مثل نفس کشیدن
بی آنکه بدانم به تو می اندیشم
افکار من آزادند به هر کجا که می خواهند بروند
و عجیب است که همه راهشان به سوی توست
و این حس را به من می دهند که می خواهم با تو باشم
و چه جایی امن تر از چشمانت، قلبت و آغوشت؟!
چیزی وجود ندارد که من بیشتر از با تو بودن بخواهم
دنیا را از دست می دهم و تو تمام دنیای من می شوی
به هر سمتی که می روم به تو می رسم
فکر کردن به تو گداری ست برای عبور از طوفان تتهائی
وقتی به تو می اندیشم تمام رؤیاها به دنبالم می افتند
و فاصله چیزی نیست جز باغ هایی که در آن گل های اشتیاق می روید
چیزی بالاتر از این نیست که من سبب خوشبختی تو باشم
و تو کلید دار تنها گنجینۀ دنیا
... تو در قلب من
هر روز ِ بی تو مثل یک روز ِ بی خورشید است، نفسم می گیرد!
تو را با قلبم می بینم و با روحم می بوسم
"پرویز صادقی"
..................................
بازی والیبال و ملتی که بیشتر از خود بازی مجبورند صحنه اهسته و تماشاگران را ببیند که مدام در حالت موج مکزیکی قرار دارند و صبورانه منتظرند تا شاید تی وی وطنی لطفی نموده و دخترکان بی حجاب را نشانشان دهد تا خوشحال باشند که شهر در امن و امان است و همه جای دنیا عین این سرزمین همه چیز عادیست و انگاری که هیچکش نمیبیند و نمی داند و همیشه همین پوشش ها بوده است در این سرزمین و همین بحث های بی خود و بیجا
استاد شجریان و برخی ها همانند او که زمانی به بهانه موسیقی فاخر و نمی دانم سینمای فاخر و طنز فاخر چه استعداد ها را از بین نبردندو شرارت ذهنی شان به اندازه کل تاریخ این مملکت و بیشتر از مغول و اسکندر اسیب زد بر این دیار حال با نخوت و غرور بی جایشان انگاری که بیشتر ازسایر مطربان معنای تاریخ و زندگی را کشف نموده اند اینبار چاره را در تهاجم به دین و مذهب بیچاره ملت نا توان دیده اند و فهم بی جایشان را مدام بر رخ می کشند و یادمان نرفته است که دختر بهزاد فراهانی این مرد با سبیل های از بنا گوش در رفته که مدعی سینما و تئاتر فاخر و هنرمندانه بود و مدام سینمای گذشته ایران و هالیوود را عرصه باری های فاحشه ها می خواندند معلوم نیست که چه ریا کاری و گندی در زندگی اش حاکم بوده است که دخترش گلشیفته به یک بار همانند اوباش همه پرده ها را درید و این معنای عمیق زندگی کشف شده توسط پدرش و انسانهایی نظیر پدرش را به یک باره بالا اورد
دم فردین و بهروز وثوقی و میری و تقی ظهوری گرم باد که حداقل چهار چوب های اخلاقیشان ارزنده تر از این جماعت ریاکار و به زور خود را متفاوت نشان ده بود
این سرزمین دیار روشن فکران و قهرمانان عرصه معنا و فهم عارفانه از زندگی و مقدس نمایی های پوشالیست
بدترین و زشت ترین ریا کاری ها و خود گوییم و خود خندیم های جاهلانه ا در هر گوشه و کنار و هر خانواده ایرانی می توان دید به خصوص در قشر به خیال خود مدرن ان
ابو علی سینا زیبا گفته است :
گرفتار قومی شده ایم که فکر می کنند خداوند جز انها هیچکس را هدایت ننموده است
ولی بازهم در این های و هوی
با تمام توان خود می گویم
انچه که بر حق است
انچه که عینی تر از هر عینیتی است
و انچه که زیبا ترین ذهنیت زندگی است
انچه که قدیمی ترین موسیقی ارام بخش دنیاست
عشق است و عشق و عشق
سلام مریم
گاهی که زیاده از حد از بدی های این سرزمین صحبت می کنم خودم هم دلم می گیرد
چون نهایت بی انصافیست انسان هارا به خاطر موضوعاتی که دست خودشان نیست محکوم کنیم
و انسانهای بزرگ همیشه سعی در اصلاح امور داشته اند و نه فحاشی و تحقیر دیگران
و تفاوت این دو دسته از انسانها همانند تفاوت گاندی با صدام حسین و قذافی میباشد
ولی برخی از موضوعات هستند که نمیشود از کنار انها رد شد
یکی از دوستان را دیدم که دنیایی از ذهنیت های عجیب و غریب را برای خود ساخته و مدعی بود که بحث جدایی مرد و زن و حجاب و نمی دانم مشروبات و این داستانها که هیچ ارتبتطی هم با موضوع اخلاق ندارد اکنون یکی از موضوعات مهم دنیا می باشد و همه دنیا در پی این امر می باشد
و بیچاره دنیا را از دریچه برنامه گلبرگ شبکه سوم و برخی از برنامه های شبکه چهار می دید و نمی دانست دنیا درگیری های دیگری و مهم تر از این موضوعات دارد و هم اکنون که این اقا دارد دنیا را توضیح می دهد شاید کارناوالهایی در برزیل بر گزار می شود و چون فصل گرماست مردمان منحرف دنیا !!!!! در سواحل دریاهای گوناگون مشغول زندگی خود هستند و فقط در قطب جنوب و شمال هست که موضوع پوشش اهمیتی در حد ایران دارد
