با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم
با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم

نازنینم

همه دنیای من

.


برخی مواقع می شود

که در دنیای ذهنی خودم

بارها و بارها برایت قسم یاد می کنم

که چه قدر دوستت دارم

می شود

تا خود صبح تورا روبرویم می نشانم

و می گوییم و می خندیم

و گاهی  تو به من شک می کنی

و من در اول غد میشوم

و به خیال خود برخوردی قاطع می کنم

ولی بلافاصله

بازهم دوست دارم بارها و بارها

تعهدم را به تو ثابت کنم

گاهی می شود

از دور که به دنیای ذهنی خودم نگاه میکنم

از این همه شور وشوق خودم

متعجب میوشم

می کویم این همه انرژی را از کجا می اوری

ولی بازهم

به خود خودم میگویم

معشوقه ای که من دوستش داشتم

و دارم

و اکنون کنارم نیست

برایم از خودم بالاتر است

از خودم بیشتر دوستش داشتم

مهربانم

اکنون که نیستی

بازهم

برایت می خواهم

از صداقتم بگویم

نمیدانم

شاید برگشتی

شاید برنگشتی

ولی بر حسب یکی از آن اتفاق های عجیب و غریبی که در این دنیا می افتد

این نوشته ها به دستت افتاد

و خواندی

میخواهم بدانی

من این دنیای ذهنی خودم را نیز

که اکنون دارم

تا اخر عمر بسیار از دنیای به ظاهر حقیقی بسیاری ها

بیشتر دوست خواهم داشت

و به شدت مراقبش خواهم بود

چون تورا برای همیشه دوست خواهم داشت




نازنینم

چند روزی است که به شهرم آمده ام

چه فرقی می کند

زمان و مکان دیگر برایم فرقی ندارد

معنایی ندارد

وقتی که تو نیستی

چه ذوقی خواهم داشت برای بازگشت به تهران

وقتی که نیستی

چه ذوقی خواهم داشت در اینجا

وقتی که دفعات قبل

همیشه در این شهر

در طبیعت آن

تورا در کنار خود تصور می کردم

اکنون هم با اندک امیدی 

همین کار را می کنم

دلم برای پیامک دادن اینکه رسیده ام

نگران نباش 

تنگ شده است

دلم برای بی خوابی که می کشیدی تا من برسم

تنگ شده است

چه غفلت بزرگی کردم

بودنت را انطور که شایسته مهربانیت بود

قدر ندانستم

نبودنت

مرا فارغ از قید زمان و مکان کرده است

و این بدترین دردی است که به سراغ هر ادمی می اید

دردش از هر دردی بالاتر است

بودنت معنای عمیقی از زمان و مکان است

و این بالاترین خوشبختی من در زندگی بوده است

معنا داشتن هر ثانیه و هر یک وجب جا

در این کره خاکی

به شرط اینکه

فقط تو

در کنارم باشی

همیشه باش معشوقه ام

انگیزه ام برای زندگی

معنای وجودم

تمامی خواسته من از این زندگی

فقط باش


پا نوشت++++++

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود.

 

"عباس معروفی"

(از کتاب: سمفونی مردگان)

.......................

و لیلی نیستی 
من اما
مجنون حرف هات می شوم
دیوانه ی دست هات
مبهوت خنده هات
گل قشنگم
شیرین نیستی
ولی من
صخره های شب را
آنقدر می تراشم
تا خورشیدم طلوع کند
و تو
در آغوشم بخندی.

"عباس معروفی"

.......................

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻟﺐ ﻫﺎﺕ

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩﻩ؟

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ

ﺩﻟﺘﻨﮓ "ﺗـــﻮ" ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ

ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ؟

یک‌بار ﺑﺨﻮﺍﺏ،

ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﻭ

ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ...

 

"ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ"

........................



