با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم
با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم

از 155 سال پیش و از زمانی که تئوری تکامل داروین، از دید خود به یک تصویر کامل از طبیعت و حیات رسیده است تحقیقات جامعی از دید بیولوژی در باره  شعور و خودآگاهی –  consciousness  صورت نگرفته است.

نظریات مربوط به شعور، آگاهی و خودآگاهی معمولا توسط مذهب، فلسفه و شاخه های از روانشناسی ارائه می شد. علوم طبیعی و زیست شناسی تاکنون زیاد به دلایل وجود آن یا اینکه چگونه تحول یافته است و اینکه چه نقشی در زندگی موجودانت زنده دارد نپرداخته است. حتی تئوری مشخصی ایجاد نشد که نشان دهد چه نوع از موجودات زنده، دارای شعور، آگاهی، خودشناسی و حتی وجدان هستند؟

اما از 5 سال پیش، تئوری جدیدی در باره خوداگاهی در حال سرو سامان گرفتن است به نام « توجه کلی -The Attention Schema Theory»  که سعی کرده است از طریق علم بیولوژی به تعریف قابل لمس و اثبات از آن برسد.

تئوری فوق مدعی است چون موجودات زنده هر چه پیچیده تر شده اند مقدار دریافت اطلاعات شان از محیط بیرون بیشتر شده است تا آنجا که سیستم کنترل اصلی یعنی مغز، ناچار است فقط از میان انبوه اطلاعات انتخاب کند و دستورات لازم را صادر می کند.

فرصت بایگانی و اهمیت دادن به همه اطلاعات کسب شده توسط حواس 5 گانه، برای مغز غیرممکن شده بود.  برای همین، شعور و خودآگاهی یا consciousness، در حقیقت یک سیستم بسیار دقیقِ انتخاب و جداسازی اطلاعات از همدیگر هستند که می تواند مهمترین و ضروری ترین اطلاعات دریافت شده را در یک محوطه مخصوص در هم ترکیب کند. یک نوع وجدان، یک نوع «من»، که قدرت فیلتر کردن اطلاعات دارد و ما از آنها تحت عنوان مرام و اخلاق یاد می کنیم.

بر طبق این تئوری، مسیر شکل گیری این سیستم انتخاب اطلاعات از حدود 500 میلیون سال پیش و با آمدن مهره داران شروع شده است. این شیوه انتقال اطلاعات تهیه شده توسط حواس و اعضای موجودات زنده به دوران قبل از شکل گیری مغز به عنوان مرکز فرماندهی می رسد. یاخته های عصبی از دوره مهره داران بیشتر شبیه نامزدهای انتخاباتی عمل می کنند که با قدرت ممکن سعی می کنند در یک رقابت بسیار درهم فشرده اطلاعات، خود را مهمتر از بقیه جلوه دهند.

اگر به دوره های خیلی قدیمی تر از جمع آوری اطلاعات موجودات زنده از محیط بیرون بنگریم یکی از  ساده ترین شیوه ها توسط موجودی به نام hydra انجام می شود که از اقوام نزدیک ستاره دریایی است. این نوع موجود از سیستم عصبی بسیار اولیه برخوردار است. با هر تماسی که به هر جای بدن این جانور زده شود همیشه یک پاسخ  می تواند ارائه دهد. قدرت تصمیم گرفتن یا انتخاب اینکه کدام واکنش جدی تر است یا کدام تماس با بدنش خطرناکتر است را ندارد. بر اساس دانش ژنتیک، قدمت این وسیله تشخیص ابتدایی را به 700 میلیون سال پیش نسبت داده اند.

مرحله بعدی تکامل عصب ها وقتی شروع شد که اطلاعات دریافت شده از بیرون از بدن،  وارد یک مرحله انتخاب و اصلی و فرعی کردن اطلاعات بر اساس نیاز و شرط بقای موجود زنده رسید.

موجودات زنده بعد از آن مسلط به یک سیستم انتخاب، دیدن و تشخیص جدید شده بودند که از آن به نام The arthropod eye یاد می کنند. این شیوه دریافت و تعریف اطلاعات بیرونی به موجود زنده فرصت می داد تا با دقتی بیشتر اطلاعات گرد آمده را بررسی و تقسیم بندی و از میان شان مهمترین را دستچین کند.

این قابلیت برای جذب اطلاعات مهم، به غیر از انتخاب، یک کار دیگر هم می کرد و آن توجه بیشتر به یک اطلاع دریافتی خاص بود. مثلا دیدن حیواناتی که می توانند او را شکار کنند یا حتی دیدن طعمه یا غذایی که نیاز دارد. یا شنیدن صدایی که به هر دلیلی مهم بود یا تاثیر مهمی در زندگی اش نداشت.

این وسایل عصبی و یاخته ها همچنان انقدر ساده و ابتدایی هستند که احتیاج به مرکز فرماندهی و تصمیم گیری یعنی مغز ندارند. در این مرحله از تکامل ( حدود 500 میلیون سال پیش)هشیاری نسبت به بیرون، به لمس و دیدن و حتی شنیدن نیز مجهز شده بود ولی هر کدام شان به صورت مجرد عمل می کردند و واکنش نشان می دادند.

بغضی ترانه ها هستند که هر ادمی حتی انهایی که مثل من هیچ بهرهای از صدا ندارند

دوست دغرند همراه با اهنک همراهی کنند 

ترانه سوغاتی هایده از این دست ترانه هاست

خدایش بیامرزد که در غم نا جوانمردی ملتی خود خواه جان سپرد


وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد


انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا می شه لحظه دیدن می رسه

هرچی که جاده ست رو زمین به سینه من می رسه



ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام می رسم



وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه



ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام می رسم



عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو

نه من تورو واسه خودم نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره ی منی تورو واسه نفس می خوام



ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام می رسم



وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا می شه لحظه دیدن می رسه

هرچی که جاده ست رو زمین به سینه من می رسه



ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام می رسم

جورجو گابر»، خواننده مشهور ایتالیایی دههٔ ۷۰ است. این کار در سال ۱۹۹۸ اجرا شده و آهنگ آن از خواننده و هنرپیشهٔ معروف «آدریانو چلنتانو» است که در این ویدیو گیتار در دست می‌خواند.

 کمونیسم پس از افول و شکست و در فردای فروپاشی بلوک شرق دچار گسستی غریب گردید. اعتبار عملی خود را تا حدود زیادی از دست داد و اندیشمندان چپ به ناچار و به دلیل جبر زمانه وادار به بازبینی در آرای خود شدند تا جاییکه چپ نوین عبور از اندیشه های مارکس را نیز ممکن دانست. اکثریت چپ که می خواستند از سنت پوسیده رهایی پیدا کنند و چهره ای نو بر جهانیان بشناسانند خود را با فعالیت های محیط زیستی، فمینیستی و در نهایت حقوق بشری مشغول کرده اند و این در کل نتوانسته است اعتباری قابل قبول برای آنها ایجاد کند تا جدی گرفته شوند. برخی از آنها و پس از سرخوردگی و البته با استفاده از همان آبشخورهای فکری سابق، قومگرا شده و به عقاید نژادی روی آورده و فدرالیست شده اند.
این ترانه شاید افسوسی نسبت به گذشته ی چپ باشد. چنانکه امروزه بسیاری از کمونیست ها و سوسیالیست ها را اپورتونیست و حزب بادی و بی آرمان می بینیم.
البته یادمان نرود این ترانه می تواند مورد خطاب همه ی فرصت طلبان و حزب بادی ها باشد. حال از هر نحله ی فکری که می خواهند باشد.

