آدم بدون ترازو به فردی بسیار متوهم به مانند اسکیزوفرنی شدید می ماند که با یک ژاپنی ازدواج کند، اما زبانش و حتی زبان بدن و نمادها را هم بلد نباشد. آدم بدون ترازو دهن بین بی قراری است که دم به دم نظر و نگاهش را می تواند تغییر دهد، چون "خودش" در درون خودش ترازویی ندارد که به آن مراجعه کند. او مجبور میشود به دیگران مراجعه کند، گاهی به کتاب ها، گاهی به کتاب های دانشگاهی و ضعیف ترها هم چشم و نگاهشان به دهن همکار، همسایه، دوست، دوستی که همسرش قاضی است و مجری تلویزیون مورد علاقه اش!
اینها مزاح نیستند، بدبختی های جامعهء بشریت هستند.
مردی می گفت که همکار همسرم به زنم گفته که مرد شما مغرور و متکبر است، او هم دهن بین اورجینال بدون ترازوی دم دمی مزاجی که طوطی وار همه چیز را تکرار میکند.
شاید او مغرور نیست، بلکه مناعت طبع دارد، اما فرق این دوتا را یک آدمی که به روشنگری نرسیده است را نمی تواند تشخیص بدهد.
دیده ای خواهم که باشد شه شناس/// تا شناسد شاه را در هر لباس
برای همیشه یادمان باشد، که سخن و قضاوت دیگران با ترازوی من فکری متولد نشدهء تربیت نشده قابل اعتماد نیست، جنس ترازوی چنین فردی از حقارت ها، انتقام ها، حب و بغض ها و ناقص بینی های من توهمی و نفس ساخته شده است.
ترازوی من تقلبی، تقلبی است. عشق من تقلبی هم تقلبی است، زیرا عشق هرگز دهن بینی نمی کند!
برگرفته از کتاب: بلقیس و عاشقانه های دیگر
.............................................
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن بیش از آنها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
"مولانا"
(دیوان شمس / غزلیات)
بمان!
دوست داشتنم
هنوز بوی باران و کاهگل می دهد
بوی مداد جویده ی شده ی کودکی ام
بوی گلبرگ های گل محمدی لای قرآن
بمان!
من تو را
قد انگشتان دو دستم
دوستت دارم.
"محسن حسینخانی"
........................
زیبایی ات را
در لحظه ای حبس می کنم و
به دیوار می آویزم!
بافه ای از گیسوانت
از قاب بیرون می ریزد!
دوباره می فهمم
نه در عکس
نه در نگاه
نه در روسری
و نه در واژه های این شعر
زیبایی تو
در هیچ قابی
محصور شدنی نیست!
"مصطفی زاهدی"
.......................
به دست های زمستانی ام
نگاه نکن که باران را قندیل بسته اند
کافی ست بشنوند تو در راهی
تا بهمنی از بهارُ گل
در آغوش دست های تو بنشانند
و جویباری از تابستان
پای گل های دامنت برویانند
باور نکن که چشم های خسته ام
پر از غروب های بی چراغ
میان نیمکت های انتظار پراکنده اند
که نسیمی از سمت تو اگر برخیزد
پنجره های دنیا
در نگاهم گشوده می شود
تا دیگر جائی نمانده باشد
که چشم من تو را نبیند
به شایعۀ شعرهای غمگینم
نظر نکن
که در خلوت ناسروده های دلم
برای تو
قهقهۀ هزاران ستارۀ روشن
در گوش لبخند تو می پیچد
و خاطرات بی تحمّل برای افتادن
از روی شانۀ هم
سرک می کشند به اتّفاق تو
باور نکن که آشیانِ رفته بر بادم
پرستوها
همیشه به لانه بر می گردند
...........................................
افروخته در تاریکی شب
سه چوب کبریت یک به یک
نخستین برای دیدن رویت
دومین برای دیدن چشمانت
و آخرین برای دیدن لبانت
و تاریکی محض
تا به یاد آرم این همه را
و سخت در آغوش گیرمت
ژاک پره ور
ترجمه : محمدرضا پارسایار
.......................