نازنینم 

اکنون زندگی برای من همانند تونل تاریکی و بی صدا شده ست

که بی هدف در آن قدم میزنم تا انتهای انرا پیدا کنم

سرد سرد

انقدر سرد که یخ زدن قلبم را احساس میکنم

نبودنت

بزگترین عذاب روی این کره خاکی است

با اشکهایم می خوام هزاران سطر برایت بنویسم

از دوست داشتنت

نازینینم

در هنگام جدایی

کسی که میرود همیشه فراموش میکند

انچه بینشان گذشته است

حسرت و افسوس بزرگ برای کسی که میماند

هر کجا هم که بخواهم فرار کنم ازاین تلخی

همه جا بوی تنت پراکنده است

امروز نمیدانم ندمین روزی است

که بدون تو از خواب بیدار شدم

چندمین روزی است که رفته ای؟؟؟

نمیدانم

چون از هنگام رفتنت مفهومی به نام زمان دیگر برایم معنایی ندارد

معشوقه ام

باورکن

به این شکل زندگی کردن

برای من بسیار سنگین است

نازنیم فراموش نکن

مسئولیت کسی که معشوقه است

و دوستش دارند

بسیار از عاشق بیشتر است



پا نوشت+++++

به زودی در آغوشت می گیرم

می خواهم توی بغلت

همه اش بمیرم

و تو مدام بوسم کنی

تا خدا به بودنش شک کند!

می شود؟

@

قلمرو موسیقی

قلب است

جایی که تو راه می روی

همه آهنگ ها

از موهای تو

به آسمان می رسد،

بخند.

@

می شود پرتقالم را

بیاورم توی تخت‌خواب؟

قول می دهم پرتقالی نشوی.

@

قلمرو تو چشم است

در هوایی بارانی

دارم تمام می شوم،

بیا.

@

تو بخواه
تا من برایت بمیرم
به طمع یک بوسه
با طعم نارنجی
یا هر رنگی تو بخواهی.هرچقدر هم که عاشقت باشم
نمی توانم عاشقی ام را
به تو ترجیح دهم
هر چقدر که عاشقی بلد باشم
خرج تو می کنم
آقای من!به جاش
تو برای من لبخند بزن.می شود؟

@

همه ی کوچه ها را گشته ام

ایستگاه ها، فرودگاه ها، پارک ها

کافه های شلوغ

پاتوق های کوچک

خیابان ها و میدان ها

حالا من

به آسمان هم

نگاه نمی کنم

زیرا در آنجا هم نیستی

آب شده ای در چشم هام

یک قطره ی پاک.

خانه را هم گشته ام

بانوی من!

می شود کمد لباس را باز کنم

تو آنجا باشی و بخندی باز؟

می شود؟

@

کاش می شد حرف نزنم

و فقط دست‌هات را

روی تنم لمس کنم.

 

"عباس معروفی – پونه ایرانی"

 









