با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم
با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم

ترازوی من تقلبی


آدم بدون ترازو به فردی بسیار متوهم به مانند اسکیزوفرنی شدید می ماند که با یک ژاپنی ازدواج کند، اما زبانش و حتی زبان بدن و نمادها را هم بلد نباشد. آدم بدون ترازو دهن بین بی قراری است که دم به دم نظر و نگاهش را می تواند تغییر دهد، چون "خودش" در درون خودش ترازویی ندارد که به آن مراجعه کند. او مجبور میشود به دیگران مراجعه کند، گاهی به کتاب ها، گاهی به کتاب های دانشگاهی و ضعیف ترها هم چشم و نگاهشان به دهن همکار، همسایه، دوست، دوستی که همسرش قاضی است و مجری تلویزیون مورد علاقه اش!

اینها مزاح نیستند، بدبختی های جامعهء بشریت هستند.

مردی می گفت که همکار همسرم به زنم گفته که مرد شما مغرور و متکبر است، او هم دهن بین اورجینال بدون ترازوی دم دمی مزاجی که طوطی وار همه چیز را تکرار میکند. 

شاید او مغرور نیست، بلکه مناعت طبع دارد، اما فرق این دوتا را یک آدمی که به روشنگری نرسیده است را نمی تواند تشخیص بدهد.

دیده ای خواهم که باشد شه شناس/// تا شناسد شاه را در هر لباس

برای همیشه یادمان باشد، که سخن و قضاوت دیگران با ترازوی من فکری متولد نشدهء تربیت نشده قابل اعتماد نیست، جنس ترازوی چنین فردی از حقارت ها، انتقام ها، حب و بغض ها و ناقص بینی های من توهمی و نفس ساخته شده است.

ترازوی من تقلبی، تقلبی است. عشق من تقلبی هم تقلبی است، زیرا عشق هرگز دهن بینی نمی کند!


نه معماری بلند آوازه ام

نه معماری بلند آوازه ام 
نه پیکره تراشی از روزگار رنسانس
نه آشنای دیرینه مرمر .
اما می خواهم بدانی 
تن زیبای تو را چگونه ساخته ام
و با گل و ستاره و شعر آراسته ام 
و با ظرافت خط کوفی .
نمی خواهم 
توانایی ام را در بازسرایی تو به رخ بکشم
و در چاپ دوباره ات
و در نقطه گذاری ات از الف تا ی .
که عادت ندارم 
از کتاب های تازه ام سخن بگویم 
و از زنی 
که افتخار عشق اش را داشته ام 
و افتخار تالیفش را 
ـ از فرق سر تا پنجه پا ـ
که چنین کاری 
شایسته تاریخ شعرم نیست 
و نه شایسته دلبر.

نمی خواهم شماره کنم 
خال هایی را 
که بر نقره شانه ات کاشته ام
چراغانی را
که در خیابان چشمانت آویخته ام
ماهیانی را 
که در خلیج های تو پرورده ام 
ستارگانی را
که لای پیراهنت یافته ام
یا کبوترانی را
که میان سینه ات پنهان ساخته ام.
که چنین کاری
شایسته ی غرور من نیست
و کبریای تو. 

بانوی من !
رسوایی زیبایم !
که با تو خوشبو می شوم.
تو شعری شکوهمندی
که آرزو می کنم
امضای من در پای تو باشد 
و سحر بیانی
که طلا و لاجوردش می چکد.
مگر می توانم
در میدان های شعر فریاد نزنم :
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم.
مگر می توانم
خورشید را در کشوهایم نگه دارم
مگر می شود
با تو در پارکی قدم بزنم
و ماهواره ها
کشف نکنند که تو دلدار منی .

بانوی من !
شعر آبرویم را برده است 
و واژگان رسوایت ساخته اند 
من مردی هستم
که جز عشقم را نمی پوشم
و تو زنی که جز لطافتت را .
پس کجا برویم دلبرم؟
و نشان عشق را چه سان بر سینه بیاویزیم؟
و عید والنتین قدیس را چه سان جشن بگیریم؟
در روزگاری که عشق را نمی شناسد .

بانوی من !
آرزو دارم
در روزگاری دیگری دوستت می داشتم.
روزگاری مهربان تر، شاعرانه تر 
روزگاری که
شمیم کتاب، شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیشتر حس می کرد .

آرزو می کردم 
که دوستت می داشتم
در روزگاری که
شمع حاکم بود و هیزم
و بادبزن های ساخت اسپانیا
و نامه ها ی نوشته با پر
و پیراهن های تافته‌ی رنگارنگ.
نه در روزگار موسیقی دیسکو
و ماشین های فراری
و شلوارهای جین چل تکه.

آرزو می کردم 
تو را در روزگار دیگری می دیدم 
روزگاری که گنجشکان حاکم بودند 
آهوان، پلیکان ها یا پریان دریایی .
نقاشان، موسیقی دان‌ها، شاعران،
عاشقان، کودکان و یا دیوانه ها.

آرزو می کردم 
که تو از آنِ من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود 
بر شعر، بر نی و بر لطافت زنان.
اما
افسوس دیر رسیده ایم 
ما گل عشق را می کاویم 
در روزگاری 
که عشق را نمی شناسد.

"نزار قبانی" 

برگرفته از کتاب: بلقیس و عاشقانه های دیگر

.............................................