خدا آن روز
لبخند را به صورتت نقاشی کرد
و تو را به زمین فرستاد
دست هایت
کم کم بوی پونه و بابونه گرفت
و نفست
عطر تمام شعرهای جهان را...
تو از سیاره ای به نام "بهشت "آمدی
هر بار دلت می گیرد
به قله های بلند می روی
تا کمی با خدا درد دل کنی
سبک که شدی
پرواز می کنی به سوی شهر
شهر
پر می شود
از عطر شعر و پونه و بابونه و خدا...
خدا پیامبرانی دارد
که کتابشان "عشق" است
و من چیزی جز "عشق"
در کلامت ندیده ام
محسن حسینخانی

ترجمه : محمدرضا پارسایار
...................................
اگر برف سفید است
چرا سینه های معشوق من تیره است ؟
من گل رز دیده ام
نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است
اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام
عطرهایی هستند با رایحه دل پذیر
بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد
چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است
مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست
من دوست دارم معشوقم حرف بزند
هر چند می دانم
صدای موسیقی بسیار دل نواز تر صدای اوست
مطمئنم ندیده ام الهه ای را هنگام راه رفتن
معشوق من اما وقتی راه می رود
زمین می خراشد
من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است
من نیز مثل هر کس دیگر
با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را
ویلیام شکسپیر
.........................
برای بیدار کردن تو
شب را از سمفونی مهتاب دزدیدم
به شهر خلوتی رفتم که هرگز نرفته بودی
شعرهایی در گوش سکوت نجوا کردم که نخواندهای
در سواحل آرامش نسیمها
حکایت تو را از شنهای خیس شنیدم
دریا در روی پاهای تو به خواب رفته بود
آنگاه که زمان چون تار مویی بین ما پرواز میکرد
از لا به لای پردههای خلاء
صداهای تنهای ماه را که بر صورت تو میافتاد نوازش کردم
از عرشه کشتی بادبانی گمشده در اقیانوس
بر آبها خم شده و سایهات را بوسیدم
با انگشتان ظریف کودکان آواره
آینه شکسته خوابهایت را لمس کردم
از میان خطوط کمرنگ نقاشیهای باستانی
دستهای تو را در غارها تماشا کردم
برای بیدار کردن تو
تمام گذشتهات را از نو نوشتم
گلی بر یقه تنهاییات چسباندم
فراموش کردم آنچه را که فراموش نکرده بودی
تنهاییات را با رایحهای فرار پوشاندم
تنات چون شب کوهستان ترسید
راه درازی طلب کردم از نفسهایت به نفسهایم
برای بیدار کردن تو
گیسوان پژمرده پیشانیات را تماشا کردم
ابدیت را از لابلای انگشتان تو صدا زدم
وقتی که قلبم چون شهابی ثاقب میمرد
آیتن موتلو
ترجمه : صابر مقدمی
...................................
فقط یک بار
دست پخت خدا را چشیدم
آن هم
وقتی بود
که برای اولین بار
لب های تو را
بوسیدم
نبودنت موسم زمستان ست
دست هایم نشسته رو به روی باد
پر از واژه های برهنه ای
که می لرزند
و حالا سال هاست
میان نقطهُ ویرگول ها زندگی می کنم
انگار زندگی شاعری ست
که سکوت می سراید
و من برای شعر تنهائی
از نگاه خیره ام
واژه می چینم
......................
خانه ام
واژه هائی ست که در آن
من با تو زندگی می کنم
واژه هائی که می دانند
چگونه باید عشق ورزید
و مثل نفس
زندگی را نوازش می کنند
با دهانی پر از دوستت دارم
که گل ها را
بر شاخه های عطر تو
پروانه می کند
....................
دلم
یک سر داردُ هزار سودا
من از تنهائی ام فهمیده ام
که هر هزار آن توئی
...............
نفس عاشقانه های منی
زین سبب
بوی گل گرفته دفتر من
.................
احساس من به تو
شمیم بارانی ست
که از دوردست عشق
در کوچه پس کوچه های دلم
می پیچد
تا هیچ گلدان خاطره ای
پشت پنجرۀ خیال من
جز تو نبوید
و در باغ شعر من
هیچ پروانه ای
جز روی اسم تو ننشیند
وقتی دوست داشتن ات
زیباترین عاشقانۀ دنیا ست
و خیالت
نیمکتی برای تمام فصول عشق
آلوده کردن خانواده و اهالی آن به آرزو، بازی، هوس و شهوت های ما،،، تجاوز به حقوق خانوداه و اعضای آن خانواده (خانواده آزاری)است.