معشوقه جاودانه ام

ماه خرداد که میشود

خاطراتم با تو تنشی دوست داشتنی را در ذهنم ایجاد میکند

یاد امتحانات پایان ترم می افتم

مهربانم

زندگی گاهی بسیار بی رحم میشود

و به هر کسی به شکلی این سردی خود را نشان میدهد

این روزها شاید هر کسی ما بییند

در نظر خود مرا بی درد و غم احساس کند

ولی نمیداند که اتش بزرگی در درون این ظاهرارام بر پاست

خرداد همیشه ماه اشفتگی ها بوده است

ولی این چند ماه اخیر هرکدام برای من یک خرداد بوده است

درد دوری از تو

به یاد اوردن گیسو های بلند و اشفته ات

چشمان زیبایت

پیچ و تاب دلنشین کمرت

لبهای شیرینت

شیرین سخنی و روح مهربانت

همدمی و فداکاری های بی اندازه ات

هر کدام برای من دلیلی است

که اگر کسی درون اشفته مرا

بخواهد باز کند

و دلیل این حال اشفته ام را بپرسد

بخواهم به او بگویم

نازنینم

امشب بسیار سخت و جانفرساست برای من

تورا به همه دنیا نمی توانم عوص کنم

مریم

اکر امشب نمیرم و تا صبح دوام بیاورم

می خواهم از کوها بپرسم

چه کسی هست برای من گریه کند

یک عکس دارم از تو


تمامی شب 

انرا بوسیدم

ترانه ای که به یاد تو گوش می کردم

تا صبح می خواهم گوش کنم به این امید که شاید بیایی

دلم نمی اید چراغ هارا خاموش کنم

اتاقم بوی حسرت میدهد

به این تقدیر خود گریه میکنم

و در تمامی قلبم

که شاید انعکاسی از سرنوشتم باشد

تنها نام تورا میبینم


این اتش در درون ما خاموش نمشود

تنها وجودمان را میسوزاند

کلمات نمی تواند این عشق را توصیف کند

و میادانم شبیه این عشق را هیچکسی ندارد

انچه که من دارم با همه دوست داشتنها متفاوت هست

چون تورا بیشتر از خودم دوست دارم

نفیسم

شابد ندانی نبودنت چه بر سر من اورد

این افکار دیوانه کننده

چه ها با من کرد

چه خاطراتی را باهم زندگی کردیم

شبیه یک کتاب رمان قطورشده است

 این ماجرای عاشقی

نازنیینم گوش کن

ببین چه می گویم

تو بزرگترین بخش از ماجرای زندگی من هستی

چیزی را پنهان نمیکنم

هر لحظه در قلبم هستی

و بدون تو زندگی بی معناست

و بسیار سخت و جان فرسا

پس برگرد و در کنارم باش


پا نوشت +++

می‌دانم نمی‌دانی

چقدر دوستت دارم

و چقدر این دوست داشتن

همه چیزم را در دست گرفته است

می‌دانم نمی‌دانی

چقدر بی آنکه بدانی،

می‌توانم دوستت داشته باشم،

بی آنکه نگاهت کنم،

بی آنکه صدایت کنم،

بی آنکه حتی زنده باشم

می‌دانم نمی‌دانی

تابه‌حال چقدر دوست داشتنت

مرا به کشتن داده است!

 

"حافظ موسوی"

........................

دریا هر شب در نهایت خود

آنجا که افق معنا پیدا می کند

ماه را در آغوش می گیرد

زمین در انتهای پدیداریَش

آنجا که چشم ها از کار افتاده می شوند

بر آسمان بوسه می زند...

 

من و تو که بیشتر از زمین و آسمان

از هم فاصله نداریم!

می خواهم به انتها برسم

می خواهم در چشم همه بمیرم

شاید

در آغوشم بگیری...

 

"مصطفی زاهدی"

از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد

................

من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سیب نبوده

از دست‌‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه برهنه‌ات

که بر تنم می‌ریخت.

 

"عباس معروفی"


نازنینم


نوشتن

یا شاعری برای چشمانی که مامن ارامش است

و برای وجودی که

مظهر مهربانی و صداقت

سخت ترین کار دنیاست

به خصوص هنگامی که 

امیدهای ادم برای داشتن این مظهر ارامش

رو به زوال باشد

هنگامی که خبری از او نداشته باشی

و در چالشی عجیب برای غلبه بر این احساسات

با انکه میدانی شکست خواهی خورد در این چالش

من به شکستم در غلبه بر احساساتم

اعتراف میکنم

و این زیباترین اعتراف زندگی ام می  باشد

من به این دوست داشتن

به این خاطرات

حتی به اندک امیدی که اکنون دارم برای با تو بودن

افتخار می کنم

با انکه می دانم هرکسی این اعترف مرا بشنود

این حال مرا ببیند

همانند دژخیمی سخت خوی

به حال من تاسف می خورد

اما این عشق به من یاد داد

این منم که باید سربلند باشم

و افتخار کنم

و به حال این ادمیان مترسک مانند

که ترس از عقب ماندن از یک جامعه بیمار

همه توانشان را برای انسانیت از انها گرفته

تاسف بخورم

منبع افتخار من

معشوقه نازنینم

تشنه ظرافت دستانت هستم

تا در دستان بفشارم

به این شیوه بیشتر احساس ارامش می کنم

تشنه خیلی چیزها هستم

بیشتر از همه تشنه صدای پر مهرت

نازنینم

برگرد

سیرابم کن

این گرگ صفتان

اماده اند

تا با عقلانیت ناقص و بی مزه

و فردگرایانه خود

استخوان های مرا بشکنند

در گنارم باش

تا ثابت کنم

عشق

تاج عقل میباشد

نازنینم

برگرد

و دوستت دارم های نجیبانه خود را

در گوشم زمزمه کن

( م.ص 14 اردیبهشت 1395)


پا نوشت ++++ سه عاشقانه کوتاه  :

بوی تنت

مرا برمی‌گرداند

به دوران پیش از خودم

پیش از آن که باشم.