در ابتدای اثر این متن آمده که؛

 

«آیا مهلک بودن این سرنوشت را می‌دانی؟

این چنین شرم‌آوربودن را؟

 

«مرعوب» از طرد شدن، «وحشت‌زده» از حذف شدن، «آشفته» از چشیدن طعم تلخ اقلیت بودن، دشواری وانهادن منفعتی حقیر را؟

بله می‌دانی و از این روست که سازش می‌کنی و به هر سمتی می‌چرخی مانند آن خروسک بادنما.

 

 

متن شعر:

من یک انسان نو‌ام،

آنقدر نو که دیرزمانیست که دیگر فاشیست نیستم

من خیلی حساس و نوع‌دوستم، و شرق‌شناس

قدیم‌ها طرفدار جنبش اعتراضی سال ۶۸ بودم

و حالا مدت کوتاهی است که طرفدار محیط زیست شده‌ام

چند سال قبل با خوشحالی هرچه تمام‌تر

احساس کردم مثل خیلی‌ها سوسیالیستم

 

من یک انسان نو‌ام! لطف که کنم

و بخواهم با زبان ادبی بگویم، باید بگویم که من یک ترقی‌خواهم

در عین‌حال طرفدار بازار آزاد و نژادپرستی

من خیلی خوبم! من طرفدار حیواناتم

و دیگر اگزیستانسیالیست نیستم

اخیرا کمی خلاف جریان حرکت می‌کنم و فدرالیست شده‌ام.

 

کانفورمیست (حزب بادی)

کسی است که معمولا در جناح صحیح قرار گرفته!

او پاسخ‌های روشن و خوبی در سرش دارد

او بر عقاید متمرکز است

و زیر بغلش همیشه، دو یا سه روزنامه دارد

وقتی به اندیشیدن نیاز دارد

اگر روشن‌تر بخواهم برایتان بگویم

درست مثل یک فرصت طلب فکر می‌کند.

او خود را بی‌هیچ ضرورتی وفق می‌دهد،

و در بهشت خودش زندگی می‌کند

 

کانفورمیست

یک انسان کاملا گرد و منعطف است و بدون مقاومت حرکت می‌کند

کانفورمیست

در دریای اکثریت لیز می‌خورد و نرمش می‌کند

یک حیوان کاملا رایج است

که با کلماتِ گفتگو‌ها زندگی می‌کند

شب‌ها رویا می‌بیند

و رویایش از خواب‌های رویا بینان دیگر بیرون می‌آیند…

روز عید او زمانی است

که با همه جهان در آشتی باشد

و وقتی شنا می‌کند، همه راهش باز باشد

او کانفورمیست است! کانفورمیست!

 

من یک انسان نو‌ام

و با زنان رابطه خارق‌العاده‌ای دارم؛ من فمینیستم!

همیشه در دسترس و خوشبین؛ اروپایی‌ام

و هرگز صدایم را بلند نمی‌کنم؛ صلح‌طلبم

مارکسیست لنینیست بودم

بعدش نمی‌دانم چرا خودم را ناگهان یک کمونیست خداپرست یافتم!

 

کانفورمیست

خوب نفهمیده که حتی بهتر از یک توپ به هوا می‌پرد!

یک بالن هوایی تکامل‌یافته است که از اطلاعات باد کرده

و گونه نادری است

که در ارتفاع پست از زمین پرواز می‌کند

جهان را با یک انگشت خود لمس می‌کند

و گمان می‌کند کارش تمام شده است

زندگی می‌کند و این برایش بس است…

و باید بگویم او خیلی شبیه همه ماست!

او کانفورمیست است! کانفورمیست!

 

 

کانفورمیست : حزب باد یا فرصت‌طلبی و حال و روز اکثر اساتید و دانشجویان و هنرمندان  و روشنفکران ایرانی

هر کسی
یک امید
یک عصیان
یک از دست دادن
یک درد
یک تنهایی
یک اندوه
در خود دارد
زیرا از درون هر کس
یک نفر رفته است
و هر کاری که می کند
نمی تواند او را بدرقه کند 

فاتح پالا 

ترجمه : سیامک تقی زاده

\...........................

پشت هر سایهکی از ترس

غرق در عمق این لجنزاریم

همه همدست این جرم هستیم

چه گناهی؟؟؟ همه طلبکاریم

......................................

دیریست در غیاب تو تحقیر می شویم
بازیچه تحجر و تزویر می شویم

آزادی ای شرافت سنگین آدمی
این روزها بدون تو تعزیر می شویم

فواره رها شده مصداق سعی ماست
پا می شویم و باز زمینگیر می شویم

قد راست می کنیم برای صعود و باز
از ارتفاع خویش سرازیر می شویم

امروز عقده دلمان باز می شود
فردا دوباره بغض گلوگیر می شویم

*

ما قله های مرتفع فتح ناپذیر
با سادگی به دست تو تسخیر می شویم

ای عشق ای کرامت گسترده ای که ما
در پهنه زلال تو تطهیر می شویم

گرچه به اتهام تو تعزیر می کنند
گر چه به جرم نام تو تکفیر می شویم

اما بی آفتاب حضور همیشه ات
مصداق بیت مختصر زیر می شویم:

یا در هجوم حادثه بر باد می رویم
یا روبروی آینه ها پیر می شویم

......................................

شمال یا جنوب ؟

چه فرقی می کند

وقتی از هر جهت تنهایی !


((نسترن وثوقی))

......................................


