-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آذر 1394 00:22
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغه هایت را نمی فهمند اما عزیزان تواند! "گابریل گارسیا مارکز" ............................ از یه جایی به بعد به همه چیز و همه کس بی اعتنا می شی! دیگه نه از کسی می رنجی نه به عشق کسی دل می بندی... "گابریل گارسیا مارکز" ....................... روباه گفت: انسانها...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 آذر 1394 19:18
شعور با زور بازو و دروغ به دست نمی آید! بیماری های فیزیکی نشانه و علامت هایی دارد، بیماری و اختلالات روانی نیز علامت هایی دارد. بیماری های فیزیکی را پزشک می تواند تشخیص دهد، در این تشخیص یا خطا میکند و یا درست تشخیص می دهد. اختلالات روانی را روانپزشک و روانشناس تشخیص می دهد، بسیار کمتر اتفاق می افتد که روانشناس و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آذر 1394 20:35
مشکل اینجاست، آن حرفهایی که گفتنی نیستند، اصلن حرف نیستند. فرو پاشی حس هایی ست که با درد در هم آمیخته. تنها در سینه ی خودت می جوشند. تنها در سینه ی خودت می مانند.
-
" آدم های امن چه کسانی هستند؟
سهشنبه 10 آذر 1394 18:18
" آدم های امن چه کسانی هستند؟ " آدم های امن، همانهایی هستند که همه چیز میتوانی بهشان بگویی، بدون اینکه قضاوت یا تحقیرت کنند... میتوانی کنارشان احساس بودن کنی... کسانیکه فقط خود خود خودت هستی که براشون مهمی کسی که ﺩﺳﺘــــﺖ ﺭﺍ می گیرد .... ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺧﯿـــــــﺎﻝ .. ﺩﺳـــــتت را می گیرد ﺑﻪ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 آذر 1394 19:06
گزارش یک روان شناس دیگر دیدن جلوه های ثروت و تجمل در شهرهای ایران عادی شده است. قاب عکس ایرانی این روزها شامل "دور دور کردن" ماشین های آخرین سیستم در خیابان ایران زمین، کافی شاپ هایی که منویشان از کافه های پاریس و نیویورک گران تر هستند، مراکز خرید لوکسی که پر از مغازه هایی هستند که در آنها مشتریان بدون خم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 آذر 1394 16:18
شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد. بعد از ملاقاتی کوتاه , شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند. اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت: نرو, تورا وزیر دادگستری میکنیم. شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم فروانروا گفت: خب, خودت را محاکمه کن! این سخت ترین...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 22:21
آخرین جملات استیو جابز (بنیانگذار اپل) در بستر بیماری: من در دنیای کسب و کار، به قله ی موفقیت رسیدم. به چشم دیگران، زندگی من مظهر موفقیت است. اما جدای از کار،انسان چندان شادمانی نیستم. به هرحال ثروت یک حقیقت زندگی است که من به آن عادت کرده ام. در این لحظه و در حالی که روی بستر بیماری قرار دارم و کل زندگی ام را به یاد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 16:40
بی تو من، ثانیه تا. ثانیه را پیر شدم من همان،کوه غرورم، که زمین گیر شدم مثل پروانه ی بی تاب، در اندیشه ی نور با پری سوخته ، از زندگی ام سیر شدم گرچه گفتم. که ازاین. عشق،حذرباید کرد خود غریبانه. به زندانِ تو. . زنجیر شدم نانی از عاطفه دادی. . بمنِ سوخته دل بر سر سفره ی عشق ِتو نمک گیر شدم زیر شمشیر غمت، رقص کنان باید...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 20:42
اگر بتوانم یکبار دیگر زندگی کنم میکوشم بیشتر اشتباه کنم نمیکوشم بینقص باشم . راحتتر خواهم بود سرشارتر خواهم بود از آنچه حالا هستم در واقع، چیزهای کوچک را جدیتر میگیرم کمتر بهداشتی خواهم زیست بیشتر ریسک میکنم بیشتر به سفر میروم غروبهای بیشتری را تماشا میکنم از کوههای بیشتری صعود خواهم کرد در رودخانههای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 17:55
عاشق بودن تنهایی غریبی ست نه دل می ماند و نه دلداری کاغذهایت همه خالی از واژه می شوند کتابهایت همه سفید فنجان قهوه ات پراز سرنوشت تلخ عاشق بودن جهان تنهایی ست باران تنهایی ست پیاده روی در شهر تنهایی ست عاشق بودن پنجره ای ست روبروی قبرستانی وسیع که تنها یک گور دارد آن هم تنهایی ست علی احمد سعید ( آدونیس ) مترجم : بابک...