مگر پیش از تو

سیب هم وجود داشت؟

 

"عباس معروفی"

..................

حتی یک نفر در این دنیا
شبیه تو نیست...
نه در نفس کشیدن،
نه در نفس نفس نفس زدن،
و نه از قشنگی...

 نفس مرا بند آوردن!!

 

"عباس معروفی"

..................

بی‌خوابی‌ام را

یک شب در آغوش تو چاره می‌کنم!

عشق من

بی‌تابی‌ام را چه کنم ...؟

 

"عباس معروفی"

نازنینم

زندگی برای هر آدمی به شکلی تعریف شده است

عشق و دوست داشتن نیز

به شکلی

سالیان دراز است

عاشقانه نویسی در این سرزمین

 شاید در دنیا

در دست کسانی است که جنگ وعنادی غریب با واقعیت داشته اند

و هیجانات زود گذر خود را می نوشته اند

حتی پست ترین اخلاق ی بشری

چون حسادت و کینه ورزی را در قالب شعر  داستان

به خورد این مردمان داده اند

برای من

زندگی در صداقت با تو و دوست داشتنت خلاصه میشود

و تنها و تنها این حس خوب خود را می نویسم

میدانم

همانند نرسیدن

و همانند نا رضایتی

در پس هر رسیدن و رضایتی نیز

موجی از غم و جود دارد

می دانم زندگی

ترکیب عجیبی از امید ها و نا امیدی ها

در حل مسائل  آن وجود دارد

اری زندگی به راستی

سراسر حل مسئله است

 و وای به روزی که دروغ و بی تعهدی بر آن سایه فکند

که دیگر صورت مسئله راباید پاک کرد

عشوقه جاودا نه ام

اگر گریه ای دارم

اگر غمی دارم

.و انرا می نویسم

نه از سرکوبی هیجانات زود گذرم

بلکه از محروم ماندن از ناز جشمانبه قدر مژه بر هم زدنیست

و ترس از انروزی که

زمزمه گر این شعر بی تو مهتاب مشیری باشم

دنیای من

مریم نازنینم

من در پی ارامشدلنشین و جاودانه

زمزمه گری و ترانه خوانی

عشق

در کنار تو میباشم

 نه در پی بازی با کلمات

که در پی بیان این حس خوب به تو

به صادقانه ترین و ساده ترین شکل ان هستم

ای کاش

روزی بیاید

و می دانم خواهد امد

که تنها با نگاهی به هم

امید را 

زندگی رازیباتر از هر عاشقانه ای 

به یکدیگر بسرائیم




نازنینم

من شکست خوردم در این عشق

من در این تنهایی شکست خوردم


اما انچنان دلتنگت هستم

باور کن به نبودنت نمی توانم عادت کنم

تو در دوردست ها هستی

بین ما فاصله ها است

من این را چگونه تحمل کنم

نکند 

کسی قلبت را بشند

نکند کسی تورا ناراحت کند

چشمانت را پر از اشک کند

من اینها را چگون تحمل کنم

نمی توانم

از پای در خواهم آمد از این دوری 

مگر می شود

این همه خاطرات دروغ باشد

نمی شودبودنت را از یاد برد

هنگامی که نبودنت این چنین اتشم زده است

هیچ تیری در من کارگر نیست

نه 

نمیتوانم از تو جدا شوم

چون بخشی از وجود من هستی

من با بودنت هستم

با بودنت می توانم بقیه این مسیر را طی کنم

نمی توانم 

فراموشت کنم









معشوقه ام

گفته بودی قلبم را به تو دهم

سیراب می شوی

بانو

هر روز چیزی در این دنیاتمام میشود

ولی عشق من به تو

تمام شدنی نیست

اثارش را هرر وز در زندگی ام احساس می کنم

انگار نه اینکه از هم جداشده ایم

این روزها

زمستانی سرد در این عشق حاکم شده است

اما تو همیشه درذهنت بهار تابستان را به یاد بیاور

نازنینم

چه مانده است جز خاطراتی شیرین


وقتی که در اغوشت می لرزیدم

را به یاد بیاور

تا منهم اندک امیدم به بازگشتنت را از دست ندهم

گل هایی که خشک می کردی را نگاه کن

شاید من نیزامید وار شدم در اینجا

نمیدانم

شاید اکنون فراموشم کرده ای

ولی این دنیا فانی و زود گذر است