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

 

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

 

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

 

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

 

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

 

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

 

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

 

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

 

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

 

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

 

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

 

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

 

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

 

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

 

"مولانا"

(دیوان شمس / غزلیات)

وقت از نی کر شدن         وقت عریان‌تر شدن
گم شدن پیدا شدن            بی در و پیکر شدن
رد شو از هر نابلد           در عبور از فصل بد
رو به این بی‌منظره         این غزل کش، این جسد
این همه بی‌خاطره          این همه بی‌پنجره
خیل خود جلاد تلخ           این زلال باکـــره

بشنو از نی پای می         بشنــو از بالای نی
بشنو از نی پای می         بشنــو از بالای نی

تار یــار ما به دار           خلوت ما بی‌حصار
مسلخ سبـزینه‌ها            جنگل بی‌برگ و بار
بشنو از این زخم جان      بشنو از این ناگـهان
بشنو از من بی‌دریغ        در حضـــور غایبان
رد شو از آوار برگ        رد شو از فصل تگرگ
رد شو از این زمهریر     رد شو از دیوار مرگ
پر کن از می نای نی       بغض سیل آسای نی
بشنو از دل ذره‌ها           بشنــــو از آوای نی
 
وقت از نی کر شدن        وقت عریان‌تر شدن
گم شدن پیدا شدن          بی در و پیکر شدن

بشنو از نی پای می        بشنــو از بالای نی
بشنو از نی پای می        بشنــو از بالای نی

تار یــار ما به دار          خلوت ما بی‌حصار
مسلخ سبــزینه‌ها          جنگل  بی‌برگ و بار
بشنو از این زخم جان    بشنو از این ناگـهان
بشنو از من بی‌دریغ      در حضـــور غایبـان
رد شو از آوار برگ      رد شو از فصل تگرگ
رد شو از این زمهریر   رد شو از دیوار مرگ
پر کن از می نای نی     بغض سیل آسای نی
بشنو از دل ذره‌‌ها         بشنــــو از آوای نی

وقت از نی کر شدن      وقت عاشق‌‌تر شدن
گم شدن پیدا شدن        وقف یکدیگر شدن
 
بشنو از نی پای می      بشنــو از بالای نی
بشنو از نی پای می      بشنــو از بالای ن
ی

دوست داشتنم

بمان!

دوست داشتنم

هنوز بوی باران و کاهگل می دهد

بوی مداد جویده ی شده ی کودکی ام

بوی گلبرگ های گل محمدی لای قرآن

بمان!

من تو را

قد انگشتان دو دستم

دوستت دارم.

 

"محسن حسینخانی"

........................

زیبایی ات را

در لحظه ای حبس می کنم و
به دیوار می آویزم!
بافه ای از گیسوانت 
از قاب بیرون می ریزد!
دوباره می فهمم 
نه در عکس
نه در نگاه
نه در روسری
و نه در واژه های این شعر
زیبایی تو
در هیچ قابی
محصور شدنی نیست!

"مصطفی زاهدی"

.......................

به دست های زمستانی ام

نگاه نکن که باران را قندیل بسته اند

کافی ست بشنوند تو در راهی

تا بهمنی از بهارُ گل

در آغوش دست های تو بنشانند

و جویباری از تابستان

پای گل های دامنت برویانند

باور نکن که چشم های خسته ام

پر از غروب های بی چراغ

میان نیمکت های انتظار پراکنده اند

که نسیمی از سمت تو اگر برخیزد

پنجره های دنیا

در نگاهم گشوده می شود

تا دیگر جائی نمانده باشد

که چشم من تو را نبیند

به شایعۀ شعرهای غمگینم

نظر نکن

که در خلوت ناسروده های دلم

برای تو

قهقهۀ هزاران ستارۀ روشن

در گوش لبخند تو می پیچد

و خاطرات بی تحمّل برای افتادن

از روی شانۀ هم

سرک می کشند به اتّفاق تو

باور نکن که آشیانِ رفته بر بادم

پرستوها

همیشه به لانه بر می گردند

 

 ...........................................

افروخته در تاریکی شب
سه چوب کبریت یک به یک
نخستین برای دیدن رویت
دومین برای دیدن چشمانت
و آخرین برای دیدن لبانت
و تاریکی محض
تا به یاد آرم این همه را
و سخت در آغوش گیرمت

ژاک پره ور
ترجمه : محمدرضا پارسایار

.......................

خدا آن روز

لبخند را به صورتت نقاشی کرد

و تو را به زمین فرستاد

 دست هایت 

کم کم بوی پونه و بابونه گرفت

و نفست

عطر تمام شعرهای جهان را...

تو از سیاره ای به نام "بهشت "آمدی

هر بار دلت می گیرد

به قله های بلند می روی

تا کمی با خدا درد دل کنی

سبک که شدی

پرواز می کنی به سوی شهر

شهر

پر می شود

از عطر شعر و پونه و بابونه و خدا...

خدا پیامبرانی دارد

که کتابشان "عشق" است

و من چیزی جز "عشق"

در کلامت ندیده ام

 

 محسن حسینخانی  

 

 


دست پخت خدا

افروخته در تاریکی شب
سه چوب کبریت یک به یک
نخستین برای دیدن رویت
دومین برای دیدن چشمانت
و آخرین برای دیدن لبانت
و تاریکی محض
تا به یاد آرم این همه را
و سخت در آغوش گیرمت

ژاک پره ور

ترجمه : محمدرضا پارسایار

...................................

اگر برف سفید است
چرا سینه های معشوق من تیره است ؟
من گل رز دیده ام
نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است
اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام
عطرهایی هستند با رایحه دل پذیر
بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد
چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است
مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست
من دوست دارم معشوقم حرف بزند
هر چند می دانم
صدای موسیقی بسیار دل نواز تر صدای اوست
مطمئنم ندیده ام الهه ای را هنگام راه رفتن
معشوق من اما وقتی راه می رود
زمین می خراشد
من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است
من نیز مثل هر کس دیگر
با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را

ویلیام شکسپیر

.........................