کاری به این دیدگاه ندارم
ولی این تفکر غالب ما مردمان این سرزمین می باشد که تبلبغات و انچه را که با زور در ذهنمان فرو کرده اند عینیت دنیا می دانیم
بگذریم
عاشقانه دیدم از یغما گلرویی بسیار خوشم امد
گفتم با تو تقسیمش کنم :
ﺑﺎ ﺻﻔﺮ ﺩﺭﺻﺪ ﺍﻟﮑﻞِ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺠﻮﯼ ﻭﻃﻨﯽ
ﮐﺴﯽ ﻣﺴﺖ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ
ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﻻﮎ ﺯﺩﻧﺖ
ﺗﻠﻮﺧﻮﺭِ ﭘﺲﮐﻮﭼﻪﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻧﻢ ﻣﯽﮐﻨﺪ.ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺎﻩِ ﻣﻐﺮﻭﺭﯼ
ﮐﻪ ﭘﻠﻨﮓِ ﺻﺨﺮﻩﻧﻮﺭﺩﻡ ﮐﻨﯽ
ﺑﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﺁﺯﺍﺩﻫﺎﯼ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪﯼ ﺳﻮﺯﻧﺎﮎ،
ﻧﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭘﺸﺖِ ﺍﯾﻦ ﺭﯾﺶِ ﺟﻮﮔﻨﺪﻣﯽ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﻣﯽﮐﺸﺪ
ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻫﺮﮔﺰ
ﺁﺵِ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩِ ﻫﻔﺖِ ﺗﻮﭼﺎﻝ ﺭﺍ ﻣﺰﻩ ﻣﺰﻩ ﮐﻨﺪ.ﭘﺲ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻪﮔﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ
« ﭘﻠﻨﮓِ ﺻﻮﺭﺗﯽ» ﺗﻮ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﻢ
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻧﯽ مضحک ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻧﺶ ﻣﺪﺍﻡ
ﭘﯿﺎﻧﻮﻫﺎ ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﮐﺸﻨﺪ.
ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ !
ﺯﯾﺮِ ﺷﻼﻕ ﻫﻢ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ
ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ ﺻﻮﺭﺗﺖ
ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﮕﯽﺍﺵ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ.ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪﺍﯼ
ﺍﺯ ﮐﺎﺑﻮﺱِ ﮐﻬﻨﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﺕ ﮐﻨﻢ.ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻔﯿﺪﺑﺮﻓﯽِ ﺍﯾﻦ ﻟﯽﻟﯽِ ﭘﻮﺕِ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻔﺮﯼ
ﮐﻪ ﮔﺎﻟﯿﻮﺭﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺑﻪ ﭼﻬﺎﺭﻣﯿﺦ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﭘﺲ ﺑﯽﺧﯿﺎﻝِ ﺗﻤﺎﻡِ ﭘﺎﮐﺖﻫﺎﯾﯽ
ﮐﻪ ﻧﺸﺎﻥِ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ،
ﺑﯽﺧﯿﺎﻝِ
ﻣﺒﻠﻎِ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﯿﺰﺍﻥِ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﺷﻤﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺑﯽﺧﯿﺎﻝِ ﺍﻟﻤﺎﺱِ ﺍﺗﻤﯽِ ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻣﺪﺍﺭﺵ
ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﻔﺮﺍﻍِ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕِ ﻏﺎﺭﻧﺸﯿﻦ
ﺗﺎﻧﮕﻮ ﻣﯽﺭﻗﺼﯿﻢ.ﺑﮕﺬﺍﺭ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﺍﻧﺪ
ﺍﺯ ﮔﯿﺎﻩﺧﻮﺍﺭﯼِ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ یخچال ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﭘﺮ ﻧﻤﯽﺯﻧﺪ!ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﯾﮏ ﺩﻝِ ﺳﯿﺮ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ
ﺑﻪ ﺭﯾﺶِ ﺗﻤﺎﻡِ ﺭﺷﺘﻪﻫﺎﯼ ﭘﻨﺒﻪ ﺷﺪﻩ
ﻭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍﻫﺎﯾﺸﺎﻥ
ﻣﺜﻞِ ﭘﺮِ ﺳﯿﻤﺮﻍ
ﺩﺭ ﺷﻮﻣﯿﻨﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﺁﺗﺶ ﺑﺰﻧﯿﻢ.ﺁﻥﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻦِ ﻟﮑﻨﺘﻪ
ﻗﻠﻤﺪﻭﺷﺖ ﻣﯽﮐﻨﻢ
ﻭ ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺩﻭﺭِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮔﺮﺩﺍﻧﻤﺖ
ﺗﺎ ﻻﮎِ ﻧﺎﺧﻦﻫﺎﯾﺖ ﺧﺸﮏ ﺷﻮﺩ.
“ﯾﻐﻤﺎ ﮔﻠﺮﻭﯾﯽ”
ا ۱۳ خرداد ۱۳۹۴
پیش از آن که به تقدیرم قدم بگذاری
پروانه ها می دانستد
گلدان ها را که بشکنی... باغ بزرگ خواهد شد
و شبتابها ... میان بلوغ و باغ خاکستر می شوند
با من بگو بانو
این تکه آفتاب به جای مانده
میراث قبیله ی ماست
یا این سبد تاریکی؟
که هنوز نمی دانیم
پروانه زیباتر است
یا جامه های ابریشمینی
که زیر نور ماه به تن داریم
می بینی؟
پاییز چگونه میان شادی گنجشک ها میدود؟
کلاغی که لقمه ای عقیق بر گرفته باشد
فیروزه ی آسمان به چه کارش می آید!؟
بانو!