من نمی توانم تورافراموش کنم

تا لحظه مرگ

مریم

گلهای خشک شده را میدیدم

نگه خواهم داشت برای همه عمر

زیباترین عشق را با تو زیستم

نفسم

اکر من را ازمن

 بگیری 

تورا به حال خود راها نخواهم کرد

بدون من

عشق به چه کارت می اید ؟

هنو هم در تمامی احساسم هستی

و خواهی بود برای همه عمر

اتشم بزن با حرارت وجودت

کاش قاصدکی

خبری از امدنت بدهد

انچه که با یکدیگر زندگی کردیم

فراموش نخواهد شد

نازنینم

به مهم ترین سوال من جواب بده

در روز خوب یا بدم

در فراز و نشیبی

که نام عشق گذاشته ایم

در کنارم خواهی بود

یا بازهم میروی 


اکر بگویم فروغ چشمان هستی

تمم زندکی ام هستی

تمام توانم هستی

از دستهایم خواهی گرفت؟

انگاه که بر زمین افتادم

در کنارم خواهی بود؟

درنامیدت رین لحظاتم

می مانی؟

در این تابلوزیبا

که با یکدیگر کشیده ایم

و نام عشق را بر آن گذاشته ایم

در کنارم با سر افرازی خواهی  ایستاد؟؟








معشوقه ام 

با من

به پشت این کوهها می ایی

تلخی هاعذابم می دهد

ترانه ها گلویم را فشار میدهد

شبی طولانی است

روز نمی اید

روزها گذشت

صبری ندارم برای فرداها

این چندمین روز پر از حسرت و تنهایی است

اکنون باید در کنارم باشی

مرا در سختی های این عشق رها کردی

نازنینم

بیا

اگر نیاز نداشتم

این چنین صدایت نمی زدم

بیا نفسم

همه هستی من

چشمهایم اشک بار است

و هرچه قدر گریه می کنم

اتش از چشمانم بیرون می زند

سوختم ندانستی

در درد این عشق نابود شدم

ندانستی

مرا مشهور مردمان کردی در این عشق

اشگهایم را چون سیل جاری کردی


ادمی دعا میکند

برای یک زندگی شاد

تو که هستی

همه چیزا رام است

برگرد نازنینم

برگرد

دستهایم به سوی خدا

بارها دعا کردم

نگذار چشمهامی در راه بماند

منتظر بماند

برگرد


خدای من

هوش و حواسم را از دست داده ام

انچه که میبینم درست است؟

معشوقه ام دیگر نیست

عشق کی به وقتش می اید؟؟؟؟

هیچ وقت

قلب ادمی

معشوقه چون کوه را نمیخواهد

نازنینم

چون برف اب شو

در اغوش من

خست ام از صلابت نشان دادن

نابود شده ام

خسته شده ام

و تمامی جذابیت عشق در همین است

عزیزم

در این عمر کوتاهم

چه ماجراها دیدم

تو تنها خاطره من هستی

روزها تو هستی

ماها تو هستی

سالها تو هستی

چکونه از تو جدا شوم

اگر عمر نوح داشته باشم

از تو سیراب نمی شوم

پرده ها را باز کن


 به تاریکی

ترانه عشقمان را بگو

نه مجنون 

نه فرهاد

نتوانسته اند

 برای درد جدایی رامرهمی پیدا گنند

تسلی دادن به خود چه فایده ای دارد

ولی من میدانم

روزی خواهی آمد

همانند خورشید به زندگی ام خواهی تابید

و خواهی دید

بدون تو چه اشفته ام

اشکهایم را پاک خواهی کرد

و با اغوشت

ارامشی همیشگی به من خواهی بخشید






مریم نازنینم

انچنان دوستت دارم

که جرات آنرا دارم به خودم و دیگران

به هر رهگذری

اعتراف کنم

دلتنگم

درتمام پیاده روهای این شهر

انقلاب

ازادی

به هرکس که دیدم

بگویم

نازنینم را ندیده اید

چادر بزنم در پارک لاله

یا میدان فردوسی

یا روبروی فرهنگسرا

شاید گذرت افتاد و دیدمت

معشوقه جاودانه ام

خوشبختی من برای همه زندگی

زندکی من حاصل جمعش صفر است

وقتی که تو نباشی

گرمای حضورت نباشد

انگار ساکن قطب جنوبم

یخزده و بی حاصل

انجا هم که باشم

از ساکنان قطب بازهم جویای تو خواهم بود

نازنینم

این عشق

این امید برای با تو بودن