برای بیدار کردن تو
شب را از سمفونی مهتاب دزدیدم
به شهر خلوتی رفتم که هرگز نرفته بودی
شعرهایی در گوش سکوت نجوا کردم که نخوانده‌ای

در سواحل آرامش نسیم‌ها
حکایت تو را از شن‌های خیس شنیدم
دریا در روی پاهای تو به خواب رفته بود
آنگاه که زمان چون تار مویی بین ما پرواز می‌کرد

از لا به لای پرده‌های خلاء
صداهای تنهای ماه را که بر صورت تو می‌افتاد نوازش کردم
از عرشه کشتی بادبانی گمشده در اقیانوس
بر آبها خم شده و سایه‌ات را بوسیدم

با انگشتان ظریف کودکان آواره
آینه شکسته خواب‌هایت را لمس کردم
از میان خطوط کمرنگ نقاشی‌های باستانی
دستهای تو را در غارها تماشا کردم

برای بیدار کردن تو
تمام گذشته‌ات را از نو نوشتم
گلی بر یقه تنهایی‌ات چسباندم
فراموش کردم آنچه را که فراموش نکرده بودی

تنهایی‌ات را با رایحه‌ای فرار پوشاندم
تن‌ات چون شب کوهستان ترسید
راه درازی طلب کردم از نفسهایت به نفسهایم

برای بیدار کردن تو
گیسوان پژمرده پیشانی‌ات را تماشا کردم
ابدیت را از لابلای انگشتان تو صدا زدم
وقتی که قلبم چون شهابی ثاقب می‌مرد

آیتن موتلو
ترجمه : صابر مقدمی

...................................

فقط یک بار
دست پخت خدا را چشیدم
آن هم
وقتی بود
که برای اولین بار
لب های تو را
بوسیدم

   نبودنت موسم زمستان ست

            دست هایم نشسته رو به روی باد

               پر از واژه های برهنه ای

            که می لرزند

               و حالا سال هاست

            میان نقطهُ ویرگول ها زندگی می کنم

               انگار زندگی شاعری ست

            که سکوت می سراید

              و من برای شعر تنهائی

            از نگاه خیره ام

               واژه می چینم

 ......................


               خانه ام

            واژه هائی ست که در آن

               من با تو زندگی می کنم

            واژه هائی که می دانند

               چگونه باید عشق ورزید

            و مثل نفس

               زندگی را نوازش می کنند

            با دهانی پر از دوستت دارم

               که گل ها را

            بر شاخه های عطر تو

               پروانه می کند

 

 

 

 ....................

 دلم

            یک سر داردُ هزار سودا

               من از تنهائی ام فهمیده ام

            که هر هزار آن توئی

 ...............


               نفس عاشقانه های منی

            زین سبب

               بوی گل گرفته دفتر من

 

 .................

      احساس من به تو

            شمیم بارانی ست

               که از دوردست عشق

            در کوچه پس کوچه های دلم

               می پیچد

            تا هیچ گلدان خاطره ای

               پشت پنجرۀ خیال من

            جز تو نبوید

               و در باغ شعر من

            هیچ پروانه ای

               جز روی اسم تو ننشیند

            وقتی دوست داشتن ات

               زیباترین عاشقانۀ دنیا ست

            و خیالت

               نیمکتی برای تمام فصول عشق

 

 

 

 

آلوده کردن خانواده و اهالی آن به آرزو، بازی، هوس و شهوت های ما،،، تجاوز به حقوق خانوداه و اعضای آن خانواده (خانواده آزاری)است.

اگر فردی نمی تواند تمرکز کافی برای خانواده و فرزندانش داشته باشد و تمام فکر و ذکرش، نگاه هایش، اعمال و کردار و رفتارش، حاکی از یک ذهن اشغالگر است، بهتر است تنهایی را برگزیند.

نمی توان به بهانه کار، شهوت پرستی، عیاشی و هرچیز مقدس دیگری، توجه "لازم و طبیعی" را از همسر و فرزندان خود و به ویژه از "خود"دریغ کرد.

این روزها تکنولوژی و از جمله اینترنت و انواع صفحه های چت، خوراک خوبی برای فرار از خود واقعی شده است. افرادی که از روی بی حوصلگی، روزمرگی و فرار از واقعیت ها، به فیس بوک و اینترنت روی می آورند قربانیان این تکنولوژی هستند. زیرا سرگرم کردن خود با ابزار بیرونی، یک نوع مواد مخدر و فرار از خود است. افرادی که از خود فرار می کنند، آدامس جویدن، پرحرفی، غیبت، الکل، کار زیاد و بهانه های دیگری را جایگزین ملاقات با واقعیت ها می کنند. حالا هم اینترنت بهانه ای برای رلکس کردن شده است!

رلکس را در خلوت گزینی باید جستجو کرد (مراقبه)...

صاحبان و طراحان این تکنولوژی باید طرز استفاده صحیح اخلاقی و مفید را در دسترس کاربران گذاشته و کاربران را از عواقب روانی (الیناسیون=ازخودبیگانگی) آگاه سازند.