اختیار یا جبر
ذات من فکری فرار و گریز از واقعیت های خود است، به خاطر همین است که خودشناسی از جنس "شناخت"، برای بعضی ها شکنجه روانی محسوب می شود، زیرا شناخت، نقاب آنها را کنار می زند و آنها خودشان را می بینند و از خود می ترسند، لذا آنها دوست و هم پیمان دیرینه ئ نقاب های خود هستند. آنها با هرکس که نقاب آنها را دستکاری کند، عناد و دشمنی می ورزند.
تا زمانی که با واقعیت خودمان روبرو نشده ایم، هر فعالیتی هرچند در ظاهر مفید، نقابی برای پنهان کردن چهره ئ واقعی خواهد بود.
ما در هر صورت مجبور هستیم خودمان را ملاقات کنیم، اگر اختیاری و به هنگام باشد، زودتر با خود آشنا شده و از من فکری زاده می شویم و تولدی اختیاری و واقعی رخ می دهد، اما اگر اختیار نکنیم، درد زایمان غیر قابل تحمل می شود، زیرا این خود واقعی و این کودک درون می خواهد با عشق متولد شود، می خواهد که ما او را پشت نقاب من فکری پنهان نکنیم، زندگی و نفس های او را از او نگیریم. 
تا زمانی که تو من فکری و نفس را به خود فطری فروخته ای، نفرین و عدم حضور او تو را بی قرار و آشفته حال و دم دمی مزاج خواهد کرد، زیرا او وجود دارد، اما تو وجود او را انکار می کنی، او را زندانی کرده ای و پرهای او را بریده ای و نمی دانی که این همه را به خودت می کنی!
.................................
مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه میگذرد
عاشق آن خاطراتی هستم که
تصادفی از ذهنم عبور میکنند و باعث لبخندم میشوند
پابلو نرودا
.........................
وقت گران‌بهایتان را صرف این پرسش نکنید که چرا جهان جای بهتری نیست. این کار فقط وقت تلف کردن است. سوالی که می توان پرسید این است که چگونه می توانم آن را بهتر کنم. برای این سوال پاسخی وجود دارد
- لئو بوسکالیا

به گزارش ازناو به نقل از سبلانه ، در اینترنت ویدیویی بارگذاری شده که واکنش جالب دختری را نشان می‌دهد که عروسکی سفارشی ساخته شده هدیه می‌گیرد .

 
اما بنت 10 ساله در تگزاس با نقص عضوی کمیاب به دنیا آمده بود که باعث شده بود تا در نه ماهگی پای این کودک را قطع کنند که پس از این واقعه او مجبور شد که پای مصنوعی احتیاج داشته باشد.
 
تصاویری از کودکی که قلب مردم را در اینترنت درید + تصاویر
 
با در نظر گرفتن این موضوع، پدر و مادر اما برای جشن تولد 10 سالگی اما هدیه‌ای مخصوص برای او گرفتند. آن‌ها یک عروسک به اما دادند که یک پای این عروسک مانند پای او مصنوعی بود.
 
اما که با دیدن این عروسک خیلی خوشحال شده بود از شوق این که این عروسک پایی مثل پای او دارد زیر گریه زد.
 
تصاویری از کودکی که قلب مردم را در اینترنت درید + تصاویر
 
ویدیوی پر احساسی که از این کودک 10 ساله در اینترنت قرار گرفت تقریبا 20 میلیون بیننده داشت

از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی گریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست.

ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﻣﻜﺪﻭﻧﺎﻟﺪ
ﭘﺸﺖ ﺷﻴﺸﻪ ﻫﺎﻯ ﻓﺴﺘﻔﻮﺩ ﺩﺭ ﺻﻔﻢ
ﺯﻳﺮ ﺷﻴﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻔﺖ ﺷﺮﻛﺖ ﺗﻮﺗﺎﻝ
ﻻﻯ ﭼﺮﺧﻬﺎﻯ ﭘﻮﺭﺷﻪ ﺩﺭ ﻛﻔﻢ
ﺧﺸﻜﻴﺪﻩ ﺍﺯ ﺑﺮﻕ ﺭﻭﻟﻜﺲ ﺗﻮ
ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﻯ ﻗﺮﺹ ﺍﻛﺲ ﺗﻮ

ﺛﺒﺖ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﺩﻭﺍﻡ ﻣﺎ
ﮔﻮﺭ ﺟﺪ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﻭ ﭘﻴﺎﻡ ﻣﺎ

ﺍﺯ ﺭﻧﺠﻰ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺑﺮﺧﺎﻛﻰ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻰ ﺯﻳﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻯ ﮔﺮﻳﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺗﻮﻯ ﺟﻨﮓ ﻟﻪ ﺯﻳﺮ ﭼﺮﺥ ﺗﺎﻧﻜﻬﺎ
ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺻﻠﺢ ﻏﺮﻕ ﻗﺮﺽ ﺑﺎﻧﻜﻬﺎ
ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻯ ﺩﺭ ﻗﻌﺮ ﺟﻴﺐ ﻫﺎ
ﻳﻚ ﭼﻚ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﺎﻧﺠﻴﺐ ﻫﺎ
ﺳﻮﺩ ﻛﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﻭ ﻧﺒﺾ ﻛﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ
ﺣﺎﺷﻴﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﻣﺤﻠﻪ، ﺁﺷﻴﺎﻧﻪ ﺍﻡ
ﭘﻨﺞ ﺻﺒﺢ ﺭﻭﻯ ﺩﺍﺭ ﻛُﺮﺩ ﻣﻴﺸﻮﻡ
ﺑﺎ ﺑﻠﻮﭺ ﻭ ﻟﺮ ﺷﻜﻨﺠﻪ، ﺧﺮﺩ ﻣﻴﺸﻮﻡ
ﺗَﺮﻙِ ﺗُﺮﻙ ﺗﺎﺭﻙ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﻯ
ﻳﻚ ﺍﺭﻭﻣﻴﻪ ﻧﻤﻚ ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺁﺫﺭﻯ

ﺍﺯ ﺭﻧﺠﻰ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺑﺮﺧﺎﻛﻰ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻰ ﺯﻳﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻯ ﮔﺮﻳﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥِ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ

..........................................................

شب سیاه و چشم بیدار
شب سیاه و سایه تار
شب سیاه و باد و باران
شب سیاه و ماه پنهان
نرو بمان
ما به سایه‌های روی دیوار
ما به ابرهای تیره و تار
ما به کافه‌ها و دود سیگار
ما به شب‌های تار دل بستیم
ما به خنده‌های زیر بارون
ما به صبح باغ بهارون
ما به بیداری شبانه
ما به خواب روزها دل بستیم
بهار ما گذشته شاید
بهار ما گذشته انگار
بهار ما گذشته شاید
گذشته‌ها گذشته انگار

خواستیم جهان را بخوابانیم

از شب 

ستاره بچینیم

شهاب را 

شکار کنیم

آمدیم به کهکشان 

فرمان عشق دهیم

سایه ها را بتابانیم

دیوارها را خراب کنیم

امید رهایی داشتیم

آمدیم پرواز کنیم 

نشد !

خواستیم جهان را بخوابانیم

شعرها را بنوشیم

آغوش را بپوشیم

شادی را شکار کنیم

آمدیم 

پر باز کنیم

نشد !

 

سایه ها می گویند : 

خوابیده ای عزیز

توجیه می کنیم

ما خواستیم

نشد !

 .........................

ز زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش هزار « آیا » وسواس هزار « اما »

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بُرّیم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امّید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

....................................

انسان موجود هدفمندی ست که برای خودش قانون ، شرع و عرف تعیین می کند تا عشق  چون یک قناری کوچک ، میان سیم های خاردار عقل آلود ، به زخم ، مبتلا گردد . 