اگر فردی نمی تواند تمرکز کافی برای خانواده و فرزندانش داشته باشد و تمام فکر و ذکرش، نگاه هایش، اعمال و کردار و رفتارش، حاکی از یک ذهن اشغالگر است، بهتر است تنهایی را برگزیند.
نمی توان به بهانه کار، شهوت پرستی، عیاشی و هرچیز مقدس دیگری، توجه "لازم و طبیعی" را از همسر و فرزندان خود و به ویژه از "خود"دریغ کرد.
این روزها تکنولوژی و از جمله اینترنت و انواع صفحه های چت، خوراک خوبی برای فرار از خود واقعی شده است. افرادی که از روی بی حوصلگی، روزمرگی و فرار از واقعیت ها، به فیس بوک و اینترنت روی می آورند قربانیان این تکنولوژی هستند. زیرا سرگرم کردن خود با ابزار بیرونی، یک نوع مواد مخدر و فرار از خود است. افرادی که از خود فرار می کنند، آدامس جویدن، پرحرفی، غیبت، الکل، کار زیاد و بهانه های دیگری را جایگزین ملاقات با واقعیت ها می کنند. حالا هم اینترنت بهانه ای برای رلکس کردن شده است!
رلکس را در خلوت گزینی باید جستجو کرد (مراقبه)...
صاحبان و طراحان این تکنولوژی باید طرز استفاده صحیح اخلاقی و مفید را در دسترس کاربران گذاشته و کاربران را از عواقب روانی (الیناسیون=ازخودبیگانگی) آگاه سازند.
اینترنت ابزاری برای فریب خود و دیگران و فرار از واقعیت ها و خود واقعی نیست. اینترنت ابزاری برای رشد و کشف خود و در نتیجه احترام به حقوق دیگران است. اینترنت نباید جایگزین توجه به عشق شود. عشق را باید در کلام، نگاه، ادبیات، رفتار، نشست، برخواست و صداقت ما جستجو کرد نه خود را پشت حرف های رومانتیک ارزان قیمت این و آن مخفی کردن!
توجه و دقت به دیگران بد نیست، مهر و الفت را در خانواده انحصاری کردن هم خوب و سالم نیست، اما اگر این دقت و توجه و مهر و الفت به دیگران موجب فراموشی و عدم توجه فرد به خانواده خود و یا فرار از خود باشد و ذهن را اشغال کند تا مرحله ای که موجب فروپاشی خانواده گردد، این نوع آزادی و محبت از جنس نفس، شهوت و دم دمی مزاجی بودن است.
مولانا می فرماید:
بدگهر را علم و فن آموختن /// دادن تیغی به دست راهزن
تیغ دادن در کف زنگی مست /// به که آید علم ناکس را به دست
علم و مال و منصب و جاه و قران /// فتنه آمد در کف بدگوهرا
| من از عالم تو را تنها گزینم | روا داری که من غمگین نشینم | |
| دل من چون قلم اندر کف توست | ز توست ار شادمان وگر حزینم | |
| بجز آنچ تو خواهی من چه باشم | بجز آنچ نمایی من چه بینم | |
| گه از من خار رویانی گهی گل | گهی گل بویم و گه خار چینم | |
| مرا تو چون چنان داری چنانم | مرا تو چون چنین خواهی چنینم | |
| در آن خمی که دل را رنگ بخشی | چه باشم من چه باشد مهر و کینم | |
| تو بودی اول و آخر تو باشی | تو به کن آخرم از اولینم | |
| چو تو پنهان شوی از اهل کفرم | چو تو پیدا شوی از اهل دینم | |
| بجز چیزی که دادی من چه دارم | چه می جویی ز جیب و آستینم |
...................................
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغلپیشه، بهانه اش نشنیـدن بود
چه سرنوشـت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
حسین منزوی
.....................