اینترنت ابزاری برای فریب خود و دیگران و فرار از واقعیت ها و خود واقعی نیست. اینترنت ابزاری برای رشد و کشف خود و در نتیجه احترام به حقوق دیگران است. اینترنت نباید جایگزین توجه به عشق شود. عشق را باید در کلام، نگاه، ادبیات، رفتار، نشست، برخواست و صداقت ما جستجو کرد نه خود را پشت حرف های رومانتیک ارزان قیمت این و آن مخفی کردن!

توجه و دقت به دیگران بد نیست، مهر و الفت را در خانواده انحصاری کردن هم خوب و سالم نیست، اما اگر این دقت و توجه و مهر و الفت به دیگران موجب فراموشی و عدم توجه فرد به خانواده خود و یا فرار از خود باشد و ذهن را اشغال کند تا مرحله ای که موجب فروپاشی خانواده گردد، این نوع آزادی و محبت از جنس نفس، شهوت و دم دمی مزاجی بودن است.

مولانا می فرماید:

بدگهر را علم و فن آموختن /// دادن تیغی به دست راه‌زن

تیغ دادن در کف زنگی مست /// به که آید علم ناکس را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قران /// فتنه آمد در کف بدگوهرا




من از عالم تو را تنها گزینمروا داری که من غمگین نشینم
دل من چون قلم اندر کف توستز توست ار شادمان وگر حزینم
بجز آنچ تو خواهی من چه باشمبجز آنچ نمایی من چه بینم
گه از من خار رویانی گهی گلگهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانممرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمی که دل را رنگ بخشیچه باشم من چه باشد مهر و کینم
تو بودی اول و آخر تو باشیتو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی از اهل کفرمچو تو پیدا شوی از اهل دینم
بجز چیزی که دادی من چه دارمچه می جویی ز جیب و آستینم

...................................

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود


حسین منزوی

.....................


در روزگاران دور ، بازرگانی بود که روغن ، خرید و فروش می کرد . همسایه این بازرگان ، یک درویش فقیر و ساده بود . آن درویش ، هیچ کار و حرفه ای و در نتیجه هیچ درآمدی نداشت ، ولی در صداقت و شرافت و خوش قلبی ، زبانزد خاص و عام بود . بازرگان که خیلی ثروتمند بود و به صداقت و پاکی همسایه اش خیلی اعتقاد داشت ، همیشه به درویش کمک می کرد . بازرگان در هر معامله ای که سودی می برد ، مقداری روغن برای درویش می فرستاد . درویش که به ساده زیستن عادت کرده بود ، همیشه مقدار کمی از آن روغن را مصرف می کرد و بقیه آن را در یک کوزه بزرگ ، ذخیره می کرد . وقتی که کوزه پر شد ، با خود گفت : من به این همه روغن احتیاجی ندارم . بهتر است که این روغن ها را به کسی بدهم که به آن بیشتر از من محتاج است . ولی هیچ کدام از همسایه ها به روغن احتیاجی ندارند . پس این روغن ها را کجا ببرم ؟ به چه کسی بدهم ؟
درویش کم کم نظرش را عوض کرد و با خودش فکر کرد و گفت :  اگر یک کوزه روغن را به کسی هدیه دهم بی فایده است . روغن خیلی زود مصرف می شود . علاوه بر این ، ولخرجی و دست و دلبازی کسی انجام می دهد که یک کاری یا درآمد مشخصی داشته باشد . مگر من چه چیز از بقیه کم دارم ؟ چرا نباید ازدواج کنم و بچه داشته باشم ؟ بهتر است که این کوزه روغن را بفروشم و با پول آن دست به کاری بزنم و درآمد مشخصی داشته باشم . بنابراین می توانم هر روز به دیگران کمک کنم . خوب ! بگذار ببینم چقدر روغن در کوزه است ؟ فرض کنیم 15 کیلو ، چقدر ارزش دارد ؟ فرض کنیم 200 روپیه ارزش داشته باشد خوب ، اگر این کوزه روغن را بفروشم ، با پیسه آن می توانم 5 تا میش بخرم . الان فصل تابستان است و پوست تربوز و برگ کاهو به وفور یافت می شود . علاوه براین ، مزارع پر از علف است و می توانم میش ها را برای چرا به آنجا ببرم . اگر ظرف شش ماه هر میش دو تا بچه بیاورد ، در آن صورت پانزده گوسفند خواهم داشت . مقداری علف نیز برای زمستان آنها خشک می کنم . شش ماه بعد ، گوسفندانم بره های بیشتری به دنیا می آورند ، فرض کنیم هرکدام یک بره به دنیا بیاورد ، در این صورت 20 گوسفند خواهم داشت . گوسفندانم را یکی دو سالی نگه میدارم و سپس تعداد آنها به اندازه یک گله می شود و بعد از آن شیر و ماست و پنیر و مسکه و خامه و پشم و کود گوسفندانم را می فروشم . راست می گویند که گوسفند حیوان مفیدی است . بعد از آن ، خانه ای با تمام تجهیزات می خرم و مثل آدم های ثروتمند مشهور می شوم و می توانم با یک دختر از خانواده نجیب ازدواج کنم.