ما هر صبح مرارت آفتاب وُ یال خیس اسب را گریه می کنیم
و لاک پشت پیر
بی ترانه و تاریک
به اقیانوس بازمی گردد.
آن روز هم که صبحِ صورت مادر
در فنجان چای می چکید
کودکانی بودیم
که بوی ماه
خوابمان را زیبا می کرد
آه بانو!
بانو... بانو
وقار پاییزی ام را، با فراوانی رویا چه کار؟
پیشانی ام را که ببوسی
چترم را می گشایم
و از گوشه ی قصیده ی عمرم
بیتی بر می دارم
تا برای تو
هزار ترانه بگویم
که تو از عشق
بیش از آن می دانی
که بودا از نیلوفر...!
"محمد رضا رحمانی"
.........................
1)
می گویند
ماه نو را که دیدی
آرزویی کن..
هرشب می بینمت
و هرشب آرزویت می کنم.
2)
قهرت را می توانم تحمل کنم
بهانه ات را..
لج بازی ات را..
اما لباس صورتی چین دارت را نه!
ماهی کوچکی می شوم
که بعد از عمری
دریا را دیده!
................
سلام مریم
امشب مهمانت می کنم به یک ترانه و یک تکه از کتاب شازده کوچولو
و یک نامه عاشقانه :
اگر آدم گذاشت اهلیاش کنند
بفهمی، نفهمی خودش را
به این خطر انداخته
که کارش به گریه کردن بکشد!
"آنتوان دوسنت اگزوپری"
........................................
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺭﻧﺴﺘﻮ چهگوارا ﺑﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﺵ:
لایق تو کسی نیست جز آن کسی که:تو را انتخاب کند.. نه امتحان.
تو را نگاه کند.. نه اینکه ببیند.
تو را حس کند.. نه اینکه لمست کند.
تو را بسازد.. نه اینکه بسوزاند.
تو را بیاراید.. نه اینکه بیازارد.
تو را بخنداند.. نه اینکه برنجاند.
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد.ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ
ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ …
“ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ".
......................................
این ترانه مهرداد اسمانی را بسیار بسیار دوست دارم :
یادش به خیر
شاید هم خوشت نیاید مریم جان اما چون به من احساس خوبی میداد دوست داشتم انرا با تو تقسیم کنم:
خانومی پلک هاتو واکن
خانومی به صبح نگاه کن
سلام مریم
نیمه شب است و من به شدت نگران حالت هستم
می دانم خوابی و دلم هم نمی اید پیامک بزنم
گفتم لا اقل اینجا برایت بنویسم تا از استرس هایم کمتر شود
یک عاشقانه دیدم گفتم تا با تو تقسیمش کنم :
به من بهانه ای بده
تا کنار تنهایی تو بمانم
روی کتف های تو لانه ای بسازم
برای روز مبادا هر دویمان
هنوز یک بیابان راه پیش رو داریم
به من بهانه ای بده تا همسفرت باشم
این سقف کوتاه فقط برای خیره شدن
به آرزوهای بزرگ نیست
بغضت را از خاطراتت تفریق کن
مرا با خودت جمع ببند...
یک لبخند بزن
تا من
بخاطر لبخندت بمانم.
سلام مریم
شاعر زیبا گفته است
از دیو ودد ملولم و انسانم ارزوست
در کتاب انسان شناسی کنراد آمده است که قبایلی در ملانزی وجود دارند که برای خودشان باند فرودگاه و برج مراقبت و حتی با قوطی های کنسرو بی سیم ساخته اند به امید انکه هواپیماهایی کع قبلن برای انها مواد غذایی می اوردند دوباره بیایند و مواد غذایی را بین انها توزیع کنند
این ماجرا حکایت علوم انسانی ما و بهتر است بگویم کل زندگی ما ایرانیان است که به خیال خودمان باند های فرودگاه و برج های مخابرات داریم از توهماتمان و انتظار داریم هواپیمای مدرنیته به زودی امدادی به ما برساند و مارا از این گرسنگی فرهنگی نجات دهد
مریم نازنینم
نه اینکه بخواهم خود را تافته جدا بافته ای ببینم اما خود خواهی ها و داستانهای دور و دراز انسانها بسیار مرا عذاب می دهد
یاد شعر سهراب می افتم که می گفت :
قایقی باید ساخت
دور باید شد از این خاک غریب
بزرگترنی ترسم این روزها اینست که مبادا منهم روزی مانند انهایی بشوم که اکنون انتقادشان می کنم
هیچکس باور نداشت که روزی اخلاق و ادب و معرفت در این سرزمین
این چنین مورد معامله ی خود خواهی انسانها واقع شود
چاره ای هم نیست
مهمانت می کنم به یک ضیافت از کتاب شازده کوچولو که من هنوز هم منتظرم انرا برایم بخوانی :
شازده کوچولو: اهلی کردن یعنی چی؟
روباه: چیزی ست که پاک فراموش شده..
معنی اش ایجاد علاقه کردن است …
"آنتوان دوسنت اگزوپری"
........................................
روباه گفت:
انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند
اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زندهای
نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی!...
"آنتوان دوسنت اگزوپری"
...................................
شازده کوچولو پرسید:
از کجا بفهمم وابسته شدم؟
روباه جواب داد:
تا وقتی هست نمی فهمی!