شاید برای همین است که آدم های عاشق از رحم افسانه های کهن ، هرگز به دنیا نمی آیند

این جهان آئینه کردار ماست
خوب یا بد هرچه هست آثار ماست

اهل عشق ، اهل علم ، اهل تخت
کار ما کردند هم آسان و سخت...
اهل علم آمد به دانائی فزود 
اهل عشق آئین زیبائی گشود...
اهل تخت آمد حکومت دار شد
خلق از کردار او بیمار شد
با زبان صدها اسیر آزاد کرد
در نهان با مردمان بیداد کرد
اهل تخت آمد که نادانی کند 
هرچه آبادیست ویرانی کند
حاکمان اندیشه در غل کرده اند
عاشقان دنیا پر از گل کرده اند
حاکمان خود عاقبت گم کرده اند
عاشقان خود وقف مردم کرده اند 

.............................

گاه می اندیشم 
که چه دنیای بزرگی داریم 
و چه تصویر به هم ریخته ای ساخته ایم از دنیا
در چه زندان عبوسی محبوس شدیم 
چه غریبیم در آبادی خویش
و چه سرگردان در شادی و ناشادی خویش
آدمیزاده درختی ست که باید خود را بالا بکشد
ببرد ریشه خود را تا آب
بی امان سبز شود ، سایه دهد... مجتبی کاشانی

 ............................

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و زباران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود بخود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
«سالکم» قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم مجتبی کاشانی

 



نمی دانم این ادعای تغییر دنیا یا تغییر انسانها و احساس وظیفه کردن در خود نسبت به دیگران انهم به این شکل عجبیب و غریب چه بیماری است که نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از مردمان دنیا شکل گرفته است.

تلوزیون را که روشن می کنی برای اندکی کاهش استرس انواع برنامه های عجیب و غیب پزشکی و روانشناسی و ازدواج و چه و چه

مدام در حال بمباران فکری مردم است 

شبکه های اجتماعی که خوشحالم که در هیچکدامشان حضور ندارم

بساطی شده است برای انسنهای بی مغز و شکست خورده در زندگی خود که برای دیگران نسخه می پیجند

و کسی نیست بگوید با اینهمهدانش خودت کجای کار هستی

پدر و مادرانی خود خواه متوهم که سعی در درست کردن فرزندی دارند که نمونه هوش و اخلاق و چه و چه باشد

همه چیز هست الا اینکه هر کسی بفهمد

که دنیا محل زندگی است

نه اینگونه داستان ساختن از خود

دنیا  زیستن و سپس مردن است

و لذت در چهار چوبی اخلاقی که 

این اخلاق نیز امروز به وجود نیامده است

هزاران سال است که وجود دارد

اجداد ما هم ازدواج می کردند

رابطه جنسی داشتند 

کار می کردند

مصرف می کردند

غذا می خوردند

بیمار هم می شدند

بشر امروز

به خصوص در سرزمینهایی مانند ایران

ترکیبی ساخته است از حسادت

و تکبر

و انها را در هم امیخته

. مجموه ع ان شده است

این سیه دلی و خود پسندی و نگاه از بالا به سایرین

این شیوه اندیشیدن

در قشر تحصیل کرده بیشتر هم به چشم می خورد

انسانی که خودش فکر نکند و دنیا را نشناسد

و نخواند

و به جملات قصار موجود در تلگرام و فیس بوک و این داستانها بسنده کند

سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت




رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو

رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو  و برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۹۸ و یکی از کتاب های فهرست " صد کتاب برتر همه زمان ها به انتخاب روزنامه گاردین" هستش که نخستین بار در سال ۱۹۹۵منتشر شد.

،این رمان داستان عده ای آدم رو میگه که دچار کوری میشن اما این کوری با کوری های دیگه تفاوت هایی داره :۱. این کوری بر خلاف کوری های معمول که همه جا تاریک و سیاه دیده میشه هاله‌ای سفید رنگ بعد از کور شدن افراد مقابل چشماشون ظاهر می‌شه ۲.این کوری مسریه !

از نکات جالب این رمان اینه که ساراماگو تویه این رمان برای شخصیت‌ها اسم انتخاب نکرده! شخصیت‏های رمان شامل: دکتر، زن دکتر، دختری که عینک دودی داشت، پیرمردی که چشم‏بند سیاه داشت، پسرک لوچ... با وجود این پیچیدگی در رمان ایجاد نشده و خواننده به راحتی می‌تونه با شخصیت‌های رمان ارتباط ذهنی برقرار کنه. ویژگی دیگر این رمان بازگشت‌های زمانی به گذشته و آینده در خیال شخصیت‌های رمانه که به زیبایی و جذابیت آن افزوده . این سبک و ساختار دشوار رمان، پس از چند صفحه، جاذبه‏ای استثنایی پیدا می‏کنه!

  


 

داستان از جایی شروع میشه که یکی طبق روزای معمولی پشت چراغ قرمز منتظره که چراغ سبز بشه که یهویی کور میشه!  و این کوری از یکی به دیگری انتقال پیدا می کنه تا اینکه کل شهر و کل کشور کور می شن! در ابتدا کور ها و کسایی که کور ها با اونا رابطه داشتن رو در یه تیمارستان بدون استفاده، قرنطینه می کنن تا جلو شیوع این کوریه مسری رو بگیرن .

این داستان پره از قسمت هایی که آدمو تو فکر می بره و پره از صحنه های متاثر کننده.

یکی از قسمت هایی که توی این داستان خیلی جلوه میکنه اینه که آدمایی که کور میشن رفته رفته از انسانیت و مدنیت فاصله میگیرن و صفات حیوانیشون رشد می کنه،حتی انسان هایی که قبل کوری تحصیل کرده و با پرستیژ بودن! ( "و این قسمت مدام منو یاد نظریه هرم مازلو می انداخت و این که این چه ابزار قدرتمنده سیا*سییه ،به این شکل که با ایجاد یه شرایط سخت ،آدما رو محدود به نیاز های اولیه کنن، وقتی اینطوری شد آدم ها،فقط به فکر نیاز های اولیه و قسمت پایینی هرم مازلو (نیاز های حیوانی) می شن، و از تکامل و انسانیت و تفکر دور می شن!! و اینطوری کسی کار به کارشون نخواهد داشت،چون این آدما  فکر نمی کنن !" )

و قسمت دیگه ای که خیلی تاثر برانگیزه اینه که انسان چقدر ضعیفه! چون با از دست دادن یه چیز،خیلی چیزهارو، از دست میده!

تو یه قسمت خالیه یکی از صفحه ها نوشتم :  وقتی آدم ببینه اما نبینه، فقط به فکره شکم و قضای حاجت و لذته جن*سیه !!

 به نظر من ساراماگو، تویه رمان کوری به این مسئله و حقیقت  تاکید می کنه که رفتارهای انسان در «موقعیت خاص خودش»معنی پیدا می کنه و یاسد معنا ‏شه و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود نداره.

