با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم
با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

با من حرف بزن بانو. برای من یه تکیه گاهی

من هر زمان که سکوت مى کنم در واقع دارم از تو حرف مى زنم

خوشا به غیرت این ملت!!!!!!!!!!

درود بر های و هوی کورش پرستان و مدعیان فرهنگ و اصالت !!!!!!!!!!!!

جای سوال بزرگی است گه مردمان این سرزمین دقیقن از کدامین خدا خواسته های خود را با عجزو لابه می خواهند در حالی که این خبر را می شنوند و خم به ابرو نمی اورند

و یا حداکثر شاکر می شوند برای سلامتی خودشان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


به گزارش«شفاف»، سه فرزند خانواده ریسانی به علت جهش ژنتیکی حاصل از شیمیایی شدن پدر باعث شده است که آنها نیاز به داروهای خاص برای زنده ماندن داشته باشند. اگر این افراد داروی ویژه را استفاده نکنند جانشان را از دست می دهند. سه فرزند خانواده تنها برای یک هفته داروی خاص را دارند و دیگر توانی برای خرید دارو ندارند. 





ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

مولانا

.......................................

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

مولوی

فهمیدن فعالیتی پایان نا پذیر است که طی ان در عین ت تنوع و تغییر مدام یا واقعیت کنار می اییم

و اشتی  می کنیم و به عبارت دیگر در جهان احساس اشنایی و اسودگی می کنیم و بنابر این هیچ نتیجه نهایی نمی تواند تولید کند

فهمیدن زنده بودن به شکل وِیژه ادمی است .... هانا ارنت...کتاب انسان در عصر ظلمت


همیشه برای سوال مهم این بود که علت این همه پیچیدگی در روابط ایرانیان یا در مردمان مشرق زمین چیست

چرا همه چیز ما گاهی دقیقا بر عکس بقیه مردما دنیاست

هانا ارنت به خوبی این را بیان کرده است

سعی نا چیز ما در فهمیدن ریشه همه نا دانی و نا توانی های ماست


پا نوشت ++++++

 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
 
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
 
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
 
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
 
راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این
می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم
 
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
 
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
 
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم.
 
"حافط"

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

هیچ سرزمینی اباد نشده است  مگر زمانی که انسانها در جایگاه درست خود قرار گیرند و بدون ذهن خوانی در ارتهباط با یکدیگر باشند

خوشحالم در سرزمین من هنوز بخشی از اجتماع یعنی مادران ایرانی هر روز تنها به وظایف خود فکر می کنند و با اگاهی بی نظیر ذهنشان مشغول وظایف خود است نه داستانهایی که این روزها به زرو تبلیغات به خورد مردم می خواهند بدهند

در هنگامه سقوط اخلاق و رواج نا جوانمردی هنوز هم زنان ایرانی نجیب ترین و مرد ترین مردان هستند 

مادران ایرانی در غیاب بسیاری از مردان این سرزمین در تلاشی عظیم هستند برای نجات دادن این کشتی به گل نشسته از نا مردانگی ها

شعر زیبای مشیری تقدیم همه مادران و زنان ایرانی :

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ، ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماهِ رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه مادر داشتن !

فریدون مشیری


انتها و نهایت سرزمین و دنیای خیالی که ارمانگرایان در تاریخ ساخته اند  :


با کمی‌ سرچ در اینترنت میتوانید به مواردی بر بخورید که حتی اروپا ای‌ها از به قتل رسیدن کسان خود که به عنوان توریست به کره شمالی رفته بودند ،کامنت هایی نوشته اند.

صنعت توریسم اگر در همه کشور‌های دنیا به عنوان منبع درامدی محسوب میشود که با سرمایه گذاری شرایط فوق‌العاده بهتری در اخیتار توریست‌ها قرار میدهند ، در قلعه حیوانات کیم جونگ اول ، از توریست‌ها استفاده ابزاری جهت تثبیت نظام  استفاده میشود تا به مردم کره شمالی بقبولانند که همه مردم دنیا عاشق رهبر فرزانه کره شمالی هستند و قلعه حیوانات اعتبار زیادی در دنیا بین مردم دارد ،توریست‌ها به این شکل در خدمت ایدئولژی کمونیستی قرار میگیرند و با نمایش آنان در تلویزیون‌ها وانمود میکنند که دنیا در برابر بزرگی‌  به احترام تعظیم می‌کند.

تنها خطر بیداری ساکنین قلعه حیوانات به دلیل ندانستن زبان بیگانه ،از طریق دوستان و فامیل هایی هست که در چین و کره جنوبی وجپن و .. زندگی‌ میکنند و آنان را مورد حمایت مالی خود قرار میدهند و یا آن دسته از افرادی که موفق به فرار از قلعه حیوانات شده و به طروق مختف با نظام حاکم در قلعه مبارزه میکنند، که اعدام ۴،۵ میلیون مبارز هم از نتایج آن بیداری‌ها بوده است.