"آنتوان دوسنت اگزوپری"
| بشنو این نی چون حکایت میکند | از جداییها شکایت میکند | |
| کز نیستان تا مرا ببریدهاند | از نفیرم مرد و زن نالیدهاند | |
| سینه خواهم شرحه شرحه از فراق | تا بگویم شرح درد اشتیاق | |
| هر کسی کو دور ماند از اصل خویش | باز جوید روزگار وصل خویش | |
| من به هر جمعیتی نالان شدم | جفت بدحالان و خوشحالان شدم | |
| هرکسی از ظن خود شد یار من | از درون من نجست اسرار من | |
| سرّ من از نالهٔ من دور نیست | لیک چشم و گوش را آن نور نیست | |
| تن ز جان و جان ز تن مستور نیست | لیک کس را دید جان دستور نیست | |
| آتشاست این بانگ نای و نیست باد | هر که این آتش ندارد، نیست باد | |
| آتش عشقاست کاندر نی فتاد | جوشش عشقاست کاندر می فتاد | |
| نی حریف هرکه از یاری برید | پردههایش پردههای ما درید | |
| همچو نی زهری و تریاقی کی دید | همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید | |
| نی حدیث راه پر خون میکند | قصههای عشق مجنون میکند | |
| محرم این هوش جز بیهوش نیست | مر زبان را مشتری جز گوش نیست | |
| در غم ما روزها بیگاه شد | روزها با سوزها همراه شد | |
| روزها گر رفت گو رو باک نیست | تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست | |
| هر که جز ماهی ز آبش سیر شد | هرکه بی روزیست روزش دیر شد | |
| درنیابد حال پخته هیچ خام | پس سخن کوتاه باید والسلام | |
| بند بگسل باش آزاد ای پسر | چند باشی بند سیم و بند زر | |
| گر بریزی بحر را در کوزهای | چند گنجد قسمت یک روزهای | |
| کوزهٔ چشم حریصان پر نشد | تا صدف قانع نشد پر در نشد | |
| هر که را جامه ز عشقی چاک شد | او ز حرص و عیب کلی پاک شد | |
| شاد باش ای عشق خوش سودای ما | ای طبیب جمله علتهای ما | |
| ای دوای نخوت و ناموس ما | ای تو افلاطون و جالینوس ما | |
| جسم خاک از عشق بر افلاک شد | کوه در رقص آمد و چالاک شد | |
| عشق جان طور آمد عاشقا | طور مست و خر موسی صاعقا | |
| با لب دمساز خود گر جفتمی | همچو نی من گفتنیها گفتمی | |
| هر که او از همزبانی شد جدا | بیزبان شد گرچه دارد صد نوا | |
| چونکه گل رفت و گلستان درگذشت | نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت | |
| جمله معشوقاست و عاشق پردهای | زنده معشوقاست و عاشق مردهای | |
| چون نباشد عشق را پروای او | او چو مرغی ماند بیپر، وای او | |
| من چگونه هوش دارم پیش و پس | چون نباشد نور یارم پیش و پس | |
| عشق خواهد کهاین سخن بیرون بود | آینه غماز نبود چون بود | |
| آینهات دانی چرا غماز نیست | زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست | |
| رو تو زنگار از رخ او پاک کن | بعد از آن، آن نور را ادراک کن |

ﺷﺎﺯﺩﻩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺑﯿﺎﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺸﻪ ﭼﯿﻪ؟
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺮﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﻪ...!
"آنتوان دوسنت اگزوپری"
.............................................................
دستان تو صبح هستند
وقتی آب را به صورتت می پاشند
تا آینه مثل هر روز
از تو معذرت خواهی کند
وقتی کاسه شیر را روی اجاق می گذارند
تا شعله از گرمی آن ها اجازه بگیرد
وقتی پرده ها را کنار می زند
تا حریر و لطافتش
چروک و کهنگی را دور کند
وقتی پنجره را باز می کند
تا خورشید
انتظار نکشد...
دستان تو
صبح هستند.
"محسن حسینخانی"
| ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو دایما بر در دل حاضر است رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان در طلب روی او روی به دیوار باش ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن تو به یکی زندهای از همه بیزار باش گر دل و جان تو را در بقا آرزوستدم مزن و در فنا همدم عطار باش | ||
...................................................................... به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر سفر نکنی اگر کتابی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر بردهی عادات خود شوی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوری کنی... به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی... امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری. |
سلام مریم
نمی دانم این ها را بنویسم یا نه
چون هیچگاه دوست ندارم برخی از اشفتگی های فکری خودم را به تو منتقل کنم
با اینکه میدانم صبور بودن را به زیباترین شکل بلدی
ولی ببخش دیگر
دیروز که استادیوم بودم ، انچه که می شنیدم مانند همیشه فحاشی و توهین بود
انهم از نوع فحش های جنسی یا به قول ما ایرانیها فحش های ناموسی
حال تعریف ناموس چیست برای خود داستانیست در این سرزمین و بسیاری از متخصصان انسان شناسی سردر گم هستند از تعریف آن در ایران
چون بسیاری را دیده ام یقه پاره کرده ی راه نگهبانی از ناموس هستند ولی مهمترین هنرشان شوخی با همسران همدیگر
و یا حتی مادرانشان می باشد
به نظر من استادیوم ها و مکان های عمومی و یا حتی مهمانی های خانوادگی و دوستانه و اخیرا در این دو سال فهمیدم دانشگاهای ما به شدن حامی و پشتیبان متخصصان روانشناسی هستند که همه چیز را در قالب موضوعات جنسی تعریف می کنند و انکاری که تا قبل از علم اموختگی اینها بشریت در سایه مهاجرت حاجی لک لک از سرزمینهای دوردست صاحب فرزند می شده است
ولی دیروز به عینه میدیم که اعراب بدبخت چه فحاشی ها که نشنیده اند انهم از جانب کسانی که در نوحه پارتی های خود همیشه گریان برای ناموس زهرا بوده اند یه اندکی موی بیرون از روسری مانده زینب
