر و دو دخترش در یورکشایر زندگی میکند. فولرتون باتن میگوید: “به خاطر داستان غیرمعمولش، خیلیها حرفش را باور نکردند. آنها بدن او را اسکن کردند و استخوانهایش را آزمایش کردند تا ببینند که آیا واقعاً سوتغذیه دارد و به این نتیجه رسیدند که احتمال واقعی بودن داستانش وجود دارد. او خیلی خوشحال بود که از نامش در این پروژۀ عکاسی استفاده کنم.”
جان سبونیا، اوگاندا، ۱۹۹۱
ماری آن اوکوتا، مردم شناس بریتانیایی و مجری برنامۀ تلویزیونی “بچههای شکاری” مشاور عکاس این پروژه بود. اوکوتا به اکراین، اوگاندا و فیجی رفته و به سه تا از این بچههای شکاری که هنوز در قید حیاتند ملاقات کرده است. فولرتون باتن میگوید: “این مورد به من کمک کرد تا در مورد نحوۀ قرار گیری دستهایشان، نحوۀ راه رفتنشان و راه زنده ماندنشان اطلاعات کسب کنم و بتوانم در بازآفرینی تصاویر از این توصیفها استفاده کنم. من میخواستم تا جای ممکن عکسهایم واقعی و باورپذیر از آب دربیایند.” عکس زیر با الهام از جان سبونیا گرفته شده است. عکاس میگوید: “جان در سال ۱۹۸۸ از خانه فرار کرد. او در سه سالگی شاهد قتل مادرش به دست پدرش بود. او به جنگل فرار کرد و در آنجا با میمونها زندگی میکرد. او در سال ۱۹۹۱ گرفته شد، و در آن زمان شش سال داشت و او را به یتیمخانه سپردند… زانوهای او به خاطر راه رفتن مانند میمونها، پینه بسته بود.” جان حرف زدن یاد گرفت و عضو گروه کر کودکان به نام “مروارید آفریقا” بود. با وجود اینکه بسیاری از داستانهایی که از بچههای شکاری نقل میشود، آمیزهای از واقعیت و افسانه هستند، اما اوکوتا داستان سبونیا را باور دارد.
مادینا، روسیه، ۲۰۱۳
ماری آن اوکوتا در وبسایت خود چنین نوشته است: “این بچههای شکاری و عجیب، اغلب مایۀ خجالت و مخفیکاری در خانواده و اجتماع هستند. اینها داستانهای کتاب جنگل نیستند، بلکه اغلب مواردی هولناک از بیتوجهی و بدرفتاری هستند. سرنوشت این بچههای بینوا را معمولاً ترکیبی از اعتیاد، خشونت خانگی و فقر به اینجا میکشاند. این بچهها در اغلب موارد فرار کرده بودند، فراموش شده بودند، به آنها بیتوجهی شده بود یا اینکه مخفی شده بودند.” فولرتون باتن در مورد عکس زیر میگوید: “مادینا از زمان تولد تا سه سالگی با سگها زندگی میکرد. در غذایشان شریک بود، با آنها بازی میکرد و در سرمای زمستان در کنار سگها میخوابید. وقتی که مددکاران اجتماعی در سال ۲۰۱۳ او را پیدا کردند، مادینا برهنه بود، چهار دست و پا راه میرفت و مثل سگ پارس میکرد. پدر مادینا خیلی زود پس از تولدش، او و مادرش را ترک کرده بو. مادرش که ۲۳ ساله بود به الکل روی آورد. او همیشه مستتر از آن بود که بتواند از کودکش مراقبت کند. خودش پشت میز مینشست و به غذا خوردن مشغول میشد، و دخترش به همراه سگها روی زمین استخوان به دندان میگرفت.” مادینا تحت مراقبت قرار گرفت و پزشکان تشخیص دادند که با وجود دشواریهایی که از سر گذرانده بود، از لحاظ روانی و جسمی سالم است.
سوجیت کومار، فیجی، ۱۹۷۸
فولرتون باتن میگوید: “سوجیت هشت سال داشت که او را در میان یک جاده در حالی که با دستهایش بال بال میزد و شبیه مرغ رفتار میکرد پیدا کردند. او به غذایش نوک میزد، و روی صندلی مثل خروس چمباتمه میزد. او با زبانش، صدای کلیک درمیآورد. پدر و مادر او، او را در مرغدانی زندانی کرده بودند. مادر او خودکشی کرد و پدرش به قتل رسید. پدربزرگ و مادربزرگش، مسئولیت او را پذیرفتند، ولی همچنان او را در مرغدانی زندانی میکردند.” برای کودکان شکاریای که پیدا میشوند، گذار از عادات حیوانی بسیار دشوار است. در نهایت فردی به نام الیزابت کلایتون، او را نجات داد و همچنان از او مراقبت میکند.
معمولا بعضی از افراد به خاطر نشانهء احترام و بزرگ کردن شخصیت کسانی را که دوستش دارند و یا می خواهند ابراز احترام کنند، او را دکتر و یا مهندس صدا می زنند، و این یک تبلیغ برای دکترها و مهندس ها است، گویی که فقط باید دکتر و مهندس بود تا ارزش و بها داشت!
این نوع نگرش ها و اعمال ما برای به ویژه بچه ها بدآموزی دارد، چرا که آنها فکر خواهند کرد که فقط باید دکتر و مهندس شد تا مورد احترام مردم شهر واقع شد، در غیر اینصورت نام خالی من به چه دردی میخورد، پس او تلاش خواهد کرد که مهندس و یا دکتر شود تا مردم او را دکتر و مهندس خطاب کنند، در این میان انگیزه آلوده شده و خلاقیت و استعدادهای دیگری هم قربانی میشوند.
از همه مهمتر این خود فرد است که باید به دکترها ارزش بدهد نه اینکه دکتر بودن به انسانها ارزش می دهد. مثل این است که کسی در ویلا زندگی کند و ما او را مثلا ویلا فلانی خطاب کنیم و دیگری که در آپارتمان زندگی میکند او را آپارتمان فلانی خطاب کنیم، در حالیکه چه بسا آن آپارتمان هم ارزش بیشتری شاید داشته باشد و هم اینکه این صاحب آن خانه است که به خانه ارزش می بخشد نه برعکس.
پس وقتی اغلب دکترها ادعای ولایت می کنند و خون مردم را به شیشه میکنند و گره ابروهای شان را از تکبر نمی توانند باز کنند، آنها هم قربانی این عرف و توهم شده اند که خود مردم در آن نقش داشته است.
هویت، شعور و فردیت انسانها را با شغل و عنوانشان اندازه گیری نکنیم و هیچ عنوانی را تبلیغ نکنیم که اینها در بزرگسالی در اغلب افراد تبدیل به عقده و اختلال حقارت و تکبر میشوند.