 ساراماگو می گوید:"  این کوری واقعی نیست، تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسان ها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم.... "

پاره ایی از رمان کوری

ــ برای رسیدن به جایی که می خواهی ، همه چیز به این بستگی دارد که کجا هستی

ــ به مرد کوری بگویید آزاد هستی، دری را که از دنیای خارج جدایش می‌کند باز کنید، بار دیگر به او می‌گوییم آزادی، برو، و او نمی‌رود، همانجا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده، می‌ترسند، نمی‌دانند کجا بروند، واقعیت اینست که زندگی در یک هزارتوی منطقی، که توصیف تیمارستان است، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دست راهنما یا قلادهٔ یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمی‌خورد، چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محله‌ها شود، نه راه‌های رسیدن به آنها.

ــ اگر قبل از هر کاری اول عواقب آن را سبک سنگین کنیم و اول به عواقب بلافصل بعد احتمالی و سپس ممکن و آخر سر به عواقب قابل تصور،جدی فکر کنیم هیچ وقت فراتر از آن نقطه ای که اولین فکر ما را دچار تردید می کند نخواهیم رفت!

ــ اگر می توانی ببینی نگاه کن ، اگر می توانی نگاه کنی ، تامل کن ...

ــ  چرا ما کور شدیم، نمی‏دانم. شاید روزی بفهمیم. می‏خواهی عقیده‏ی مرا بدانی؟ بله، بگو، فکر نمی‏کنم ما کور شدیم. فکر می‏کنم ما کور هستیم. کور، امّا بینا. کورهایی که می‏توانند ببینند، امّا نمی‏بینند.

ابتذال شرارت :


چند روز پیش بود مقاله ای می خواندم از ناصر فکوهی  با همین عنوان 

مفهوم شرارت همیشه در روابط انسانی سوال های فراوانی را ایجاد میکند

اینکه شرارت چیست و در مقام قضاوت در مورد ادمیان ایا می شود به راحتی این عنوان را به هر کسی داد یا باید منتظر جنایت های بزرگ بود

هانا ارنت حسادت را بالاترین شرارت بشری می خواند و انگاری  خوب ذهن و رفتار جنایت کاران بزرگ تاریخ بشری را مورد بررسی قرا داده است

هنگامی که هر انسانی انگیزه های واقعی خود را نمی شناسد یا عامدانه و از ترس قضاوت وجدان خویش بر انها سر پوشی می گذارد انهم با مفاهیم انسانی

چون عدالت ، معرفت و این داستانها

این شرارت بزرگ در وجود ادمی رشد می کند

و نتیجه ای جز تباهی ندارد



فروغ فرخزاد به زیبایی گفته است :

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند


برای رهایی از این دردهای جانکاه باید دانایی کسب کرد

باید خود را شناخت و نیازهای خود را

مهم یاد گرفتن انچه که انجام دهیم نیست

بلکه باید یادگرفت که چه جیز هایی را انجام نداد


نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد؛ 

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم.

 

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنهای سر گشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم

 

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق

چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم

 

چه شب ها ... چه شب ها ... که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بی کران های سرشار از نرگس و نسترن، یاس و نسرین

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم

 

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم

چه مغرور بودم...

 

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم

من و تو ندانسته دانسته، رفتیم و رفتیم و رفتیم ...

چنان شاد، خوش، گرم، پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم.

 

دریغا

دریغا ندیدیم

که دستی در آن آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است!

دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته است

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست من کور بودم!

از آن روزها آه عمری گذشته است ...

 

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته است

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شب های غمگین

که دیگر ندانی کجایم ...

ندانم کجایی ...

 

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم ...

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و ...

به مهمانی عشق برد.

 

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم.

 

"فریدون مشیری" 



مرا جز عشق تو جانی نمی‌بینم نمی‌بینم
دلم را جز تو جانانی نمی‌بینم نمی‌بینم

ز خود صبری و آرامی نمی‌یابم نمی‌یابم
ز تو لطفی و احسانی نمی‌بینم نمی‌بینم

ز روی لطف بنما رو ، که دردی را که من دارم
بجز روی تو درمانی نمی‌بینم نمی‌بینم

بیا گر خواهیم دیدن که دور از روی خوب تو
بقای خویش چندانی نمی‌بینم نمی‌بینم

بگیر ای یار دست من ، که در گردابی افتادم
که آن را هیچ پایانی نمی‌بینم نمی‌بینم

ز راه لطف و دلداری بیا ، سامان کارم کن
که خود را بی تو سامانی نمی‌بینم نمی‌بینم

عراقی را به درگاهت رهی بنما ، که در عالم
چو او سرگشته حیرانی نمی‌بینم نمی‌بینم

فخرالدین عراقی

وقتی ناخوشی‌های ذهنی ریز و درشت در جامعه امروزی از سر و کول آدم بالا می‌روند، علمی وجود دارد به نام روانشناسی که به همه این ناخوشی‌ها اسم‌های دهان‌پُرکن و جذاب می‌دهد: این‌سومنیا (بیماری بی‌خوابی)، انورکسیا (بی‌اشتهایی عصبی)، اختلالات محبتی و ارتباط با دیگران و .... همه این اختلالات که گه‌گاه با عنوان «بیماری» از آن‌ها یاد می‌شود، تعاریف متعددی از سوی روانشناسان و روانپزشکان دارند و گاه برای آن‌ها درمان‌های بالینی و مشاوره‌ای تجویز می‌شود. امروزه کتاب‌های زیادی در این زمینه منتشر می‌شود و نشریات و کتاب‌های تخصصی متعددی از روانشناسان به‌نام در این زمینه به چشم می‌خورند. اما متون مناسب برای مردم عادی که دانش اندکی از علم روانشناسی دارند، چندان زیاد نیست.

 

کتاب «مامان و معنای زندگی» یکی از همین متون علمی روانشناسی است که برای فهم عامه مردم تنظیم شده است. دانای کل قصۀ این کتاب، دکتر آروین یالیوم، استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد است که سعی دارد تجربیات روان‌درمانی خود را داستان‌وار بیان کند و در این روایت جذاب ما را با انواع اصطلاحات تخصصی آشنا می‌کند. همان‌طور که خود نویسنده اذعان کرده «کوشیده‌ام هم قصه‌گو باشم و هم آموزگار»، در این کتاب یک دورۀ آموزشی جذاب در مورد علم روانشنانسی می‌گذرانیم که البته چندان هم خسته‌کننده نیست. این آموزگار خبره، شش داستان را در شش موقیعت تقریباً متفاوت روایت می‌کند. تعدادی از این داستان‌ها در اتاق‌های روان‌درمانی و جلسات مشاوره‌ای روی داده که ممکن است هر انسانی تجربه‌ای متفاوت از آن را داشته باشد. تعدادی از داستان‌ها هم روایت‌هایی هستند از انسان‌هایی که با مشکلات روحی و روانی و گاه جسمی روبه‌رو هستند. در دل داستان، ضمن تشریح این بیماری‌ها، راهکارهایی برای مقابله با آن‌ها ارائه می‌شود.