در روزگاران دور ، بازرگانی بود که روغن ، خرید و فروش می کرد . همسایه این بازرگان ، یک درویش فقیر و ساده بود . آن درویش ، هیچ کار و حرفه ای و در نتیجه هیچ درآمدی نداشت ، ولی در صداقت و شرافت و خوش قلبی ، زبانزد خاص و عام بود . بازرگان که خیلی ثروتمند بود و به صداقت و پاکی همسایه اش خیلی اعتقاد داشت ، همیشه به درویش کمک می کرد . بازرگان در هر معامله ای که سودی می برد ، مقداری روغن برای درویش می فرستاد . درویش که به ساده زیستن عادت کرده بود ، همیشه مقدار کمی از آن روغن را مصرف می کرد و بقیه آن را در یک کوزه بزرگ ، ذخیره می کرد . وقتی که کوزه پر شد ، با خود گفت : من به این همه روغن احتیاجی ندارم . بهتر است که این روغن ها را به کسی بدهم که به آن بیشتر از من محتاج است . ولی هیچ کدام از همسایه ها به روغن احتیاجی ندارند . پس این روغن ها را کجا ببرم ؟ به چه کسی بدهم ؟
درویش کم کم نظرش را عوض کرد و با خودش فکر کرد و گفت : اگر یک کوزه روغن را به کسی هدیه دهم بی فایده است . روغن خیلی زود مصرف می شود . علاوه بر این ، ولخرجی و دست و دلبازی کسی انجام می دهد که یک کاری یا درآمد مشخصی داشته باشد . مگر من چه چیز از بقیه کم دارم ؟ چرا نباید ازدواج کنم و بچه داشته باشم ؟ بهتر است که این کوزه روغن را بفروشم و با پول آن دست به کاری بزنم و درآمد مشخصی داشته باشم . بنابراین می توانم هر روز به دیگران کمک کنم . خوب ! بگذار ببینم چقدر روغن در کوزه است ؟ فرض کنیم 15 کیلو ، چقدر ارزش دارد ؟ فرض کنیم 200 روپیه ارزش داشته باشد خوب ، اگر این کوزه روغن را بفروشم ، با پیسه آن می توانم 5 تا میش بخرم . الان فصل تابستان است و پوست تربوز و برگ کاهو به وفور یافت می شود . علاوه براین ، مزارع پر از علف است و می توانم میش ها را برای چرا به آنجا ببرم . اگر ظرف شش ماه هر میش دو تا بچه بیاورد ، در آن صورت پانزده گوسفند خواهم داشت . مقداری علف نیز برای زمستان آنها خشک می کنم . شش ماه بعد ، گوسفندانم بره های بیشتری به دنیا می آورند ، فرض کنیم هرکدام یک بره به دنیا بیاورد ، در این صورت 20 گوسفند خواهم داشت . گوسفندانم را یکی دو سالی نگه میدارم و سپس تعداد آنها به اندازه یک گله می شود و بعد از آن شیر و ماست و پنیر و مسکه و خامه و پشم و کود گوسفندانم را می فروشم . راست می گویند که گوسفند حیوان مفیدی است . بعد از آن ، خانه ای با تمام تجهیزات می خرم و مثل آدم های ثروتمند مشهور می شوم و می توانم با یک دختر از خانواده نجیب ازدواج کنم.
چند ماه بعد از ازدواج ، خداوند به ما یک اولاد می دهد . هیچ فرقی نمی کند که دختر باشد یا پسر / مهم تربیت صحیح بچه هاست . من نهایت سعی خود را به کار می بندم تا بچه هایم را به خوبی تربیت کنم . وقتی پیرتر شدم و احساس کردم که دیگر نمی توانم به همه کارها رسیدگی کنم یک چوپان و یک خدمتکار استخدام می کنم تا از گوسفندها نگهداری کند ، به آنها غذا بدهد ، شیر آنها را بدوشد و کارهای خانه را انجام دهد . بچه هایم در این سنین ، خیلی شیطان و شوخ هستند . وقتی بچه ام شش ساله شد ، ممکن است خیلی شوخی کند و گوسفندهایم را زخمی کند و به آنها صدمه بزند . حتی ممکن است بخواهد که بر پشت گوسفندی سوار شود . البته بچه ام هنوز نمی داند که گوسفند حیوانی نیست که بتوان بر پشت آن سوار شد . وقتی بچه ام دست به چنین کاری زد ، خدمتکار باید با نرمی و مهربانی به او بفهماند که نباید بر پشت گوسفند سوار شد ، ولی ممکن است که خدمتکار از این کار بچه ام عصبانی شود و او را لت و کوب کند . هرچند که بچه نباید بر پشت گوسفند سوار شود ، ولی دوست ندارم که ببینم بچه ام غمگین و ناراحت است . اگر روزی خدمتکار بخواهد دست روی بچه من بلند کند با همین چوب دست محکم بر فرق سرش می زنم.