اصل داستان نه عزاب هستند نه دین اسلام نه بسیاری از داستانهایی که این مفت خوران روشنفکر ما بیرون از مرزها به داد و بیداد می خواهند به زور در ذهن این ملت کنند
ماجرا انجایی است که برای بسیاری از ما کدهای اخلاقی تعریف نشده است
عشق و دوست داشتن تعریف نشده است
احترام تعریف نشده است
فقط و فقط خود گوییم و خود خندیم تعریف شده است
فقط خود پسندی و ریا کاری تعریف شده است
همه ی ملت ها در همه تاریخ بد بودند و ما خوب بودیم
همه غرق در گناه و لجن بوده اند و فقط ما سرمان در عرفان و معنویت و این داستانها بوده است
همه وحشی بودند و ما صاحب تمدن
بزرگی حرف جالبی زده است که اگر می خواهی بت پرست نباشی کافی نیست بت هارا در هم بشکنی بلکه باید بت های ذهن خود را در هم بشکنی
همیشه اضطراب این را داشته ایم که این بت های ساخته شده از منیت و خود خواهی اجدادمان را چگونه بشکنیم
اه مریم
اف مریم اف
حرفهایم را با دو شعر زیبا تمام می کنم گلم :
گرچه میگفتند و میگفتم
شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کوتاه است
اما در ضمیرِ من یقین فریاد میزد
همتی کُن در صبوری ، صبح در راه است
صبح در راه است ، باور داشتم این را
صبح بر اسب سپیدش تند میتازد
وین شبِ شب ، رنگ میبازد
صبح میآید و من در آینه موی سپیدم را
شانه خواهم کرد
قصّهی بیداد شب را با سپید صبحدم
افسانه خواهم کرد
شکوه خواهم کرد
کاین چه آئین است
باشکوه و بخت خواهم مُرد و خواهم گفت
زندگی این است
نصرترحمانی
.....................................................
روزی چند بار دوستت دارم
یک بار وقتی که هوا برم می دارد،
قدم می زنیم ...
وقتی که خوابم می آید،
تو می آیی!
یک بار وقتی که باران ناز می کند
... دل ناودان می شکند ...
می بارد.
وقتی که شب شروع می شود
... تمام می شود ...
یک بار دیگر هم دوستت دارم!
باقی روز را ...
هنوز را ...
افشین صالحی
ﮐﺎﺭ ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﭼﺸﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ،
ﻧﮑﻨﺪ ﺷﻬﺎﺑﯽ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ !
"ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﺻﺎﻟﺤﯽ"
.........................................
ﺁﺳﻤﺎﻥ، ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ،
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﯼ
ﻭ ﻣﻦ
ﭘَﺮﭘَﺮ ﺯﺩﻡ ..ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻮﺩ.
"ﺳﯿﺪﻣﺤﻤﺪ ﻣﺮﮐﺒﯿﺎﻥ"
............................
صد باغِ باران مانده تا تو
من صد هزار نارنج
می چینم از بهارت
.................................
نرم ترین بالش خوابم
خیال توست
پر از بال پروانه ها
که هر شب خواب گل می بینند
...................................................
عشق من به تو
در دل واژه ها جا نمی شود
تو زورق عشقی
که در امواج احساس من
به هر سو شناوری
و در ساحل هیچ شعری
نمی گنجی
سلام مریم
امروز حالم به شدت گرفته بود
چرا ؟
مادرم تماس گرفته بود و خبری گفت که پسر یک خانواده که میشناسم پسر خانواده دیگری را که انها را هم میشناسم
در یک درگیری کشته است
خبر به شدت مرا به همریخت
دو نوجوان که هردو دارای خانواده مثلن نمونه ای بودند
و در مدرسه تیز هوشان درس می خواندند
شاید بگویم چند ساعتی ذهنم درگیر این ماجرا بود
البته زیاد می دیدم کودکانی که در ظاهر بسیار نمونه بودند
ولی در هنگام باری های کامپیوتری خشونت و هیجان فراوانی داشتند
تنفر و نا ارام بودن و خشونت را به عینه میدیدم
یا کودکانی که در بهترین مدارس درس می خواندند ولی افسردگی را میشد به عینه دید
واقعیت اینست که این ماجرا سابقه طولانی در مملکت ما دارد
پدران و مادرانی که ارزوهای بد باد رفته خود را در فرزندانشان که احساس می کنند جزو مایملکات انهاست جستجو می کنند
زمانی ارزش اسب سوار بودن یا تیر انداز بودن نمونه بود
اکنون باهوش بودن از بقیه کودکان همسایه یا فامیل
ولی داستان همان داستان مضحک همیشگیست
و نسل هایی که مدام شکست می خوردند و سرخورده
و بازهم به دنیال ارزوهای هخود در کودکانشان بودند
و معلوم است که کودکی که اینهمه تحت فشار نمونه بودن
باهموش بودن
قهرمان بودن است
جایی از اضطراب و درد این ماجرا می برد
جایی دیگر تصمیم می گیرد برای خود زندگی کند
و انجاست که افراط و تفریط می بینیم
انجاست که خشونت و مواد مخدر می بینیم
اگر این سیستم کارا بود
اگر فایده ای داشت
که مملکت ما باغ و بوستان بود
همین عقب ماندگی ما دلیلی بر ناکارا بودن این سیستم قهرمان های پوشالی ساختن است
من نمیدانم
ولی اداره ثبت و اسناد خداوند در این قول نامه شش دانگ بهشت به مادران باید تجدید نظر اساسی کند
این چه شیوه پدر و مادریست اخر
این درجه از خیانت در روح وروان کودک
برای خود خواهی ها برای چیست ؟؟
نمیدانم اسم این سیستم را چه بگذارم
همان بهتر است که به هر کودکی عنوان ارزوهای بر ابد رفته پدر و مادرانشان بگذاریم
این ارزوهای دور ودراز و احمقانه این خانواده ها
هیچگاه تعبیر نخواهد شد
هیچگاه
هیچگاه
مریم عزیزهمیشه که برف نمی بارد و به قول مجری هواشناسی توده هوای پر فشار نمی اید تا زمستان شود
گاهی هم دل ادم ها
کاهی هم روح وروان ادم ها
بی خود و بی جهت یا با خود و با جهت زمستانی می شود
انچنان که عین زمستان همه می خواهند به گوشه خانه خود خزیده و امدن بهار را منتظر باشند
شعر زمستان است از اخوان ثالت را بسیار دوست دارم مریم :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهروماه
.