 

در گوشه‌ای از این داستان‌ها گویی پرده از واقعیت‌هایی برداشته می‌شود که بیمار به آن‌ها آگاه بوده است، ولی عوامل بازندارندۀ متفاوت روی آن را پوشانده است. مثلاً در داستان هفت درس پیشرفته در درمان سوگ، زمانی که ایرن (زنی که همسر خود را بر اساس بیماری سرطان از دست داده و هنوز با این موقعیت کنار نیامده)، در خلال یکی از جلسات روان‌درمانی به تشریح خوابی می‌پردازد، نویسنده دو متن در این خواب را برای ما مخاطبان تشریح می‌کند. یک متن باستانی و یک متن نوین که ایرن باید آن را به خاطر می‌آورده؛ ایرن متن اول را که مقدمۀ متن دوم بوده نیاموخته است. روانپزشک پس از تشریح ندای ذهنی انسان در کتاب و یادآوری اهمیت رؤیاها در تشریح روان‌درمانی برای خواننده، دوباره به موقعیت ایرن برمی‌گردد و پس از شیرجه زدن در رویای ایرن (ص ۱۲۷) در مورد دو متن، خودِ بیمار را به اعتراف وادار می‌کند که «متن باستانی همان مرگ برادر اوست که وقتی بیست ساله بوده اتفاق افتاده است و متن امروزی نیز مرگ همسرش است» و روانپزشک ادامه می‌دهد «که تا با مرگ برادرت کنار نیایی، نمی‌توانی با مرگ همسرت رو در رو شوی».

 

نویسنده در در داستان رویارویی دوجانبه یادآور می‌شود که در یک موقعیت یکسان، انسان‌ها و حتی روانشناسان نظرات متفاوتی دارند. موقعیتی را تشریح می‌کند که «دکتر ارنست لش» در گزارش احوال بیمار خود «میرنا» به «گروه مطالعاتی انتقال متقابل»، بیمار را خسته‌کننده توصیف می‌کند که انرژی او را گرفته بدون آن که چیزی پس بدهد. «دکتر ورنر» که در داستان به عنوان استاد باتجربه‌ای معرفی شده، ضمن این‌که درمانگر را برای تمایل به آشکارسازی صریح احساساتش می‌ستاید، ولی انتقاد تندی به روند درمان او و از کوره در رفتن در مقابل بیمار دارد. دکتر ورنر تأکید می‌کند «توجه بی‌طرفانه، این چیزی است که باید به بیمار پیشکش کنی» (ص ۲۳۰). انتقاد سایر روانشناسان حاضر در جمع، به این عبارت دکتر ورنر با این استدلال که «درجلسات متوالی زمانی برای وقت هدر دادن نیست» نشانی است از تفاوت تفکر روان‌درمانگران.

 

همچنین نویسنده به نقش بیمار در آموزش پزشک اشاره می‌کند و در زمان روایت داستان همنشینی با پائولا (اشارۀ واقعی به تجربیات درمانگری خود یالوم) می‌گوید «از پائولا آموختم هراسی که فرد، هنگام اطلاع از ابتلا به یک بیماری کشنده تجربه می‌کند، با کناره‌گیری اطرافیان چندبرابر می‌شود. انزوای بیمار رو به موت، با روش ابلهانۀ کسانی که می‌کوشند نزدیگی مرگ را پنهان کنند، تشدید می‌شود» (ص ۳۹). در سطور بعدی ادامه می‌دهد که ما «می‌کوشیم زندگی را دو نفره تجربه بکنیم ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم.». او یادگیری از بیماران را جزو جنبه‌ای از تحصیلات عالیه خود توصیف می‌کند. استاد از دانشجوها می‌خواهد که به بیماران گوش دهند و بگذارند بیماران آن‌ها را تعلیم دهند.

 

شرح مختصر از داستان‌های کتاب

۱- مامان و معنی زندگی: قصه‌ای که عنوان کتاب از نام آن برگرفته شده، روایتی است از گفتگوی یک فرزند با شبح مادرش. این کودک در زندگی مورد قبول و پسند مادر نبوده و خاطرات متعارضی را به یاد می‌آورد که در آن تلاش زیادی برای حل بعضی از کارهای ناتمام و زجر آور انجام داده است. نویسنده آن را داستانی واقعی تشریح می‌کند که از یک رویای واقعی زاده شده است.

 

۲- همنشینی با پائولا: در ستایش زنی که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می‌کند ولی در همین حال با روحیۀ بسیار بالا در گروهی که دکتر نیز در آن شرکت دارد به بیماران نزدیک به موت مشاوره می‌دهد. خود نویسنده این روایت را واقعی عنوان کرده است. این داستان را می‌توان تاریخچه‌ای از شکل‌گیری نخستین گروه درمانی برای بیماران سرطانی از تجربیات واقعی دکتر یالوم دانست.

 

۳- تسکین از نوع جنوبی: داستان در یک گروه درمانی بیماران بستری شده در بخش حاد روایت می‌شود. در این جلسات، کوشیده می‌شود به بیماران راهکارهایی برای ارتباط با دیگران بیاموزند. بیماران در این داستان با هدایت دکتر، با یکدیگر آَشنا می‌شوند. جنبه‌های مثبت فردی و جسمی خود را بیان می‌کنند. در نهایت سعی می‌شود احساس بهتر و ارزش‌های بالاتری به بیماران پیشکش شود (شاید وجود چنین جلساتی در بیمارستان‌های ما ضروری به نظر برسد.)

 

۴- هفت درس پیشرفته در درمان سوگ: داستانی است طولانی از زنی که همسر خود را از دست می‌دهد. همان طور که از نام داستان مشخص است، پس از طی جلساتی، در هفت بخش راهکارهایی برای درمان سوگواری، مواجهه با از دست دادن نزدیکان و لزوم ادامه زندگی بدون آن‌ها مطرح می‌شود. داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است (روانشناسی سوگواری مبحث جدی در روانشناسی به شمار می‌رود.)

 

۵- رویارویی دو جانبه: روایت زنی است که در زندگی اجتماعی خود بر اساس تجربیات تلخ دوران کودکی دچار مشکلاتی در ارتباط با دیگران است. «میزنا» در کودکی از موضوع «رازداری» آسیب دیده است. در جلسات مشاوره نیز از درمانگر خود این آسیب را تجربه می‌کند. چالشی جذاب و آمیخته به طنز در این داستان که کشش بالایی به آن داده است. این داستان تخیل نویسنده در اجرای یکی از شگردهای درمانی خود مبنی بر ضبط جلسه درمان است. دکتر به اشتباه نظرات انتقادی خود در مورد بیمار را ضبط کرده است. بر حسب اتفاق این ضبط با مایۀ انتقادی به دست بیمار می‌رسد.