درویش ساده دل که در رؤیاهای خودش گم شده بود و داشت به چطور تنبیه کردن خدمتکارش فکر می کرد ، چوب دست را بلند کرد و محکم روی کوزه روغن زد . کوزه شکست و همه روغنها روی سر و صورت و لباسهای درویش ریخت . در همان لحظه ، درویش خیالباف از رؤیای خودش بیرون آمد و فهمید که تفاوت بزرگی بین حقیقت و رؤیا و افکار پوچ وجود دارد.
درویش ، خدا را شکر کرد و با خودش گفت : چه خوب شد که به جای خدمتکار ، کوزه روغن را تنبیه کردم ، وگرنه اگر با این شدت بر سر خدمتکار می زدم تا آخر عمر ، سر و کارم با دادگاه و قاضی و زندان بود.
تو را چنان دوست داشته ام
که دنیا عاشقت شده است
باید احمق باشم
که نبینم
چگونه آفتاب
با موی تو بازی می کند
.....................
از تو که می نویسم
شاعریِ تو را
به شعر می نشانم
.................
تو مثل عشق
همه جا هستی
و من
نمی توانم هیچ کجا نباشم
..................
من پر از
هزارُ یک شب بارانی
به شهرزاد لب های تو می اندیشم
با فراموشی دست هایی
خالی از حافظۀ دست هایت
..........
برای ماهی
با سه ثانیه حافظه
تُنگ و دریا یکی ست!دست من و شما درد نکند
که دل ِ تنگ آدم ها را
با یک عمر حافظه
توی تُنگ می اندازیم
و برای ماهی ها دل می سوزانیم!
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست.
چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود.
"عباس معروفی"
(از کتاب سمفونی مردگان)
..........................
آن چنان که برگ ها به نور زنده اند و
ماهیان به آب؛
زندگی من به عشق
عشق من به تو !
2)
مثل یک جریان موسیقی
مثل یک باران پاییزی
ناگهانی بودنت عشق است!
3)
اعتمادی به واژه اصلاً نیست
واژه گاهی دچار تردید است
واژه گاهی کلید، گاهی قفل
واژه گاهی شدید، گاهی کـُـند
...
واژه، میآید و نمیدانی
که ازین واژهها چه میخواهی.
من به احساس ناب محتاجم
با نگاهت بیا تکلم کن.
"سیدعلی میر افضلی"
......................................
تورادوست دارم
این دوست داشتن را نمی دانی
ونمی خواهی بدانی که این دوست داشتن چگونه است
محبوب من
باید مردها رابشناسی
مردان موجوداتی هستند عرفانی
آویزان گیسوان زنی راز آلود
مردان اهل هیچ قبیله ای نیستند
قبیله شان زنانی دارد با چشمانی کشیده وسیاه
تنها وقتی می جنگند
که زنی چشم انتظارشان باشد
برای زنی می میرند
برای زنی شهادتین می گویند
برای زنی به زندان می روند
برای آزادی انقلاب می کنند
نام آزادی را زنی می گذارند که برهنه می رقصد کنارشان
برای زنی دفن می شوند
وبرای زنی تمام می شوند
مردان چنین موجوداتی هستند
که نمی شناسی
مجدی معروف
مترجم : بابک شاکر
.............................
رویش عشق
سر آغاز کتاب من و توست
گوش کن
این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است
که به او می گوید
تا ابد
لحظه به لحظه دل من
با همه مستی و شیدایی و عشق
همه تقدیم تو باد
.........................
طعم سیب می دهد لب هایت
و من
گناهکارترین آدم روی زمینم...
