-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 بهمن 1394 23:59
روزهای خاصی در زندگی است که تواناترین قلم ها هم عاجز می ماند از نوشتن در وصف این روز ادمی داشته هایی دارد در زندگی که تمام امید و شوق زیستن است برای ساختن فرداهایی بهتر و در روزهایی خاص این داشته ها خود را به شدت پررنگ نشان می دهد این روزها رنگ و بوی معجزه دارد نشانی از جایی دارد که خود نیز نمیدانیم کجاست ولی میدانیم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 بهمن 1394 18:17
سلام مریم نازنینم مریم با ارامش و فرشته صفتم روز عشاق بهانه ایست برای به یاد اوردن اینکه در این هیاهو تاریک اندیشان تنها عشق است که دلکرمی بزرگیست برای ادامه زندگی و خلق زیبایی ها مریم فقط می توانم بگویم سپاس و صدها بار سپاس و شکر که هستی نازنیم چند عاشقانه زیبا تقدیمت : شب با تو تمام میشود عشق من یادم باشد راز پرواز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 17:54
شب بوی یاسمن ها را جمع می کنم روی خیال تو می پاشم این نجواهای سفید را تو را در چشم هایت پیدا می کنم آنجا که نوازش ات صبح کوچکی ست که در آب می لرزد تو چون رودی عریان جاری می شوی من در زلال تو غرق می شوم لمس تو نوری در تاریکی ست گذرگاهی در شب و لحظه های نزدیکی آنقدر که دیگر گفتن یک حرف هم زیاد ست آنقدر که به مرزهای سکوت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 بهمن 1394 20:21
آیا عاشقانه هایم را هنگامی که سکوت کرده ام می شنوی ؟ سکوت ، بانوی من بهترین سلاح من است هنگامی که نزد منی بهتر است سکوت کنی سکوت رساتر از هرصدایی است و بهتر از هر زمزمه ای نزار قبانی ترجمه : شهاب گودرزی ................................. دنیای تو همین جاست کنار کسی که قسم می خورد به حرمت دستهای تو کنار کسی که با خدای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 بهمن 1394 17:14
به خاطر آوردنت را دوست دارم ... چه زیبا مرا از هم می پاشی! "ناظم حکمت" ترجمه: حسین اسمعیل زاده ................................... واژه هایم یک باغ شبنم می شود وقتی به یاد آوردنت گل سرخی می شود که رایحه اش ماه را دیوانه می کند ! پرویز صادقی ................................. میانِ از تو نوشتن سبک چون بادبادک...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 بهمن 1394 22:30
دلم بهانه تو را دارد تو می دانی بهانه چیست؟ بهانه همان است که شب ها خواب از چشم من می دزدد بهانه همان است که روزها میان انبوهی از آدم ها چشانم را پی تو می گرداند بهانه همان صبری است که به لبانم سکوت می دهد تا گلایه ای نکنم از نبودنت . " عباس معروفی " ......................... چقدر..، چقدر جای من در بین کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 بهمن 1394 22:28
دوست داشتن گاهی وقت ها تحمل است اینکه بتوانی با زخم های زندگی هنوز سرپا ایستاده باشی. دوست داشتن گاهی وقت ها، زندگی ست همانند سینه ای بدون نفس، از مرگِ قلب بدون عشق آگاه باشی. دوست داشتن گاهی وقت ها سنگین است به سان سنگینیِ لیاقت دوست داشته شدن و بعضی وقت ها دوست داشتن حیاتی دیگر است زنده نگه داشتن کسی درون ات حتی با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 بهمن 1394 22:28
دوست داشتن گاهی وقت ها تحمل است اینکه بتوانی با زخم های زندگی هنوز سرپا ایستاده باشی. دوست داشتن گاهی وقت ها، زندگی ست همانند سینه ای بدون نفس، از مرگِ قلب بدون عشق آگاه باشی. دوست داشتن گاهی وقت ها سنگین است به سان سنگینیِ لیاقت دوست داشته شدن و بعضی وقت ها دوست داشتن حیاتی دیگر است زنده نگه داشتن کسی درون ات حتی با...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 22:30
گفته بودی هر وقت که شعر می نویسی دوستم بدار نمی دانم از این همه شعر نوشتن است که دیوانه وار دوستت دارم یا از این همه دوست داشتن که دیوانه وار شعر می نویسم ... "واهه آرمن" ................................................. نگر چنین به چشمم، ای چشم آهوانه ترســــم قـــرار و صبـــرم برخیزد از میانه ترسم به نام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 22:22
مریم نازنینم تو خود عشق هستی تو فرشته پیام رسان عشق هستی مریم ای صحبت دیروز و امروز و فردای من ای جان من تلاش کنید جان و تن و روح من تلاش کنید حرکت کنید به عشق اعتماد کنید مریم تو راه امید هستی اصلا تو خود امید هستی تو خواهش و تمنای من از زندگی هستی عشق همیشه بوده است و خواهد بود و تو تمام روزهایی هستی که من تاکنون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دی 1394 19:23