 

۶- طلسم گربۀ مجار: روایتی است از بیمارانی که تصمیم می‌گیرند روند درمان خود را متوقف کند. دکتر به دنبال علت آن با داستانی روبرو می‌شود که کاملاٌ تخیلی بازگو شده است، به نحوی که باور آن را برای خواننده پس از روایت چند داستان  واقعی دشوار می‌سازد. نامه‌ای که شخصیت این داستان روایت می‌کند، تعابیر جالبی دارد و از حسرت‌ها سخن می‌گوید و تاکیدی بر این موضوع است که گاهی نمی‌توان اشتباهات را جبران کرد.

 

جذابیت‌های کتاب:

۱- مترجم کتاب خانم سپیده حبیب که با اجازه از نویسنده تمامی آثار او را به فارسی ترجمه کرده، فارغ‌التحصیل دکتری عمومی است. دانشنامه تخصصی خود را در رشته روانپزشکی اخذ کرده  و با اصطلاحات روانشناسی و روانپزشکی تعبیرات آشنایی قابل قبولی دارد. پانویس‌های توضیحی در مورد هر یک از اصطلاحات دانش وسیعی را به مخاطب عرضه می‌دارد.

 

۲- کتاب در شش داستان جداگانه که وابستگی و توالی در ترتیب آن داستان‌ها موجود نیست، گزینش خوبی است، برای کتابخوانی‌های دسته جمعی که در آن یک داستان خوانده شود. در طی کتابخوانی، تجربیات خوانندگان به اشتراک گذاشته می‌شود.

۳- شاید برای بسیاری از انسان‌ها، بازگو کردن تجربیات خود برای مشاوران و روانشناسان آسان نباشد. این کتاب با روایت صمیمانه و دوست داشتنی که از یک دکتر و یک جلسه مشاوره ارائه می‌دهد ممکن است، چهره دکتر و شرکت در این جلسات را ساده تر کند.

 

مشخصات اثر:

آروین دی یالوم. «مامان و معنی زندگی: داستان‌های روان درمانی». ترجمه سپیده حبیب. تهران: نشر قطره، ۱۳۸۹. ۳۴۲صفحه.

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فِراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

 

میل آن دانه‌ی خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

 

چشم از آن روز که بَرکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا! مکن آن جور که کافر نکند

ور جَهودی بِکُنم بهره در اسلامم نیست

 

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زِرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

 

به خدا و به سراپای تو، کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

 

سعدیا! نامتناسب حَیَوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

 

"سعدی"

...........................

خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام
بی قرار تو و چشمان خمارت شده ام
خبرت هست دلم مست حضور تو شده
عاشق و شیفته زنگ صدایت شده ام
خبرت هست که باران بهارم شده ای
چون پرستوی مهاجر نگرانت شده ام
خط به خط زنده گی ام پر شده از بودن تو
خبرت نیست و شادم که فدایت شده ام.

 
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست *** در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست *** چون من در آن دیار هزاران غریب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست *** هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
آنجا که کار صومعه را جلوه می دهند *** ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد *** ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست
فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست *** هم قصّه ای غریب و حدیثی عجیب هست

دو سر یک طیف :

انسانها را نمی شود در یک گروه یا دسته جای داد و شرط عقل اینست که موضوعات انسانی را همانند یک طیف دید

در علوم انسانی ایران به خصوص در رشته های وا مانده از دنیا چون باستان شناسی اساتیدی هستند که به ظاهر در تقابل  با یکدیگر نظر میرسند

ولی هر دوی اینها دو سر یک طیف یا دو سر یک چوب تف الود هستند

طیف جهل و خود بینی و خود بزرگی الوده به توهمات عجیب و غریب

در یک سر ان اساتیدی هستند که خود را سردمداران روشنفکری می دانند

و عکس گرفتن با دوست دختر یا تلاش برای ربودن دل جنس مخالف را با تکیه بر مشتی مبانی نظری و خاطرات سراپا دروغ از دیار فرنگ 

و هزینه علمی خود را در این راه خرج کردن را نشانه روشنفکری و متفاوت بودن می دانند

ویژگی این گروه ترکیبی از شعار های ناسیونالیستی و گذشته پر فروغ ایرانیان و این ماجراهاست

دانشجویانی هم دارند تهی مغز و پیرو بی چون و چرا همانند گوسفند 

سر دیگر طیف اساتیدی هستند که ظاهری ارزشی دارند

و لمپنیسم و تنش و تحقیر را نشانه مردانگی نداشته خود دانسته و ملغمه ای تهوع اور هستند از خود شیفتگی و جهالت و بی سوادی

و به ضرب و زور درس خواندن با پول ملت را نشانه هوش خود میدانند

ویژگی این گروه را باید در رویاهای بر باد رفته شان  جستجو کرد



چند روزی بود با خودم فکر می کردم 

می توان صادق بود و تهمت دروغ را شنید

می توان دنیای از رویاهای انسانی داشت

و متهم به ناجوانمردی شد

اری 

در سرزمینی که هیچ معیاری برای تشخیص درست از غلط باقی نمانده است

و روشنفکران ان جولان می دهن برای تحقیر بشریت


اگر در مسیر درست باشی

متهم به هر چیز می شوی


متهم که سهل است

حکم برایت صادر می کنند

از فساد اخلاقی تا مصرف مواد

 مهمترین معیار تشخیص صداقت و راست گویی وجدان هر انسان می باشد

هر کسی خود میداند که چه می کارد تا چه درود

در هیاهوی ترس های ناشی از اینکه عقب نمانیم از انسانهای بی وجدان

راستگویی نیز چون ابزار تبلیغات دروغین است

برای اینکه خود را متفاوت از بقیه نشان دهیم

اما خود میدانیم در درونمان چه می گذرد

حقیقت شاید معلوم نباشد که چیست و کجاست

اما واقعیت ها را هر انسانی با اندکی تامل و نگاه صادقانه بر احوال خویشتن می تواند در یابد




 یاد شعر مشیری افتادم :


مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

.........

هراس های بیهوده

تا بوده همین بوده
فرزند های مشروع
شرع، قانون وتباهی، پوچی بیهودگی
و عمر میرسد به سی ، پنجاه ، هفتاد
و حاصل چند فرزند و چندین نواده
و این است ضمانت زندگی
گوسفندان آبادی بالا، چه فرق دارد ، آبادی پایین
چوپان ها سرمست، مغرور
سر شیر هست ، پنیر هست و ماست های ترشیده
و گهگاهی، گرگ های دریده
و در هر جشنی و در هر عزایی، سری بریده

من رفتم...
می روم جایز نیست!
من رفتم!
من رفتم و حدیث گفتم:
چوپان به از گوسفند!
آزادی به از بند !
چه با لبخند چه بی لبخند

آزادی ، به از بند !.