-
خاطره ای آموزنده از زبان پسر گاندی:
پنجشنبه 5 آذر 1394 23:39
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی می کردم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آذر 1394 19:02
در آغاز شعر تو بودی و شب بود و آغاز شب پریشانی گیسوانت ... که هیچ اتفاقی نبود ! من از کودکی در اندازه های طبیعی نبودم و در کوچه های فراوان شب تمام قضا و قدر را به گامی سراسیمه شوریده بودم شبیه عطش شبیه عتاب من از قامت ناگهان گذشتن رسیدم من از انتهای نثار نگاهت من از بیت آخر رسیدم و حجم عبورت چه کم بود به گاهی که چشمت،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 آبان 1394 19:01
وقتی پا به شهر من میگذاری تمام شهر بوی تو را میگیرد من دلم میخواهد نه باد بوزد نه باران ببارد دلم میخواهد عطر تنت اینجا بماند به باد گفتم خاموش باش به باران گفتم نبار بگذارید تنفس کنم عطر تن خورشید را خورشید مهمان شهر سرد من است مهمان ناخواندهی من است من ردّ پایت را میان سنگفرشهای شهر دنبال میکنم شاید نیم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 آبان 1394 17:37
در نور شمع زن تری؛ در آفتاب صبح که چشم باز میکنی فرشته تر؛ و من بین این دو زیبایی ِ با شکوه عاشقانه آونگ شده ام ...! "عباس معروفی" ......................... نوازشم کن من واقعیترین بانویِ افسانههای توام فرقی نمیکند کجا آغوش تو هرجا که باز شود باشکوهترین قصرِ دنیاست قصری که تنها آقایش تویی نیکی...
-
قلب من
شنبه 23 آبان 1394 20:05
قلب من آستانه ی گیسوانت را یک به یک میشناسد آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم میکنی فراموشم مکن و بخاطر آور که عاشقت هستم مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم موهای تو این سوگواران سرگردان بافته راه را نشانم خواهند داد به شرط آنکه دریغشان مکنی پابلو نرودا ................... می دانم نمی دانی چقدر دوستت دارم و چقدر...
-
شنیدن اسم تو
چهارشنبه 13 آبان 1394 22:18
شنیدن اسم تو عشق را در من جشن می گیرد قسم می خورم در اعماق قلب من گل سرخی می روید که صحرا صحرا تو را می بوید و چیزی جلودارش نیست آنسان که با آمدن خورشید چیزی نمی تواند به گنجشک ها بگوید نخوانند شنیدن اسم تو یک رمان عاشقانه است که چشم ماه را مثل یک عاشق نابینا می کند با اشک شنیدن اسم تو ماه عسل پروانه هاست در ژرفای یک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 16:55
اگر انسان ِ نخستین بودم برای گفتن از عشق لب های تو را بر دیوار غار نقاشی می کردم. برای محبت، دستانت را و برای زیبایی، موهایت را ... برای جنگ، برای جنگ حتما چشمانت را می کشیدم. قرن ها بعد شاید گوشه ی همین غار باستان شناسی اجداد گوش ماهی ها را کشف می کرد _ جمجمه ی مردی که صدای تو در آن می پیچید _ ولی باور کن هیچوقت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 آبان 1394 11:30
بعضی وقت ها ادمی انقدر خوشحال است انقدر احساس زیبا دارد که با خود می گوید زندگی با همه سختی هایش واقعا می ارزد در همچین روزی دلم به شدت لرزید با دیدنت بانو و در اینچنین روزی حس قوی در من به وجود امد که زیباترین و بهترین ها در انتظار من است مریم گلم ممنون که هستی اسم تو تنها شعر عاشقانۀ دنیاست در ردیفُ قافیۀ گلُ پروانه...
-
گوشهی موهات...
شنبه 9 آبان 1394 18:52
ﻗﺮﺍﺭ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻮﺩ . ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ... ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺖ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ! ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ ... ﻭ ﺻﺒﺢ ﻓﺮﺩﺍ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺯﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﻟﻌﻨﺘﯽ! ﻣﺮﮒ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. "علیرضا اسفندیاری" ............................... با بودنت خدا هم هست و...
-
بگو به ساحل چشمت
جمعه 8 آبان 1394 13:20
گر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد، محو طبیعت می شود، کمتر سخت می گیرد، می بخشد، می خندد، می خنداند و با خودش در یک صلح درونی ست، او نه بی مشکل است نه شیرین مغز! او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند. او یاد گرفته است که لحظه لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد ......