.
زمستان است......
مردمان تو خالی عنوان شعری از شاعر نوگرای امریکایی، تی.اس.الیوت (1965-1888) است که در سال 1925 سروده شده و از شعرهای مهم این شاعر به حساب می آید. این شعر که بیشتر منقدین فضایی هولناک را به آن نسبت داده اند به فضای پس از جنگ اروپا می پردازد و همانند بسیاری و بلکه اغلب کارهای الیوت دارای ویژگی های روایی است که این ویژگی به بسیاری از خصوصیت های شاعرانه غلبه دارد. و باز همانند بسیاری از نوشته های او این شعر هم تکه تکه و منقطع است.
مردمان توخالی
I
ما مردمانی توخالی هستیم
با ظاهری موجه
به هم تکیه می کنیم
با مغزهایی پر شده از کاه
دریغا!
زمزمه که می کنیم
صداهای خشکیده مان
آرام و بی معنا
چون نسیم است
روی علف
یا گام های موش ها
روی شیشه های خرد شده
در سرداب های خشک
کسانی که
گام نهادند به سرزمین دیگر مرگ
با چشمان خیره
به یاد می آورند ما را
نه در مقام ارواح شریر سرگردان
که در مقام مردمانی تو خالی
با ظاهری موجه
II
چشمانی که
در رویاها
روی گردانم از دیدن شان،
در قلمرو رویایی مرگ
به چشم نمی آیند:
آنجا
چشم ها
آفتاب اند
افتاده بر
ستون های شکسته،
آنجا درختی تاب می خورد
و صداها
میان آواز باد
دورتر و موقرتراند
از ستاره ای رو به افول.
بگذار نزدیک تر نشوم
به سرزمین رویایی مرگ
بگذار
جامه مبدل بپوشم
جامه ای از جنس موش های صحرایی
نزدیک تر
نه
آخرین دیدار در قلمرو گرگ و میش
نه
III
اینجا سرزمین مرگ است
اینجا سرزمین کاکتوس است
اینجا
تصاویری سنگی برپاست
که التماس های دست مرده ای
به آن ها می رسد
زیر چشمک های ستاره ای رو به افول
آیا
در سرزمین دیگر مرگ هم
این گونه است
تنها بیدار شدن
در زمانه ای که ما هستیم
لرزشی از روی ترحم
و لب هایی که می بوسند
دعاها را
سنگ های شکسته را
IV
چشم ها اینجا نیستند
اینجا هیچ چشمی نیست
در این سرزمین ستاره های رو به مرگ
در این دره ژرف
این آرواره شکسته سرزمین های گم شده
در این آخرین سرزمین هایی که می بینیم
دست به عصا راه می رویم
باهم
و گریزان از هر صحبتی
گرد هم می آییم
در ساحل این رود برآمده
بدون منظره ای
مگر این که
چشم ها دوباره پیدا شوند
چون ستاره ابدی
که طلوع می کند
از سرزمین گرگ و میش مرگ،
تنها امید مردمان تو خالی.
V
اینجا
می گردیم اطراف گلابی خاردار
گلابی خاردار گلابی خاردار
می گردیم اطراف گلابی خاردار
ساعت پنج صبح.
میان تفکر
و حقیقت
میان جنبش
و عمل
سایه می افتد
چرا که سرزمین از آن توست
میان نطفه
و خلقت
میان احساس
و پاسخ
سایه می افتد
زندگی بسیار طولانی است
میان آرزو
و تشنج
میان لیاقت
و وجود
میان ذات
و نسب
سایه می افتد
چرا که سرزمین از آن توست
چرا که از آن توست
زندگی
چرا که از آن توست
جهان این چنین پایان می گیرد
جهان این چنین پایان می گیرد
جهان این چنین پایان می گیرد
نه با انفجاری مهیب
که با زمزمه ای.
...................................................
روی دفترچه های مدرسه ام
روی میز، روی درخت ها
روی شن، روی برف
نام تو را می نویسم
روی همه صفحه های خوانده شده
روی همه صفحه های سپید
روی سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر
نام تو را می نویسم
روی صورت های طلایی
روی سلاح جنگجویان
روی تاج پادشاهان
نام تو را می نویسم
روی جنگل و صحرا
روی آشیانه ها
روی انعکاس کودکی ام
نام تو را می نویسم
روی آبی های کهنه
روی برکه های آفتاب خورده
روی دریاچه های مهتاب زده
نام تو را می نویسم
روی سرزمین ها، روی افق
روی بال پرنده ها
و روی کنگره سایه ها
نام تو را می نویسم
روی حباب ابرها
روی مشقت طوفان ها
روی باران
نام تو را می نویسم
روی چراغی که روشن می شود
روی چراغی که خاموش می شود
روی خانه ای که از نو ساخته می شود
نام تو را می نویسم
روی میوه ای که دو نیم می شود
روی آینه و روی اتاقم
روی تختخواب و روی قفسه خالی
نام تو را می نویسم
روی تخته ی در
روی اشیای آشنا
روی موج آتش مقدس
نام تو را می نویسم
روی جسمانیت موزون
روی صورت دوستان
روی دستی که دراز می شود
نام تو را می نویسم
روی پنجره ی شگفتی ها
روی لب های محتاط
روی سکوت
نام تو را می نویسم
روی سرپناه ویران شده
روی دیوارهای خستگی
نام تو را می نویسم
روی غیبت ناخواسته
روی تنهایی عریان
روی گام های مرگ
نام تو را می نویسم
روی سلامتی دوباره
روی خطری که محو می شود
روی امیدی که از خاطره رهاست
نام تو را می نویسم
و با قدرت واژه ای
دوباره
زندگی ام را از سر می گیرم
زاده شدم
که تو را بشناسم
نامت را که صدا کنم می گویم: آزادی!