تنها حقیقت یا و اقعیت فلسفی زندگی من است

همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خود را به عالم و ادم نشان میدهد

عمرم

نفسم

می خواهم سرخوش از عشق

این شعر مشیری را برای همه عمر

در گوش تو زمزمه کنم :

بگذار٬ که بر شاخه این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه٬ به صد شوق٬ چو مرغان سبکبال

پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور٬ از آن قله پربرف

آغوش کند باز٬ همه مهر٬ همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من

از لانه برون آمده٬ دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که٬ سراپای تو٬ در روشنی صبح

رؤیای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحر٬ گونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشید٬ چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشای و تمنای تو باز است

من نیز چو خورشید٬ دلم زنده به عشق است

راه دل خود را٬ نتوانم که نپویم

هر صبح٬ در آیینه جادویی خورشید

چون می نگرم٬ او همه من٬ من همه اویم95

او٬ روشنی و گرمی بازار وجود است

در سینه من نیز٬ دلی گرم تر از اوست

او یک سر آسوده به بالین ننهادست

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

ما هر دو٬ در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب٬ پا به فراریم

ما هر دو٬ در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده جان٬ محو تماشای بهاریم

ما٬ آتش افتاده به نیزار ملایلیم

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزل خوان٬ من و خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم............................. ( م.ص..بهار 95)



نازنینم

شب های پر از حرارت عاشقی

فراموش میشود؟

دردها به یکباره فراموش می شود

حرت بیابان به قطره ای اب به راحتی از بین میرود؟

معشوقه ام مراقب خودت باش

و نگران من نباش

دنیای من

زندگی من

با تمام وجودم من وابسته تو هستم

این درد من را باورمن

من بدون تو نمی توانم زندگی کنم

بگو به من

کدام روز

تمامی گلها شکوفه میدهند

همان روز برگرد نازنیم

بس است

برگرد

خسته ام

می خواهی یکساعت باشد

یا یک عمر

می خواهی زمین از چزخش باز ایستد

می خواهی با تمام سرعت بچرخد

بگرد نازنینم

دنیای من

ترانه های قدیمی فقط تورا به یاد من می اندازد

و فقط یک تسلی بخش دورغین است

برگرد معشوقه ام

برگرد

 بازهم

حق با عشق است

حق با دوست داشتن است

هر تلخی را در کنار هم گذراندیم

وای بر من

اه بر من

که دوست داشتن تو حرام شده است بر من

کدامین جاده های دوردست

یا کوها می تواند علاج این درد من باشد

من نه یار تو هستم

نه همراه  تو

من شاید اصلا در یاد تو نیستم

ولی تو

نفس  من هستی

تمام دنیای من هستی

معشوقه ام

تمامی گلهایی که در باغچه این عاشقی

شکوفه داده بود

از هنگامی که رفتی

یک به یک

ریختند

برگرد

به خاطر آنها برگرد

( م.ص بهار 95)




معشوقه ام

می توان از باران پرسید

می توان از ماه پرسید

می توان از چشمان منتظر همه عاشقان دنیا پرسید

ایا از عشق بالاتر هم هست

معشوقه ام

از ابرها

از ستارگان

از برگی که در خزان بر زمین می افتد

از موهای آشفته ات

از نفسهایت

بپرس

از عشق فراتر هست؟

این ترانه ای که من هر روز و شب میخوانم

نامش :(( فراتر از عشق است))