کره شمالی قلعه حیوانات

ساکنین قلعه وظائف از پیش تعیین شده‌ای دارند که تقریبا برای همه مردم یکسان و قاطع اعمال میشود ،این وظایف روزنه در روز‌های مراسم ملی‌ و تجلیل از رهبر فرزانه نبود ،ساعت ۶ صبح مانند پادگان با صدای شیپور‌های مخصوص از خواب بر خواسته ، شروع به کار میکنند ۸ ساعت کار ، ۸ ساعت مطالعه کتاب‌های کیم ایل سونگ،۸ ساعت خواب،ازدواج با تایید مقامات امنیتی صورت می‌گیرد ،محل سکونت غیر قابل تغییر نیست مگر با دریافت اجازه مخصوص ، به مردم فیلم‌های ۱۰۰ سال پیش اروپا در زمان‌های پس از جنگ و ویران شده را نشان داده و مردم تصور میکنند همه دنیا ویران هست و فقط کره شمالی مرفه‌ترین و پیشرفته‌ترین کشور دنیا با عزت هسته‌ای .

بزرگترین زندان دنیا ،امنیتی‌ترین نظام دنیا با رکورد دار اعدام در تاریخ ،بیش از ۴،۵ تا ۵ میلیون نفر که در راه رهبر فرزانه قربانی شدند ،کشوری که حتی یک تلفن زدن یا سفر به شهر دیگر در داخل کشور ! میتواند ، حکم اعدام به همراه داشته باشد.

کشوری که در آن به جز اطاعت کورکورانه و پرستش رهبر همه چیز ممنوع هست

کشوری که دچار قحطی مزمن و سؤ تغذیه است و مردم علف های خود رو را برای زنده ماندن میخورند.

زمانی‌که در سال‌های اواخر ۹۰ ،در اروپا جنون گاوی موجب کشتار گاو‌های بیمار و مظنون شد ،رهبرانخردمند کره شمالی التماس میکردند که آن گوشت‌ها را نابود نکنید به مردم ما که در حال مرگ از گرسنگی هستند هدیه کنید که حداقل مرگشان به تاخیر بیفتد .

در اوایل سال‌های ۲۰۰۰ ،خانم خبر نگار آمریکای اجازه یافت تا تحت نظر نیرو‌های امنیتی و به شکلی‌ کاملا کنترل شده دست آورد های درخشان و عزت هسته‌ای و انقلابی کره شمالی تحت رهبری کیم ایل جونگ را با تهیه گزارش مثبتی به جهانیان ارائه کند.

خانم گزارشگر با شگفتی گزارش میداد که در خیابان و معابر با هیچ بیمار و سالمندی بر خورد نکرده است،و اینطور توجیه شده بود یا گمان کرده بود که سالمندان در خانه سالمندان در خارج از شهر قرار دارند ،کدام خانه سالمندان، کجا هستند ؟و بدینترتیب یکی‌ از چندش آورین‌ترین و مشمز کننده‌ترین حقایق تلخ جامعه فلک زده  کره شمالی برای مدتی‌ پنهان می‌ماند .

همراه با رویداد شوم انقلاب کمونیستی در کره شمالی شرایط اسفبار  و نابود شدن سیستم تولیدی کشاورزی ، کشور دچار قحطی مزمن شد و مردم برای سیر کردن خود به آدم خواری روی آوردند و پس از آن کانیبالیسموس از سنت‌های پسندیده و رایج کره شمالی ،همچون کشور‌های کمونیستی دیگر مانند چین و شوروی سابق شد.

در کره شمالی نه تنها ربودن کودکان در خیابان ها ، بلکه حتی سرقت جنین یا کودکی از زنان زندانی که با تجاوز آبستن شده است تا فرزندش توسط ماموران خورده شود هم رایج هست.

اما فجایع به همین جا ختم نمیشود و افتخارات درخشانتری نیز وجود دارند.

از سنت‌های پسندیده دیگر خوردن سالمندان و یا بیماران توسط اعضای دیگر خانواده است، به همین دلیل بود که خانم گزارشگر پیر ندیده بود ، حتی در تیزر های تبلیغاتی کره شمالی هم پیر و سالمند دیده نمیشود ،تنها پیران جامعه رهبران فرزانه و هیٔت حاکمه و وباستگسنشان و عده‌ای بسیار معدود که وابستگانی در چین ، کره جنوبی یا ژاپن دارند که آنان را مورد حمایت مالی قرار میدهند ،تنها این افراد میتواند یک زندگی‌ حداقل انسانی‌ داشته باشند و این افراد چناچه مرده خود را اخلاقی‌ و سالم به خاک سپارند در گورستان همیشه افراد گرسنه در کمین هستند که همان شب نبش قبر کرده گوشت تازه میل کنند.