همه ی ما
فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم
که جهان را،
بی جهت،
یک جور عجیبی
جدی گرفته ایم

سید علی صالحی

..........................


تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تاســـحر

او از ستاره دم زدومن ازتو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من  برق چشم ملتهب ات را  رقــم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام  تو به  بام افق ها، علم زدم

با وامـی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هرنامه را به نام وبه عنوان هرکه بود

تنهابه شوق از تو نوشتن قلــم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم  وزد

شک از تــو وام کـــردم و در بــاورم زدم

از شـــادی ام  مپرس کـــــه من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

........................

خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گــرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغــــل‌پیشه بهـــــانــــه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولــی به فکر پریدن بود

........................................

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

 

حسین منزوی

گفتن اینکه پخت‌وپز فعالیتی‌ست که انسان را از دیگر جانوران متمایز می‌کند چیز جدیدی نیست. در سال ۱۷۷۳، نویسنده‌ی اسکاتلندی جیمز باسول،یادآور می‌شود «هیچ چهارپایی پخت‌وپز نمی‌کند.» و هوموساپینس را «جانور آشپز» می‌خواند.(هرچند اگر می‌توانست نگاهی به غذاهای منجمدِ والمارت بیندازد ممکن بود در دیدگاهش بازنگری کند)

۵۰ سال بعد خوراک‌شناس فرانسوی، جین بریلات ساوارین در کتابش به‌نام «فیزیولوژی مزه» عنوان کرد این پخت‌وپز بوده که ما را اینی ساخته که اکنون هستیم. پخت‌وپز به بشر آموخت از آتش استفاده کند، و به این شکل، بیش از هر چیز دیگر به پیشبردِ تمدن کمک کرد.

در قرن اخیر نیز، لوی اشتراوس در کتابش به سال ۱۹۶۴، به‌نام «مواد خام و پخته» اعلام کرد، “بسیاری از فرهنگ‌های جهان، دیدگاهی مشابه دارند، و پخت‌وپز را به عنوان فعالیتِ نمادینی در نظر می‌گیرند که بین دیگر جانوران و انسان تمایز ایجاد می‌کند.”

برای لوی اشتراوس، پخت‌وپز استعاره‌ای از فرایند تبدیل خامی طبیعت به پختگیِ فرهنگ توسط انسان بود. اما در سال‌های بعد، دیگر انسان‌شناسان مدعی شدند اساساً شاید اختراع پخت‌وپز، کلیدی تکاملی(فرگشتی) برای انسان‌شدن ما بوده است.

چند سال پیش، ریچارد رنگام، انسان‌شناس و نخستی‌شناس دانشگاه هاروارد، کتاب جالبی تحت عنوان «در اختیار گرفتن آتش» منتشر کرد و در آن استدلال کرد این کشفِ پخت‌وپز توسط نیاکان اولیه‌مان و نه ابزارسازی، -زبان، یا گوشتخواری بوده که ما را از میمون‌های انسان‌ریخت جدا و تبدیل به انسان کرده است.

براساس فرضیهٔ پخت‌وپز، ظهور غذای پخته باعث شد مسیر تکامل انسان تغییر کند، و با تأمینِ یک رژیم از نظر انرژی غنی‌تر و آسان‌هضم‌تر برای نیاکانمان، باعث شد مغز بزرگتر شود(مغزها تشنه‌ی انرژی هستند) و در عوض، معده‌مان کوچک شود. به عبارت دقیق‌تر، برای جویدن و هضم مواد خام، زمان و انرژی بیشتری لازم است، و به همین دلیل است که دیگر نخستی‌های همسایز ما، صاحبِ جهاز هاضمه‌ی بسیار بزرگتری هستند و همینطور ساعات بسیار بیشتری از بیداری‌شان را صرفِ جویدن می‌کنند، حدود ۹ ساعت در روز.

فرگشت پخت و پز

پخت‌وپز، عملاً بخشی از کار جویدن و گوارش را انجام می‌دهد و این کار را برایمان بیرون از بدن و با استفاده از منابعِ انرژی خارجی انجام می‌دهد. همچنین، از آنجایی‌که با پخت‌وپز می‌توان بسیاری از منابع بالقوه غذایی را سمزدایی کرد و پس از آن مصرف کرد، این فناوریِ جدید یک منبعِ متفاوت از کالری را که برای دیگر حیوانات غیرقابل دسترس است در اختیار انسان قرار می‌دهد.

با رهایی از ضرورتِ تلاشِ روزانه برای جمع‌آوریِ مقادیر زیادی مواد خام و سپس جویدن(و باز هم جویدنِ آن) حالا انسان می‌توانست زمانش را و انرژی‌اش را صرفِ اهداف دیگر، نظیرِ ایجاد یک فرهنگ کند.

پخت‌وپز، نه تنها نوع تغذیه‌مان را تغییر داد، بلکه همچنین موقعیتی جدید ایجاد کرد: تجربه‌ی با هم غذا خوردن در یک زمان و مکانِ تعیین‌شده.

این برای این خوراک‌جوی خامخوار که پیش از آن، نظیر تمامی دیگر حیوانات، از طریقِ پرسه‌زنی و عمدتاً به تنهایی خود را تغذیه می‌کرد چیز جدیدی بود. حتی برای خورندگان عصر صنعتی که ما اخیراً تبدیل به آن شده‌ایم، و با پرسه‌زدن در خیابان و به تنهایی هرجا و هر زمان غذا می‌خوریم. اما نشستن در کنار یکدیگر و خوردن یک غذای مشترک، تبادلِ نگاه‌ها، به اشتراک‌گذاشتن غذاها، و تمرینِ پرهیز و گذشت، همگی به متمدن‌شدنِ ما کمک کرد. رنگام می‌نویسد، “در گرداگرد آتش بود که ما تبدیل به یک موجود اهلی شدیم.”

اما پخت‌وپز، تنها از ما موجوداتی اجتماعی‌تر و متمدن‌تر نساخت بلکه عملاً ما را تغییر شکل داد.

از زمانی که پخت‌وپز امکان داد ظرفیت شناختی‌مان را به بهای کوچک‌شدنِ ظرفیتِ گوارشی‌مان گسترش دهیم، دیگر از این روند، بازگشتی ممکن نبود. حالا دیگر، مغزهای بزرگ ما و معده‌های کوچک ما به یک رژیم متشکل از غذاهای پخته وابسته شده بود.(خامخواران به این نکته دقت کنند) معنایش این است که پخت‌وپز حالا دیگر اجباری است و در آناتومی‌مان حک شده است.

آنچه زمانی وینستون چرچیل در مورد معماری گفته بود، “اول ما ساختمان‌ها را شکل دادیم، و سپس آنها ما را شکل دادند.” ممکن است برای پخت‌وپز نیز صادق باشد. ابتدا ما موادغذایی را پختیم، و سپس آنها ما را پختند.

بخشی از کتاب پخت‌وپز نوشته مایکل پولان