***
..........................
نامه هایت در صندوق پستی من
کبوترانی خانگی اند
بی تاب خفتن در دست هایم!
یاس هایی سفیدند!
به خاطر سفیدی یاس ها از تو ممنونم!
می پرسی در غیابت چه کرده ام؟
غیبتت!؟
تو در من بودی!
با چمدانت در پیاده روهای ذهنم راه رفتهیی!
ویزای تو پیش من استُ
بلیط سفرت!
ممنوع الخروجی
از مرزهای قلب من!
ممنوع الخروجی
از سرزمین احساسم!
...
نامه هایت کوهی از یاقوت است
در صندوق پستی من!
از بیروت پرسیده بودی!
میدان ها و قهوه خانه های بیروت،
بندرها وُ هتل ها وُ کشتی هایش
همه وُ همه در چشم های تو جا دارند!
چشم که ببندی
بیروت گم می شود.
"نزار قبانی"
در کشاکش بی پایان با معانی
این واژه های فرسوده
دیگر توان شرحِ تو را ندارند
با تو باید
مثل باران حرف زد
و تا مغز استخوان عشق
تو را نم کشید
از خاک من
صدای پای عطر تو می آید
...............................................
شعر من
قطار انتظارات عاشقانه ای ست
که احساسم آن را
با نخ روزهای زندگی
به دنبال من می کشد
قطاری روی ریل یاسمن ها
که نجوای ساکت اش
دورترین رؤیا را به تماشا می دواند
قطاری که با سوت باران
در ایستگاه گل های سرخ
مرا در تو پیاده می کند
.............................
تو آن پیامبری
که معجزه نمی خواهد
کافیست اولین دکمه ی پیرهن ات باز شود
تنت
داغ ترین برف دنیاست!
....................
دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست،
اما برای ماهی زندگیست...
برای کسی که دوستت دارد
زندگی باش نه تفریح!!
.....................
همهی ما آدمایم. آدمهای خیلی معمولی!
یادم هست پیش از ازدواجام، مدتی با همسرم همکار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشاش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم بدم نمیآمد که او این قدر شیفتهی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
.
ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همهی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جداییمان، چراغِ راهِ آیندهی رفتارهایام شده:
-«منو باش که خیال میکردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی میبینم الآن هیچچی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
.
امروز که دقت میکنم، میبینم تقریبن همهی ما در طولِ زندهگی، به لحظهیی میرسیم که آدمهای خاص و افسانهییمان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی میشوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان میآید، بُت درست کنیم و از آنها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه، آدمهای معمولییی هستند. حتا آنهایی که ما ابرانسان میپنداریم هم وقتی دستشویی میروند، ....، وقتی میخوابند، آبِ دهنشان روی بالش میریزد، آنها هم دچار اسهال و یبوست میشوند، میترسند، دروغ میگویند، عرقِشان بوی گند میدهد و دهنشان سرِ صبح، بوی خُسفهی خَر!
.
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تآتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربیی ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
.
اولین چارهی کار این بود که از آنها بخواهم «استاد» خطابام نکنند. چون اصولن این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است. در قدم بعد، سعی کردم بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، نیازهای طبیعییی دارم. عصبانی میشوم، غمگین میشوم، گرسنه میشوم، میشاشم، دست و بالام درد میگیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همهی آدمها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام:
حتا جلوی پای یک پسربچهی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد. باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزشتر و مهمترند.
و بعد؛ راستگویی!
به عقیدهی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگتر و انسانیتر از راستگویی نیست. اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
.
اطرافییان اگر بدانند که ما هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
.
اینهایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوقها هم میآید.
به یک دلدادهی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه میبینی، در خلوتش، یک شامپانزهی تمامعیار میشود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همهی ما آدمایم. آدمهای خیلی معمولی.
آرش خیرآبادی
......................