این خاصیت عجیب و غریب زندگیست در سرزمینهایی که انسانها به راحتی به هم بی احترامی می کنند
که انچه ارزش ندارد فهم و شعور سایر انسانهاست و دیدگاه انها به زندگی
نه اینکه هرکس هر کاری دوست داشت انجام دهد
اما انسانها می توانند فکری ازاد داشته باشند
مهارت اول زندگی
هنر مهم زندگی
حرمت گذاشتن به انسانهاست
و این میسر نیست
مگر اینکه قضاوت از دیگران را به کناری گذاشته
و قدم اول را با اصلاح خود برداریم
مریم عزیزکم
می دانم گاهی قضاوت کردم
گاهی تورا به شدن رنجاندم به خاط اینکه در تضادهایی بزرگ بودم ر این اشفته بازار از برداشتم از انسانها
اما همیشه این عشق و دوست داشتن بود
که مرا وادار کرد بیندیشم بر همه انچه که از زبانم جاری شده بود
و میدانم گاهی روح و روان معصوم و پاک تورا به شدت می رنجاند
اینها در دلم انبار شده بود
کفتم برایت بنویسم
تا ببخشی
و با تمام وجود ببخشی
که از فرشته ای مثل تو انتظاری به غیر از این نیست
راستش شعری دیدم بسیار زیبا
و انگیزه ای شد
تا حرف دلم را بگویم
وگرنه بار عذاب وجدان هر لحظه امکان داشت
کمرم را بشکند :
باخودم گفتم
تو با تمام مردها فرق داری
خودم گفتم
گل های پیراهنت هیچ وقت پژمرده نمی شوند
اما تو هیچ وقت نفهمیدی
عشق برای من چه رنگیست!
روبه رویت بارها از باران های
مانده در گلویم گفتم
از خیال قبل ِ از آمدنت
که این همه شعر را
در پاکت دلم گذاشت.
صحبت ِ گلایه نیست عزیزکم!
اما فکر می کردم تنها کسی هستم
که قلبش اندازه ی مشت توست!
بارها این قلب شکست و اندازه اش را نفهمیدی!
امروز چیزی نمانده بود برای همیشه
قهر کند و بایستد!
این شعر را ننوشتم که دلت را بسوزانم
دلم کمی هوای گریه ی بی دلیل کرده بود
تو به خودت نگیر!
قلب من انداره ی مشت توست
شکست هم فدای سرت!

از دست های تو
کارهای خارق العاده ای بر می آید
همانجا که هستی، بمان
اجازه بده شعرها از من برایت بنویسند
اجازه بده برایت بخوانم،
تا چه اندازه از بَدوِ دوست داشتنت
پیراهنِ فصل ها
زیباتر شده است.
کنارِ لبانت، کناره میگیرم
وَ تمامِ حرفهای دلم را
از دهانات میشنوم
در فاصلهی پیشانیِ تو
تا سایهات
جنگلِ سبزیست
که پرندههای من
آنجا آرام میگیرند.
سید محمد مرکبیان
....................................نه مرادم، نه مریدم
نه کلامم، نه پیامم
نه سلامم، نه علیکم
نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی و تو دانی
نه سمایم، نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و
نه برده ی دینم
نه چنان چشمه آبم، نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه سفیرم، نه فرستاده پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم
نه چنین بوده سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم و نه نوشتم ...
بلکه؛ از صبح ازل با قلم نور نوشتند:
حقیقت نه به رنگ است و نه بو
نه به های است و نه هو
نه به این است و نه او
نه به جام و نه سبو
گر به این نقطه رسیدی...
به تو آهسته و سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی، خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی، تو همانی ...
که همه عمر به دنبال خودت، نعره زنانی و ندانی
و ندانی و ندانی
که تو آن نقطه ی عشقی و تو اسرار نهانی
همه جایی تو نه یک جا، همه پایی تو ...
نه یک پا
همه ای، با همه ای، بی همه ای، همهمه ای تو
تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، ملکوتی
تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند
گر این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی ...
نه که جزیی تو
نه چون آب در اندام سبویی، خود اویی
به خود آ
تا به در خانه ی متروکهی هر عابد و زاهد
به گدایی ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتو خود هیچ نبینی و
گل وصل بچینی
به خود آی ...
"علی حیدری"
از مجموعه "بوی نور" ، انتشارات پژوهه ، 2002
ﺑﮕﻮ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟
ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ
ﺑﻪ ﺩُﻡِ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﯽ ﺑﻨﺪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻏﻢ ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮕﯽ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺷﯿﺐِ ﯾﮏ ﺩﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ!...
"ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﺑﺮﻭﺳﺎﻥ"
+ این شعر زنده یاد بروسان رو خیلی دوست داشتم. انگار قصه اینروزهای خیلی از ما آدمهاست!...