چند ماه بعد از ازدواج ، خداوند به ما یک اولاد می دهد . هیچ فرقی نمی کند که دختر باشد یا پسر / مهم تربیت صحیح بچه هاست . من نهایت سعی خود را به کار می بندم تا بچه هایم را به خوبی تربیت کنم . وقتی پیرتر شدم و احساس کردم که دیگر نمی توانم به همه کارها رسیدگی کنم یک چوپان و یک خدمتکار استخدام می کنم تا از گوسفندها نگهداری کند ، به آنها غذا بدهد ، شیر آنها را بدوشد و کارهای خانه را انجام دهد . بچه هایم در این سنین ، خیلی شیطان و شوخ هستند . وقتی بچه ام شش ساله شد ، ممکن است خیلی شوخی کند و گوسفندهایم را زخمی کند و به آنها صدمه بزند . حتی ممکن است بخواهد که بر پشت گوسفندی سوار شود . البته بچه ام هنوز نمی داند که گوسفند حیوانی نیست که بتوان بر پشت آن سوار شد . وقتی بچه ام دست به چنین کاری زد ، خدمتکار باید با نرمی و مهربانی به او بفهماند که نباید بر پشت گوسفند سوار شد ، ولی ممکن است که خدمتکار از این کار بچه ام عصبانی شود و او را لت و کوب کند . هرچند که بچه نباید بر پشت گوسفند سوار شود ، ولی دوست ندارم که ببینم بچه ام غمگین و ناراحت است . اگر روزی خدمتکار بخواهد دست روی بچه من بلند کند با همین چوب دست محکم بر فرق سرش می زنم.
درویش ساده دل که در رؤیاهای خودش گم شده بود و داشت به چطور تنبیه کردن خدمتکارش فکر می کرد ، چوب دست را بلند کرد و محکم روی کوزه روغن زد . کوزه شکست و همه روغنها روی سر و صورت و لباسهای درویش ریخت . در همان لحظه ، درویش خیالباف از رؤیای خودش بیرون آمد و فهمید که تفاوت بزرگی بین حقیقت و رؤیا و افکار پوچ وجود دارد.
درویش ، خدا را شکر کرد و با خودش گفت :  چه خوب شد که به جای خدمتکار ، کوزه روغن را تنبیه کردم ، وگرنه اگر با این شدت بر سر خدمتکار می زدم تا آخر عمر ، سر و کارم با دادگاه و قاضی و زندان بود.



    تو را چنان دوست داشته ام

            که دنیا عاشقت شده است

               باید احمق باشم

            که نبینم

               چگونه آفتاب

            با موی تو بازی می کند

 

 .....................

     از تو که می نویسم

             شاعریِ تو را 

               به شعر می نشانم

 

 .................

  تو مثل عشق

            همه جا هستی

               و من

            نمی توانم هیچ کجا نباشم

 

 ..................

 من پر از

            هزارُ یک شب بارانی

               به شهرزاد لب های تو می اندیشم

            با فراموشی دست هایی

               خالی از حافظۀ دست هایت

 ..........

برای ماهی
با سه ثانیه حافظه
تُنگ و دریا یکی ست!دست من و شما درد نکند
که دل ِ تنگ آدم ها را
با یک عمر حافظه
توی تُنگ می اندازیم
و برای ماهی ها دل می سوزانیم!

 

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود.

 

"عباس معروفی"

(از کتاب سمفونی مردگان)

..........................

 آن چنان که برگ ها به نور زنده اند و

ماهیان به آب؛

زندگی من به عشق

عشق من به تو !

 

2)

مثل یک جریان موسیقی

مثل یک باران پاییزی

ناگهانی بودنت عشق است!

 

3)

اعتمادی به واژه اصلاً نیست

واژه گاهی دچار تردید است

واژه گاهی کلید، گاهی قفل

واژه گاهی شدید، گاهی کـُـند

...

واژه، می‌آید و نمی‌دانی

که ازین واژه‌ها چه می‌خواهی.

من به احساس ناب محتاجم

با نگاهت بیا تکلم کن.

 

"سیدعلی میر افضلی"

 ......................................


تورادوست دارم
این دوست داشتن را نمی دانی
ونمی خواهی بدانی که این دوست داشتن چگونه است
محبوب من
باید مردها رابشناسی
مردان موجوداتی هستند عرفانی
آویزان گیسوان زنی راز آلود
مردان اهل هیچ قبیله ای نیستند
قبیله شان زنانی دارد با چشمانی کشیده وسیاه
تنها وقتی می جنگند
که زنی چشم انتظارشان باشد
برای زنی می میرند
برای زنی شهادتین می گویند
برای زنی به زندان می روند
برای آزادی انقلاب می کنند
نام آزادی را زنی می گذارند که برهنه می رقصد کنارشان 
برای زنی دفن می شوند
وبرای زنی تمام می شوند
مردان چنین موجوداتی هستند
که نمی شناسی 

مجدی معروف
مترجم : بابک شاکر

.............................

رویش عشق 
سر آغاز کتاب من و توست
گوش کن
این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است
که به او می گوید
تا ابد
لحظه به لحظه دل من
با همه مستی و شیدایی و عشق
همه تقدیم تو باد

.........................


طعم سیب می دهد لب هایت

و من

گناهکارترین آدم روی زمینم...

***

..........................

نامه هایت در صندوق پستی من
کبوترانی خانگی اند 
بی تاب خفتن در دست هایم!
یاس هایی سفیدند!
به خاطر سفیدی یاس ها از تو ممنونم!

می پرسی در غیابت چه کرده ام؟
غیبتت!؟
تو در من بودی!
با چمدانت در پیاده روهای ذهنم راه رفته‏یی!
ویزای تو پیش من استُ
بلیط سفرت!

ممنوع الخروجی
از مرزهای قلب من!
ممنوع الخروجی
از سرزمین احساسم!
...
نامه هایت کوهی از یاقوت است
در صندوق پستی من!
از بیروت پرسیده بودی!
میدان ها و قهوه خانه های بیروت،
بندرها وُ هتل ها وُ کشتی هایش
همه وُ همه در چشم های تو جا دارند!
چشم که ببندی
بیروت گم می شود.