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آبان 1394 20:59
کوچ کن مرد مسافر، بغضهایت مال من هستی من مال تو، فکر و هوایت مال من جای تو اینجا نبود ای ماهتاب هر غزل بگذر از من! گزیه کردن ها برایت مال من خاطرت میدانم آزردم ، و این تاوانم است خیره ماندن بر مسیر رد پایت مال من خاطرت می آید آن شب را که میگفتی به ناز "چشم مستم مال تو، این شعرهایت مال من"؟ این غزل هم مثل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آبان 1394 20:57
کوچ کن مرد مسافر، بغضهایت مال من هستی من مال تو، فکر و هوایت مال من جای تو اینجا نبود ای ماهتاب هر غزل بگذر از من! گزیه کردن ها برایت مال من خاطرت میدانم آزردم ، و این تاوانم است خیره ماندن بر مسیر رد پایت مال من خاطرت می آید آن شب را که میگفتی به ناز "چشم مستم مال تو، این شعرهایت مال من"؟ این غزل هم مثل...
-
شرح تو
دوشنبه 4 آبان 1394 19:45
شرح تو با سی و دو حرف مگر ممکن است تو را چگونه بنویسم که همه بدانند زمان در حضور تو شروع می شود! چشمهایت را نبند پیدا نمی شوم باور کن. درد من بزرگتر از ترانه های مدرنیست که گوش می کنی هر بار که دیوار حوصله ات خراب می شود روی ثانیه های لنگان آنجا، دوست دارم بدانی اینجا دلم شور می زند و نگاهم آرام ندارد به خودم اطمینان...
-
کو شادی هایم
شنبه 2 آبان 1394 22:53
کو شادی هایم معشوقه ام کو تیله هایی که ساعت هاباانها بازی می کردم پیراهنم که به شاخه درخت گیلاس گیر می کرد و پاره می شد کودکی ام را دزدیدند معشوقه ام پنجره هایی که از انها دنیا را روشن میدیدم یکی یکی از دست دادم و فقط پنجره دیدن تو در هنگام بافتن موهایت برایم باقی مانده است بادبادک آرزوهایم به سیم خاردار طولانی بی...
-
"مرد در باران آمد"
شنبه 2 آبان 1394 22:14
یک بار تو شاعر من باش تو عاشق من باش مرا دوست داشته باش که من لذت دوست داشته شدن یادم نرود و تو لذت دوست داشتن افشین صالحی ........................... در آنسوی میله ها شش زن زیبا در اینسوی میله ها ششصد مرد از این ششصد مرد یکی من بودم از آن شش زن یکی تو نبودی ناظم حکمت .................... من کمی بیشتر از عشق تو را می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 23:21
ذهن مجعول و تقلبی مجبور است نوع جعل و تقلبی هرچیزی را بسازد، تا کم نیاورد، تا فریب بدهد و در فریب بماند و در فریب زندگی کند. ذات من بازاری و تقلبی خودفریبی است. نفس و یا همان من بازاری مجعول در طول تاریخ، خودش را ذات انسان جا زده است. معلوم است که وجود او از جعل ساخته شده و ماهیت او نیز جعل است و تعاریف او نیز وارونه...
-
دوستت ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ
دوشنبه 27 مهر 1394 21:52
دوستت ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺖﻫﺎﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﺶ ﮔﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ؟ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟ "عباس معروفی" ......................... از پوستم صدای تو می تراود بر پاهای تو راه می روم با چشم تو شعر می نویسم من که ام به جز تو که در رگ و پوستم نهانی و نام مرا به خود...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهر 1394 21:49
اندرمضرات ویروس شخصیت و غرور _ این دسته از افراد اگر خیلی مهربان باشند و طرف مقابل خیلی برکت رسان باشد، یک بار سراغ او را ممکن است به بهانه های گوناگون بگیرند، اما بعداً غرور و شخصیت و احساس حقارتشان آنها را از ابراز میل باز میدارد، زیرا شخصیت و احساس حقارت شروع به تردید میکند. نکند او من را نمی خواهد، نکند او فکر کند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 18:28
جولیا فولرتون باتن، در یک پروژۀ عکاسی سعی کرده تا زندگی کودکانی که در میان حیواناتی از قبیل سگ و گرگ بزرگ میشوند را بازآفرینی کند. در زیر با سوژههای واقعی او آشنا میشوید: اوکسانا مالایا، اوکراین ۱۹۹۱ به گزارش فرادید به نقل از بیبیسی انگلیسی، عکسهایی که جولیا فولرتون باتن گرفته است، کیفتی رویاوار و افسانهوار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 18:20
معمولا بعضی از افراد به خاطر نشانهء احترام و بزرگ کردن شخصیت کسانی را که دوستش دارند و یا می خواهند ابراز احترام کنند، او را دکتر و یا مهندس صدا می زنند، و این یک تبلیغ برای دکترها و مهندس ها است، گویی که فقط باید دکتر و مهندس بود تا ارزش و بها داشت! این نوع نگرش ها و اعمال ما برای به ویژه بچه ها بدآموزی دارد، چرا که...