......................
قایقت میشوم
بادبانم باش.
بگذار هرچه حرف
پشت سرمان میزنند مردم،
باد هوا شود
دورترمان کند...
"رضا کاظمی
........................
دفتر عشق:
لطفا هی نپرس
دلتنگی چه معنی دارد؟
دلتنگی معنی ندارد ...
درد دارد!
..................
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ،
ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺁﻥﭼﻪ ﺍﺯ ﻣﻨﻈﺮ ﺗﻮ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ
ﻧﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ...!
" ﮐﺎﺭﻝ ﮔﻮﺳﺘﺎﻭ ﯾﻮﻧﮓ"
سلام مریم
امروز فرصتی شد رفتم پیش دکتر سام ارام
استاد قدیمی جامعه شناسی دانشگاه علامه که از زمان دانشجویی خاله ام
نامش را که بچه بودم در ان زمانها می شنیدم برایم اهنگی خوش داشت و هر بار می دیدمش برایم الگویی بود
دروغ نگویم که تا قبر اه اه اه چهار انگشت فاصله بیشتر نیست
برای پرسیدن و گرفت رفرنس کار پایان نامه تو و اقوام کوچرو رفته بودم
گفتم تا منتی هم بر سرت بگذارم!!!!!!!!!!!!!!!!!
کاری به انسانها ندارم
هر کسی یک داستانی دارد در زندگی اش
اما مقایسه می کنم این استاد هشتاد ساله را
با اساتید خودمان که در این مدت دیدم
و انچه که این روزها بر دانشگاهای ایران حاکم است
می فهمم که ادمی باید زیادی حواسش جمع باشد
تا در این اوضاع پیشدستی گرفتن بخری ها که کلاه برداری علمی
دروغ گویی
انتشار مقاله های بی کیفیت و بی محتوا
و خلاصه همه گونه خیانت به مملکت را زرنگی خود می دانند
جو گیر نشوم
برای پیشرفت راهای بهتری هم می شود گشت و پیدا کرد
و خوشحالم و شاکر
که تو هستی و این را به من همیشه یاد اوری می کنی با ادب و متانت خود که قافیه را به راحتی نبازم
و این برای من نهایت دوست داشتن
نهایت معرفت
نهایت عشق
یک انسان در حق خودم هست
حال می گویی جایزه ام چیست ؟؟
جایزه ات یک عدد ادامس رفرش یا تریدنت به انتخاب خودت با طعم پرتغال در مترو خط دو تهران بزرگ
سلام مریم
در بین اهنگ هایی که به من داده بودی اهنگی بود که بسیار بسیار مرا بر سر شوق آورد
در این وادی از بین رفتن هویت انسانها
. احترام انسانها
و فراموش شدن اینکه دوست داشتن زیباترین حس دنیاست
این ترانه حال دیگری به من داد
یک دنیا ممنون
متن ترانه اینست :
به سوی تو، به شوق روی تو
، به طرف کوی توسپیده دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا، ره تو میپویم، بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم،
نظرمبه غیر نامت کی نام دگر ببرماگر تو را جویم،
حدیث دل گویم، بگو کجاییبه دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهیفتادهام از پا،
بگو که از جانم، دگر چه خواهییک دم از خیال من نمیروی ای غزال من
یک دم از خیال من نمیروی ای غزال مندگر چه پرسی زحال منتا هستم من، اسیر کوی توام، به آرزوی تواماگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجاییبه دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهیفتادهام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی
اولین مجموعه ی شعر آقای مصطفی زاهدی با عنوان " دست هایش بوی نرگس می داد " از انتشارات بوتیمار منتشر شد
عرصه ی اولیه این کتاب در نمایشگاه کتاب تهران خواهد بوداز مجموعه «دست هایش بوی نرگس می داد
.......................................................
عاشقان جهان متحد شوید
ولشکری عظیم سوی این تاریکی بفرستید
من تنها مانده ام
کسی نمانده کنارم
دارم تا آخرین قطره خونم شکنجه می شوم
نه ماه می تابد
نه ستاره ای می گذرد
زمان تازیانه می زند
همه جمع شوید
می خواهیم در این تاریکی بزرگ
چراغی روشن کنیم
مستانه به آسمان برویم
همه بیایید
جهان جای عاشقان نیست
محمود درویش
مترجم : بابک شاکر
...............................
می خواهم ببوسمت
اگر این شعر های شعله ورم دهانی بگذارند
می خواهم دستت را بگیرم
اگر که دست دهد این دست این قلم
دستی بگذارند
اینان به نوشتن از تو چنان معتادند
که مجسمه ها به سنگ
و سربازان
به خیالات پیروزی
شمس لنگرودی
...............................
زمان آدم ها رو دگرگون میکند
اما تصویری را که از آنها داریم
ثابت نگه می دارد
هیچ چیز دردناک تر از این تضاد
میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره ها نیست
مارسل پروست
از کتاب : در جستجوی زمان از دست رفته
......................
گرچه میگفتند و میگفتم
شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کوتاه است
اما در ضمیرِ من یقین فریاد میزد
همتی کُن در صبوری ، صبح در راه است
صبح در راه است ، باور داشتم این را
صبح بر اسب سپیدش تند میتازد
وین شبِ شب ، رنگ میبازد
صبح میآید و من در آینه موی سپیدم را
شانه خواهم کرد
قصّهی بیداد شب را با سپید صبحدم
افسانه خواهم کرد
شکوه خواهم کرد
کاین چه آئین است
باشکوه و بخت خواهم مُرد و خواهم گفت
زندگی این است
نصرترحمانی