"نزار قبانی"

   در کشاکش بی پایان با معانی

            این واژه های فرسوده

               دیگر توان شرحِ تو را ندارند

            با تو باید

               مثل باران حرف زد

            و تا مغز استخوان عشق

               تو را نم کشید

            از خاک من

               صدای پای عطر تو می آید

 

 ...............................................

   شعر من

            قطار انتظارات عاشقانه ای ست

               که احساسم آن را

            با نخ روزهای زندگی

               به دنبال من می کشد

            قطاری روی ریل یاسمن ها

               که نجوای ساکت اش

            دورترین رؤیا را به تماشا می دواند

               قطاری که با سوت باران

            در ایستگاه گل های سرخ

               مرا در تو پیاده می کند

 .............................

تو آن پیامبری

که معجزه نمی خواهد

کافیست اولین دکمه ی پیرهن ات باز شود

تنت

داغ ترین برف دنیاست!

 ....................

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست،

اما برای ماهی زندگی‌ست...

برای کسی که دوستت دارد

زندگی باش نه تفریح!!

.....................


همه‌ی ما آدم‌ایم. آدم‌های خیلی معمولی!

یادم هست پیش از ازدواج‌ام، مدتی با همسرم هم‌کار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوش‌اش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!

.

ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهای‌ام شده:

-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ‌چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»

.

امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبن همه‌ی ما در طولِ زنده‌گی، به لحظه‌یی می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌یی‌مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برای‌مان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.

ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.

واقعیت آن است که همه، آدم‌های معمولی‌یی هستند. حتا آن‌هایی که ما ابرانسان می‌پنداریم هم وقتی دست‌شویی می‌روند، ....، وقتی می‌خوابند، آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد و دهن‌شان سرِ صبح، بوی خُسفه‌ی خَر!

.

بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تآتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی‌ی ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!

.

اولین چاره‌ی کار این بود که از آن‌ها بخواهم «استاد» خطاب‌ام نکنند. چون اصولن این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است. در قدم بعد، سعی کردم به‌شان نشان دهم که من هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، نیازهای طبیعی‌یی دارم. عصبانی می‌شوم، غمگین می‌شوم، گرسنه می‌شوم، می‌شاشم، دست و بال‌ام درد می‌گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه‌ی آدم‌ها دارند.

اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:

اول؛ احترام:

حتا جلوی پای یک پسربچه‌ی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد. باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش‌تر و مهم‌ترند.

و بعد؛ راست‌گویی!

به عقیده‌ی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ‌تر و انسانی‌تر از راست‌گویی نیست. اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ‌ترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.

.

اطرافی‌یان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.

.

این‌هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق‌ها هم می‌آید.

به یک دل‌داده‌ی شیفته باید گفت:

-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، یک شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»

همه‌ی ما آدم‌ایم. آدم‌های خیلی معمولی.

آرش خیرآبادی

......................


های و هوی خرد ناقص زیاد شده است

اما چه کسی می تواند ادعا کند

که عاشق نشده است

که دیوانه وار دوست نداشته است

کدام یم از ما در گوشه اتاق زانوی غم را بغل نکرده ایم

برای انچه که بی وفایی معشوق می دانستیم

هر انسانی

غم هایش به اندازه بزرگی عشقی می باشد که در درون خور می پروراند

زیبا یا زشت

چه فرقی می کند

عاشقی دیوانه وار و مجنون شدن بخش مهمی از روح ماست

دلتنگی را هیچ روانشناسی نمی تواند توضیح دهد

و حسادتی را وقتی در ماجرای عشق پیدا میشود

باعث رشد ان می شود

عاشق چشم هایش کور است

گوشهایش کر است

و درست و غلط

حقیقت یا واقعیت رت تنها از زاویه دید خود می تواند ببیند

عاشق

می افتد

بلند می شود

. دوباره می افتد

با اینکه می داند بی وفایان قدر دان نیستند

این

جادوی عشق است


سلام مریم عزیزم

ناراحت بودی و از شدت استرس نرس از زلزله داشتی

روحم اشفته بود

اگر زلالی روحت را نمی شناختم

و بی ریا بودنت را

هزاران بار تفسیر میکردم تورا از لحاظ روانشناسی

اما برخی از موضوعات هست از دایره معرفت بشری خارج

هر کسی برای خودش میداند انها را

مریم

خودم نیز گاهی خسته می شوم از اینکه چرا این چنین بی قاعده رفتار می کنم

اینهم تضاد بزرگیست در من

شاید

من همیشه شاد ترین لحظات را برایت می خواهم

چون تاکنون هیچ چیز خوب نتوانسته ام برایت فراهم کنم

اما نگو مقصر خودمم

ادمی دلش اتش میگیرد

انهمه تلاش برای داشتنت

انهم عاشقی

انهمه شعر و....

هیچ چیزی نیست

اما برای دنیای زلال و شکننده احساس من دنیاییست

چه کنم

به من نیز اینطور دنیا را یاد داده اند

به تو شاید طوری دیگر


اما مریم من همیشه دوستت دارم

همیشه شک نداشته ام به تصمیمم و احساسم

حرفهای دلم زیاد است

با شعری از یک شاعر که نمی دانم کیست تمامش می کنم

اما اینرا هم بگویم

بسیاری از کسانی که داد و هوار زندگی منطقی و این داستانها سر میدهند

نه بویی از منطق برده ان  نه بویی از احساس

انها فقط یک چیز می شناسند

خودشان و خودشان

دنیای زیبای منطقی و احساسی خود را با این داستانها کدر نکن

و به به این حرفها گوش فرا مده بانوی من

:

نمی خواهم بجنگم

تو را می خواهم
تنگ در آغوش گیرم
نمی خواهم بجنگم
می خواهم بازی دیگری کنم

که در آن
به جای جنگیدن
همدیگر را در آغوش می فشارند
و می توان غلتان
بر قالیچه ئی خندید
و می توان هم را بوسید
و بغل زد
آن جایی که انگار
همه پیروزند .