های و هوی خرد ناقص زیاد شده است
اما چه کسی می تواند ادعا کند
که عاشق نشده است
که دیوانه وار دوست نداشته است
کدام یم از ما در گوشه اتاق زانوی غم را بغل نکرده ایم
برای انچه که بی وفایی معشوق می دانستیم
هر انسانی
غم هایش به اندازه بزرگی عشقی می باشد که در درون خور می پروراند
زیبا یا زشت
چه فرقی می کند
عاشقی دیوانه وار و مجنون شدن بخش مهمی از روح ماست
دلتنگی را هیچ روانشناسی نمی تواند توضیح دهد
و حسادتی را وقتی در ماجرای عشق پیدا میشود
باعث رشد ان می شود
عاشق چشم هایش کور است
گوشهایش کر است
و درست و غلط
حقیقت یا واقعیت رت تنها از زاویه دید خود می تواند ببیند
عاشق
می افتد
بلند می شود
. دوباره می افتد
با اینکه می داند بی وفایان قدر دان نیستند
این
جادوی عشق است
سلام مریم عزیزم
ناراحت بودی و از شدت استرس نرس از زلزله داشتی
روحم اشفته بود
اگر زلالی روحت را نمی شناختم
و بی ریا بودنت را
هزاران بار تفسیر میکردم تورا از لحاظ روانشناسی
اما برخی از موضوعات هست از دایره معرفت بشری خارج
هر کسی برای خودش میداند انها را
مریم
خودم نیز گاهی خسته می شوم از اینکه چرا این چنین بی قاعده رفتار می کنم
اینهم تضاد بزرگیست در من
شاید
من همیشه شاد ترین لحظات را برایت می خواهم
چون تاکنون هیچ چیز خوب نتوانسته ام برایت فراهم کنم
اما نگو مقصر خودمم
ادمی دلش اتش میگیرد
انهمه تلاش برای داشتنت
انهم عاشقی
انهمه شعر و....
هیچ چیزی نیست
اما برای دنیای زلال و شکننده احساس من دنیاییست
چه کنم
به من نیز اینطور دنیا را یاد داده اند
به تو شاید طوری دیگر
اما مریم من همیشه دوستت دارم
همیشه شک نداشته ام به تصمیمم و احساسم
حرفهای دلم زیاد است
با شعری از یک شاعر که نمی دانم کیست تمامش می کنم
اما اینرا هم بگویم
بسیاری از کسانی که داد و هوار زندگی منطقی و این داستانها سر میدهند
نه بویی از منطق برده ان نه بویی از احساس
انها فقط یک چیز می شناسند
خودشان و خودشان
دنیای زیبای منطقی و احساسی خود را با این داستانها کدر نکن
و به به این حرفها گوش فرا مده بانوی من
:
نمی خواهم بجنگم
تو را می خواهم
تنگ در آغوش گیرم
نمی خواهم بجنگم
می خواهم بازی دیگری کنم
که در آن
به جای جنگیدن
همدیگر را در آغوش می فشارند
و می توان غلتان
بر قالیچه ئی خندید
و می توان هم را بوسید
و بغل زد
آن جایی که انگار
همه پیروزند .
"شل سیلور استاین"
"عرفان نظر آهاری"
..............................................
تا دیدار تو
یک شیشه فاصله است
و من مثل ماهی
میانِ تُنگ و تُنگ میان دریا!
آه!
اگر بشکند این دیوار شیشهای...!
...................................
رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم،
بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم، دوست داشته باشیم.
"گابریل گارسیا مارکز"
...................
با احساسات که فکر می کنی
اندوه خورشید را هم
می شود دید
و یا دانست
شب بوها چه می گویند
.....................
حسّی جز تو ندارم
و این
بلندترین شعر عاشقانه ام
برای تو ست
که دست هیچ پروانه ای
از خاطر گل نچیده است !
به اندازۀ تمام شعرهای نگفته ام
به لب هایت بدهکارم
بوسه هایی را
که طعم شاتوت و شکلات می دهند
به اندازۀ وزن تمام کوله پشتی های پر از کتاب و دلتنگی
سنگینی سرم را
به شانه هایت
سبکی نفسم را
به گونه هایت بدهکارم
قلبت را به من بدهکاری
قدر تمام روزهای سکوت و بی خبری
نگاهت را
به اندازۀ تمام تیله های سبزآبی دنیا
بدهکاری به چشم هایم
صدایت را...
اما دیگر نمی خواهم
به این زودی ها بی حساب شویم...
می آیی تا آخر دنیا بدهکار هم باشیم؟
....................