با واژه های تو من مرگ را محاصره کردم در لحظه ای که از شش سو می آمد آه این چه بود این نفس تازه باز در ریه ی صبح با من بگو چراغ حروفت را تو از کدام صاعقه روشن کردی؟ بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین وین زادن دوباره بهاری بود امروز احساس می کنم که واژه های شعرم را از روی سبزه های سحرگاهی برداشته ام ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 دی 1394 21:27
بگذار که زمانی دراز، زمانی دراز، عطر موهای تو را نفس بکشم. مثل تشنه ای در آب یک چشمه، تمام چهره ام را در آن فرو برم و مثل یک دستمالِ عطرآگین، تکانش دهم تا تمامِ خاطرات به هوا بریزند. کاش می دانستی که من در موهایت چه می بینم، چه احساس می کنم و چه می شنوم! روح من با عطر موهای تو سفر می کند، مثل روح دیگرانی که با موسیقی....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 دی 1394 11:58
در زیر باران ابریشمین نگاهت بار دگر ای گل سایه رست چمنزار تنهایی من چون جلگه ای سبز و شاداب گشتم در تیرگی های بیگانه با روشنایی همراز مهتاب گشتم امشب به شکرانه بارش پر نثار نگاهت ای ابر بارانی مهربانی من با شب و جوی و ساحل غزل می سرایم زین خشکسالان و بی برگی دیرگاهان تا جوشش و رویش لحظه های ازل می گرایم در پرده عصمت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 دی 1394 15:38
سلام مریم مهربونم در اینمدتی که بلاگ می نویسم یک نکته جالب را یاد گرفتم در ان هنگامی که دنبال عاشقانه می گردم برای بلاگ روزهایی که حال مردم خو.ب است عاشقانه ها به شدت زیاد میشود و دست افرادی چون من که کپی می کنیم باز باز میشود ولی این روزها حال مردم خوب نیست عشقم همه در اوار تنفر و خشونت انسانهای کینه توزو حسود و خود...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 دی 1394 19:40
سلام مربم مهربانم امروز روز دفاع بود و اخرین روز در این دوره از دوران تحصیلی کاری انجام داده بودی که هیچکس با بدبینانه ترین دیدگاه نمی توانست کیفیت انرا انکار کند و فقط نیرویی برخواسته از جهل و تعصب و لمپنیزم فرهنگی لازم بود تا به انکار ان بپردازذ مریم همیشه از کنمالگرا بودن انسانها می ترسیدم چون بسیار میدیدم کسانی که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 دی 1394 11:44
شاعری که نشانی ات را نداشت شعرهایش را به پیراهن باد سنجاق کرده است کاش امشب پنجره ی اتاقت باز مانده باشد! "بهرام محمودی" .................... به تماشای باران که می روی هواشناسی به اشتباه می افتد! فقط من می دانم ماه شبهای بارانی چقدر کامل است! ....................... زبانم بند آمده است مثل شاعری که مضمون شعرش...
-
تقدیم به مریم مهربانم
پنجشنبه 3 دی 1394 22:26
از دل افروزترین روز جهان، خاطره ای با من هست. به شما ارزانی : سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود . گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود . من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود . می گشودم پر و می رفتم و می گفتم: «... های ! بسُرای ای دل شیدا، بسرای این دل افروزترین روز جهان را بنگر تو دلاویزترین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 دی 1394 20:17
خدا آن روز لبخند را به صورتت نقاشی کرد و تو را به زمین فرستاد دست هایت کم کم بوی پونه و بابونه گرفت و نفست عطر تمام شعرهای جهان را تو از سیاره ای به نام بهشت آمدی هر بار دلت می گیرد به قله های بلند می روی تا کمی با خدا درد دل کنی سبک که شدی پرواز می کنی به سوی شهر شهر پر می شود از عطر شعر و پونه و بابونه و خدا خدا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 19:40
من سردم است و انگار دیگر هیچ وقت گرم نخواهم شد اى یار اى یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود؟ ................... خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد حالا یا با موهای او، یا با دل من، چه فرق میکند .................. چشمت را ببند ببوسمت بعد از آن سالها... که بیهوده رفتند بی آنکه من هر صبح چرخ بزنم در اتاقت...میان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 آذر 1394 22:18
دلتنگ که می شوم به خیالت تکیه می دهم برایت شعر می گویم و می دانم که در پایان شعرم چقدر بیشتر برایت دلم تنگ می شود ! ....................................... چقدر دوست داشتنِ تو زیباست وقتی نفس های دلی می شوی که بی اراده برایت می تپد و دست هیچ فاصله ای جلودارش نیست از تو که می نویسم گل سرخی در من به مشاعره با باران می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 17:10
من از شاخه های خیالت واژه می چینم واژه هائی که زیبائی شکفتن را می دانند واژه هائی که اندوه پژمردن را و من میان این دو همیشه تو را با تمام دهان ها خندیده ام و با تمام چشم ها گریسته ام ........................ هرگز نمی شود خیالت را ترک کنم پیش از آنکه دوری ات در من درد نگیرد ! ........................... دوستت دارم...