"شل سیلور استاین"

 

تا زمانی که ذره ای کینه، سوءظن و مخالفت و دشمنی بر اساس احساسات و تجارب گذشته از کسی داریم، محال است واقعیت و حقیقت را ملاقات کنیم.
تمام دشمنی ها از روی ناآگاهی و نادانی است و نادانی فقط شیطان را درون ما و ما را به طرف شیطان جذب می کند. 
ناآگاهی توهم و احساس حقانیت جعلی در ما تولید می کند و این احساس بیگانگی و انزوا می آفریند، که احساس بیگانگی و انزوا از جنس خداوند و عشق و حقیقت نیست، بلکه از جنس شیطان و خشم و نفرت است. 
خشم و نفرت چهرهء مالک را شبیه شیطان می کند، و شیطان شیطان را جذب می کند.
آرامش واقعی و تجربهء حضور و زندگی و سلامتی واقعی زمانی ممکن است که تسلیم شویم و عشق و همبستگی را به نمایش بگذاریم، نه اینکه عشق و همبستگی را سانسور کنیم. 
خداوند همان سخن درست "در ظاهر" مخالف شماست، اگر سخن درست مخالف را سانسور کنیم و یا بی اعتنا باشیم، دقیقاً خدا و آگاهی و عشق را انکار کرده و با او دشمنی ورزیده ایم!
ما می توانیم با تمام دنیا دوست باشیم و تمام دنیا ما را بشناسند و ما در تمام دنیا نفوذ داشته باشیم، اما اگر سانسور و ذره ای جعل در این کار باشد و حقوق یک نفر در این سیاست و روش زندگی پایمال شود، گویی که شیطان چهرهء ما را آرایش کرده باشد.
و اگر خداوند و حقیقت همان یک نفری که حقش پایمال و سانسور و تحریف شده است، باشد!؟

نقاط ضعف خود را زیر نظر داشته باشیم، وگرنه!
نفست اژدرهاست او کی مرده است 
از غم و بی آلتی افسرده است!!
موفقیت یک واژهء بازاری است و تکنولوژی یک کلمهء دهن پرکن که مردمانی خود را در مقابل چنین واژه هایی می بازند. این کلمه ها اتوریته در نویسندهء آن ایجاد می کند و تنها چیزی که به مردم یاد می دهد استمرار من فکری و نفس شخصیت پرست است. این نوع گفته ها "فقط" شخصیت پرستی و احساس موفقیت و نقاب ها را تغییر می دهد، در حالیکه ویروس نامرئی در جای خود خوب لانه کرده و با این سخنان عمارت محکم تری برای خود در درون انسانها می سازد. 
در فیس بوک صفحات بسیاری وجود دارد که برای خرید و فروش باز شده است و اضافه ها و قطعه هایی از سخنان این و آن را قیچی کرده و در صفحات خود به اشتراک می گذارند و اغلب اگر سوالی در آن مورد شود، کسی جوابگو نیست!
نخست اینکه در مسیر خودشناسی و حقیقت یابی و حقیقت بینی بسیار مهم است که اضافه ها تراشیده شوند و این اضافه ها همان نقاط ضعف هستند. آنها را ندیدن و بی اعتنا بودن یعنی غیرواقعی بودن، الکی خوش بودن، یعنی واقعیت را ندیدن و یعنی فقط نیمه پر لیوان را دیدن. 
دوم اینکه شخصیت جذاب با سانسور و تحریف و نادیده گرفتن عادت های زشت و خلق و خوی بیمارگونه و رفتارهای سادیستیک به دست نمی آید. مثل بعضی از روانشناسانی که با دادن شخصیت جدید فقط نقاب بدبختی را عوض می کنند، در حالیکه بدبختی زدایی تنها با تراشیدن اضافه و ضایعه های من شخصیت پرست مجعول به دست می آید. 
سوم اینکه دیگران را مسحور خود کردن توسط سانسور و بی اعتنایی به اختلالات و واقعیت ها، یک نوع فریب و تباهکاری حساب می شود. 
چهارم اینکه فرد سالم و غیر بیمار هرکاری را در درجه اول برای آرامش و خوشبختی خود انجام می دهد نه برای اینکه توجه دیگران را به هر وسیله ای به خود جذب کند. 
افراد زیادی هستند و بودند که به خاطر جلب توجه دست به جنایت های بزرگی زده و می زنند. برای دیگران زندگی کردن کار شیطان و جاهلیت و بیمارانی است که بیماری شان از بیماری طاعون و ایدز نیز خطرناک تر است، چرا که در این نوع بیماری دیگران نیز قربانی شده و فریب می خورند.
نقاط قوت ما زیر نقاط ضعف ما پنهان شده اند، تا نقاط ضعف را از بین نبریم نقاط قوت ما متولد نمی شوند. 
دیو چو بیرون رود فرشته در آید!
توجه به نقاط ضعف و هشیاری به حرکت نفس، همانا هشیاری و توجه به نقاط قوت ماست. 

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت.
خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت که روحم یخ می‌کند، سنگ آتشینم سرد می‌شود و تنها سنگش باقی می‌ماند
 و هر وقت که عاشقم، سنگ آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.
مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است.
 