تمام وجود من متعلق به توست

و باور کن چشمانم هیچکسی را جز تو نمیبیند

هر کسی در این دنیا حکایتی دارد

هر کسی عاشقانی یا دشمنانی دارد

از روزی که تورا دیدم

فهمیدم

حکایت زندگی من در کنار تو نوشته شده است

و بدون تو من هیچ داستان و حکایتی برای گفتن ندارم









معشوقه ام دوست داشتن تو در دستان خودم نیست

هنگامی که اینچنین محتاج تو هستم

در دستان خودم نیست

هنوز هم در تمامی احساسات من جاری هستی

هنوز هم تمام امید من هستی

هنوز هم  در تمامی روزهای تلخ و شیرین من هستی

فراموش کردن ان دنیای زیبا راحت نیست نازنینم

در این شبهای طولانی

انگاری عقربه های ساعت هم کند تر از همیشه حرکت میکنند

ای وای من

چه می توانم کنم تا از این درد ویرانگر رها شوم

جه کنم تا به خود امیدی دهم

خودم را نیز فراموش کردم

وای تورا نمیتوانم فراموش کنم

حتی اگر سالی یکبار تورا ببینم

برایم کافیست نازنینم

بازهم محتاج تو هستم

چطور این چنین مرا تنها گذاشتی

و به این همه احساسات پاک و صادق من

بی تفاو

ت شدی

می خواهم حساب اینها را از تو بپرسم

.

.

.

حساب و کتاب جه فایده ای دارد

من تورا نیاز دارم

اکنون همه چیز برایم بی معناست

اخرین حرفم اینست

من این زندگی را بدون تو نمیخواهم

بازهم محتاج تو هستم

همانند گیاهی تشنه به اب در بیابان

همانند نیاز فرزند  به آغوش گرم مادرش

انچنان تو  را دوست دارم

که نام جنون بیشتر شایسته این عاشقی من است

اری حساب و کتاب هیچ فایده ای ندارد

من به تو نیاز دارم

و دیوانه وار دوستت دارم













گل من

در اینجا زمان نمی گذرد

اگر بخواهم هم نمی توانم بدون صدایت ندگی  کنم

و بدون یاد اغوشت بخوابم

تو روی خندان من هستی

توبزرگترین حرف من هستی

عمر من برای توست

اگر لحظه ای میدانستم

.

.


التماس  می کنم برای بازگشتنت

میلیون ها شاخه گل در مسیرت بازگشتت پهن می کنم


تو خورشیدی تابان در آسمان من هستی

معشوقه ام

تو برای من فراتر از ستاره ها هستی

میدانی که دوستت دارم و اینرا میبینی

تو امید من هستی

روزها وشبها

می خواهم

یک عمر با تو باشم

من تورا دوست دارم

تو نور امید من هستی

تو تمام توان من هستی

دوستت دارم

دوستم نداشته باشی هم

من تورا دوست دارم

من از این عشق کنار نخواهم کشید

( م.ص)



 به تو گفته بودم

روزی می آید

که مرا فراموش می کنی


دردی که اکنون در قلبت هست را ارام می کنی

ولی من

هیچگاه تورا فراموش نمی کنم

. این درد را ساکن نمی کنم

فراموش نمی کنم

 نازنینم

این قلب به سکون نخواهد رسید

معشوقه ام

این را از من نخواه

این عشق

این شکوه

این مقامی که تو برایم به ارمغان اوردی

از من نخواه فراموشت کنم

درد این دوری را تحمل می کنم

به امید آنکه

میدانم روزی خواهی آمد

 وشاید این اشک هارا از گوشه چشمانم پاک کنی

نازنینم

پلک هایت تیری است

و ابروهایت کمان

عشقم

رویت را از من بر نگردان

زیبا از من روی بر نگردان

با حسرت تو در هر زمانی

چشمهایم در راه ماند

ای معشوقه با چشمانی فریبنده و درشت


.

.

.

نه فراموشت نمی کنم

نمی توانم...