-
عطر و بویی در توست
دوشنبه 23 آذر 1394 19:24
سلام مریم مصاحبه اس هست در یک سایت خبری که من خوشم امد یعنی همیشه می گم معمولی بودن بهترین حس دنیاست همینه گفتم حتمن حتمن اینجا بذارم ت خواهرش او را به سمت دنیای مجازی کشاند. دنیایی که می خواست از طریق آن برای ساعاتی هم که شده غم از دست دادن خواهرش را فراموش کند؛ اما آن زمان فکرش را هم نمی کرد همین دنیای مجازی آنقدر...
-
میخواهم هوا باشم
جمعه 20 آذر 1394 17:21
روایت اول : خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به خواجه رساندم و پرسیدم: «خواجه این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»گفت: میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم...
-
من سالهاست به دوست داشتنِ تو آرامم
پنجشنبه 19 آذر 1394 12:45
روایت اول : در اردیبهشت 1341( مه 1960) یک هفته مهمان خانواده یک دوست آلمانی ام بودم.دوستم به خانواده اش اطلاع داده و کسب اجازه کرده بود که در پایان دوره تحصیلی اش درفرانسه با یک دانشجوی ایرانی دوره دکتری جامعه شتاسی سوربون به خانه خواهد آمد و یک هفته مهمان آنها خواهد بود. ایام سفر مقارن بود با تعطیلات عید پاک در...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 آذر 1394 17:10
روایت اول : ژوبین غازیانی، بازیگر و کارگردان تئاتر مراسم جشن عروسی خود را در مرکز انجمن آموزش معلولان ذهنی تهران برگزار کرد. روایت دوم : پرویز پرستویی با انتشار مطلبی به ماجرای بخیههای صورت پسر بچهی 5 ساله در خمینیشهر استان اصفهان واکنش نشان داد. به گزارش خبرآنلاین، پرویز پرستویی در نوشتهای که با عنوان «دکتر داریم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 آذر 1394 20:27
نجابت مردمی که همیشه بدشان را گفتیم نمی دانم چه فیلمی بود ولی کوین اسپیسی هنرپیشه معروف فیلم دیالوگ جذابی را به فردی که کمکش کرده بود مدارج رشد در سیاست را طی کد گفت وقتی که ان فرد بعد از مشهور شدن همه قول و قرار ها را از یاد برد و در جواب اسپیسی که وعده ها را یاد اوری می کرد گفت : شرایط عوض شده است و من نمی توانم بر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 آذر 1394 01:08
مولانا همیشه بهتر از هر شاعری حال مرا خوب میکند چه زیبا سروده است : یا رب من بدانمی چیست مراد یار من بسته ره گریز من برده دل و قرار من یا رب من بدانمی تا به کجام می کشد بهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من یا رب من بدانمی سنگ دلی چرا کند آن شه مهربان من دلبر بردبار من یا رب من بدانمی هیچ به یار می رسد دود من و نفیر من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 آذر 1394 16:53
خبر : وزیر بهداشت در ادامه پاسخ به سئوالات خبرنگاران درباره رخداد تلخ پزشکی در اورژانس اصفهان مبنی بر اینکه بهدلیل نداشتن پول بخیه یکی از بیماران را باز کردند، عنوان کرد: متاسفانه بنده نیز از این حادثه شب گذشته مطلع شدم و دستور فوری برای پیگیری دادم که یک تیمی برای این موضوع تحقیق کند؛ کما اینکه با رئیس دانشگاه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 آذر 1394 17:18
عادت کرده ایم آنقدر که یادمان رفته است شب مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد و یک روز آنقدر صبح می شود که برای بیدار شدن دیر است .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آذر 1394 17:49
حکایت اول: همسایه ای داریم که پیرزنیست و تمامی فرزندانش و ایل و تبارش در این روزها به سفر کربلا رفته اند و اورا تنها گذاشته اند و به احتمال زیاد برای سلامتی او در کربلا دعا میکنند و این داستانها!!!!!!!!!!!!!!! حکایت دوم: نسلی داریم در ایران که متولدان دهه چهل و پنجاه هستند و چرخی در صفحه اینها چه در شبکه های اجتماعی...