"عرفان نظر آهاری"

..............................................


تا دیدار تو

یک شیشه فاصله است

و من مثل ماهی

میانِ تُنگ و تُنگ میان دریا!

آه!

اگر بشکند این دیوار شیشه‌ای...!

...................................

رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم،

بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم، دوست داشته باشیم.

 

"گابریل گارسیا مارکز"

 ...................

       با احساسات که فکر می کنی

            اندوه خورشید را هم

               می شود دید

            و یا دانست

               شب بوها چه می گویند

.....................

    حسّی جز تو ندارم

            و این

               بلندترین شعر عاشقانه ام

            برای تو ست

               که دست هیچ پروانه ای

            از خاطر گل نچیده است ! 

 

شرطی شدگی های جغرافیایی و ذهنی
وجود و بدن انسانها بر اساس جغرافیایی که در آن زندگی می کنند شرطی میشود و این خیلی مهم نیست، درختان و گیاهان نیز با توجه به آب و هوا و خاک شرطی می شوند و در آب و هوای دیگر میوه نمی دهند و یا شاید اگر آنها را از ریشه بکنی و در جغرافیای دیگر بکاری خشک شوند! 
اما شرطی شدگی های ذهنی و فکری خطرناک هستند. چون من در فلان کشور به دنیا آمده ام و پدر و مادرم فلان مذهب و دین را دارند، پس من هم مثل آنها باید باشم!
یکی از شرطی شدگی های زشت من ناسره این است که هر حقیقتی را که ورای فهم او باشد و یا برای عادت های او ناگوار و نامیزان باشد را توجیه و انکار می کند و یا بی اعتنا می شود، عامل تمام لذت ها و خوبی ها را به حساب خود می نویسد و عامل تمام بدبختی های خود را به حساب دیگران می نویسد. 
مهم این نیست که قرمه سبزی دوست داریم یا پیتزای ایتالیایی، مهم این است که هم به ایرانی عشق بورزیم و هم به ایتالیایی و هم به تمام موجودات و هستی.
اگر توانستم عشق را به حد اعلای آن زندگی کنم، آنگاه می توانم هم قرمه سبزی را دوست داشته باشم و هم پیتزای ایتالیایی را. 
عشق و آگاهی انسان را از محدودیت به نامدودیت می رساند. چشم های نفس شخصیت پرست ناقص بین است، در حالیکه چشم های بصیرت و آگاهی تمامیت بین است.
اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل در مثنوی حکایت چشم بصیرت و چشم شرطی شده دارد. یکی خرطوم فیل را ناودان حس می کند و دیگری گوش هایش را بادبزن و دیگری پشت او را تخت حساب کرد.
عشق جزو بین نیست، واقعیت و تمامیت بین است
..............................

 من درایران چیزهای عجیبی دیدم ....!
 اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد......!
 از رز هلندی هم خبری نیست.....!
 اینجا عشق یعنی....!
دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر...!
 مهربانی ات را می گذارند به حساب آویزان بودنت ..!
 من در ایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن را به حساب چیز دیگری مگذار ...!
 ایرانیان جوانی نمی کنند پیر مرد و پیرزن های کم سن وسال بسیار دارند..!
 ایرانیان عشق را با ماشین و لباس خوب انتخاب می کنند نه با نیت خوب !
 ایران را دوست دارم، امــــــــا ... اینجا ادم همیشه دلگیر است . !!!
 هنوز! درهمین نزدیکی ما! مردى گوسفند می کشد و خونش را به ماشین چند صد
 میلیونى اش میمالد !
  اما مثل یابو میراند!
 هنوز برای ازدواج استخاره می کنند نه تحقیق!
 هنوز مردم چشم دیدن بوسه عشق را ندارند درحالیکه برای دیدن صحنه اعدام
 باشوق حاضر می شوند!
 هنوز قبل از پدر شدن حتی یک کتاب تربیت کودک پارسی نمی خوانند اما هرشب
 در مسجد کلمات عربی که معنی آنها را نمیداند در قالب دعا بارها تکرار
 میکند!
 درحالیکه تنها نان آور همسایه، بعلت بیماری و بی پولی درحال مرگ است ،
 فرسنگها مسیر را جهت زیارت خدایی میروند که خودش گفته از رگ گردنتان به
 شما نزدیکترم…
 زبانشان پر است از جملات زیبا اما عملشان سرشار از زشتی و ناپاکی است!
 آری این است بلای تعصب کور کورانه جاهلی بلای خانمانسوز ایران!
   بیاد دیالوگی ماندگار از سریال امام‌علی(ع) افتادم معاویه: قوی‌تر از
 ذوالفقار علی سراغ داری؟ عمروعاص: آری، جهل مردم!
.....................

به اندازۀ تمام شعرهای نگفته ام

 به لب هایت بدهکارم

بوسه هایی را

که طعم شاتوت و شکلات می دهند

به اندازۀ وزن تمام کوله پشتی های پر از کتاب و دلتنگی

سنگینی سرم را

به شانه هایت

سبکی نفسم را

به گونه هایت بدهکارم

 

قلبت را به من بدهکاری

قدر تمام روزهای سکوت و بی خبری

نگاهت را

به اندازۀ تمام تیله های سبزآبی دنیا

بدهکاری به چشم هایم 

صدایت را...

اما دیگر نمی خواهم

به این زودی ها بی حساب شویم...

می آیی تا آخر دنیا بدهکار هم باشیم؟

 ....................