( م.ص..بهار 95)





 معشوقه ام

قصد جانم ر کرده ای انگار

فدای چشمانت شوم

مرا سر مست کرده ای


تو ساز من هستی

بهار و پاییز من هستی

ای کاش ارزویم در فلبم دفن نشود

شب ها با هزاران خیال در این هیاهوی تاریک اندیشان

 بدون تو تنها میمانم

عطر حضورت در اتاقم پراکنده است

تو ساز من هستی

بهار و پاییز من هستی

در تمامی مسیر ها

ایستگاهای مترو این شهر

تنها به جستجوی تو هستم

معشوقه شیرین زبانم

نیامدی

دو چشمانم

نیامدی

بهار هم امد

پرندگان از مهاجرت بازگشتند

ولی خبری از تو نشد...............................( م .ص....بهار5 139)





اولین بارکه مرادیدی بی جان بودم
روحی درونم دمیده نبود
چشمانم کسوف بود 
ولبانم سرگردان صحرای حجاز  
اولین بار که دیدمت  
ستاره ای روی دوش تو بود 
ازکهکشان های عاشق  
از خلقت خدایی دیگر که در این هستی نمی گنجید 
روح درونم دمیدی  
لبانم را سیراب اقیانوس آرامت کردی 
جشمانم را سرشار از حرارت خورشید کردی 
آنگاه  
مرا رها کردی 
با سنگی روی سینه ام 
آخرین باری که مرا دیدی  
چشم داشتم  
لب داشتم  
روح داشتم  
اما تو را نداشتم  
به ستاره ات بازگشته بودی  
پیش خدایت 

نزارقبانی 

ترجمه بابک شاکر

.........................

می توانم اقرار کنم که حالم خوب نیست
وتنها نداشتن تو خانه ام را خراب کرده است
به نداشتن تو فکر کرده ام 
با تمام فلسفه های جهان
اما چیزی برای آرام شدنم نیافتم
جای من درون جهان  اضافه بود
امروز 
درست همین جا اقرار می کنم 
وقتی عاشق تو بودم
حواست به روبرو نبود 
نشسته بودی ستاره های نورانی را رصد می کردی

......................................................

صبح جمعه ات به خیر

هر کجا هستی، به یاد من باش

 

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا،

از آغوش تو شـــعرها نوشته ام

 

رو به آسمان آبی پر خاطره

از تو گفته ام، تو را خواسته ام

 

آه ای رویای گمشده!

هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر...

 

روزی بارانیست

 رو به یکوچه های خالی

چشمهایم خیره به پنجره

تا صبح منتظر ماندم


معشوقه ام  تو بگو

انتهای این عاشقی کجاست

در روزی پاییزی تورا دیدم

انگاری رگباری از زیباترین احساسات دنیا آسمان را فرا گرفت

خوبه  یادم هست  ان شب

مانند  لامپهای زرد رنگ تیرهای چوبی برق  بودم

هی روشن و خاموش می شدم

مانند دعای باران 

التماس گر مهربانیت هستم 

قطره ای از آن را بر من بباران

مرا از باران عشق سیراب کن معشوقه ام.. .... (م.ص)




هر آنگاه نام تو را می طلبم
و درباره ی تو می‌نویسم
قلم در دستم
به گلی سرخ بدل می‌شود...هر آنگاه نام تو را می‌نویسم
کاغدهایم در زیر دستانم غافلگیرم می‌کنند
و آب دریا در آنها جاری می‌شود
و مرغان سپید نوروزی
بر فراز آن به پرواز در می آیند
هر آنگاه که درباره ی تو می‌نویسم
آتش در مداد پاک کن شعله ور می‌شود 
و از بساط نوشتنم 
باران سیل آسا فرود می آید 
و شکوفه های بهاری
در سبد کاغذ پاره ها می‌شکفند
و در میان آنها، پروانه های رنگارنگ و گنجشک ها
و هنگامی که نوشته هایم را پاره می‌کنم
تکه پاره ها
چون شکسته های آینه ی نقره می‌شوند
چنانکه گویی ماه
بر بساط نوشتن من شکسته است...مرا بیاموز !چگونه درباره ات بنویسم !یا چگونه از یادت ببرم !...

 

"غاده السمان"

............................

به خاطر مردم است که می گویم

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیاور!

دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود

و مردم نمی دانند

چگونه می شود بی هیچ واژه ای

کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت...

................