وحشتناک تر از همه آن است که چناچه فردی ،دوستان خود و یا فامیل خود را به مهمانی صرف غذا دعوت کند ،همه می‌دانند که یکی‌ از آنان کشته خواهد شد تا دیگران بخورند ،اما با پذیرفتن این ریسک به مهمانی میروند .

در بیمارستان‌ها وضع خورد و خوراک از همه جا بهتر است و بساط سور و سات کارکنان و دکتر‌ها همیشه به برکت بیمارانی که از زیر عمل جان سالم به در نمیبرند یا به دلایل دیگر میمیرند ، فراهم هست.

اگر رفقای چریک‌های فدائی که آفتاب عمر‌شان دیگر لب بوم است و ، علاقه زیادی به کره شمالی و نقلاب کبیرشان دارند میتوانند با فداکاری خودشان را به کره شمالی رسانده و با اینکه گوشتشان تلخ که بود حالا پیر هم شده ، خود رابه صورت طعمه در اختیار خلق قهرمان قرار دهند

در کلّ کره شمالی یک سیستم مخوف برده داری جسمی‌ ، روحی و فکری است . کشوری که در آنجا حتی جرات اندیشیدن در خلوت خود را ندارند و کسانی‌ که آن از سوئ مرز‌ها خبری بیاورند و سیستم و افتخارات آنرا به هر شکلی‌ زیر سوال ببرند فورا اعدام انقلابی خواهد شد ،اختناق در آن کشور چنان سنگینی‌ می‌کند که حتی نفس کشیدن هم باید با اجازه سیستم باشد.

همه مردم، همه جا تحت نظر هستند. در آن کشور حتی خوردن بیش از جیره تعین شده یا تقاضای غذای بیشتر جرم سنگینی‌ هست ، همه چیز را رئیس بزرگ تعین می‌کند ،میزان و نوع غذا ،پوشاک ،فرزند ، حتی رفتن و مسافرت های کوتاه در داخل کشور باید با اجازه پلیس انجام پذیرد.

این مقررات حتی شامل حال توریست‌ها هم میشود ، معدود جهانگردان ماجراجو که به هر دلیلی‌ قصد سفر به کره شمالی را دارند باید مو به مو دقیقا مطابق برنامه از پیش تعین شده حکومت  که برای آژانس‌های مسافرتی تدوین شده رفتار کنند .بردن هر گونه موبیل ، لپ‌تاپ ، هر گونه وسایل ارتباطی‌ یا الکترونیکی‌ ، دوربین تا حداکثر لنز ۱۵۰ میلیمتر آن هم فقط در محدوده مکان‌های تعین شده و تحت نظر ماموران امنیتی ،ارتباط با مردم کره شمالی ممنوع ، هر چند که طوری طور برنامه ریزی میشود که به هیچ وجه امکان آن نیست ،ادا احترام و تعظیم به مجسمه رهبر در حالیکه رفتار مو به مو زیر نظر هست ،کوچکترین خنده ، پرسش ،و یا حرکت غیر برنامه ریزی شده ، که نشان از حتی کم احترامی به رهبر کبیر داشته باشد جرم سنگینی‌ تلقی‌ میشود ، این جزئیات به همین شکل در راهنمایی مسافرتی آژانس های مسافرتی است که بنا دارند توریست‌ها را به بهشت کره شمالی انقلابی ببرند ،در حقیقت این توریست‌ها هم برای همان مدت کوتاه به اسارت سیستم در آمده و باید همان گونه برده وار رفتار کنند که مردم آنجا ! و دنیا یک قلعه هیونانت هست.

تمام این ملاحظات از آن جهت صورت می‌گیرد که مردم آنجا با نحوه زندگی‌ انسانی‌ آشنا نشوند ،و تلقینات هیٔت حاکمه را بپذیرند که زندگی‌ یعنی‌ بردگی به حکومت ،و از توریست‌ها هم به این شکل برای اثبات آن سنت‌های پلید و حیوانی انقلابی سؤ استفاده میکنند ،تا مردم به چشم خود ببینیند که دنیا برده این حکومت هست .! حتی غربی‌ها !

آن دسته از افرادی که از موفق به فرار از جهنم کره شمالی شده و به کره جنوبی میرسند ،باید تحت نظر پزشک و روانپزشکان و مدد کاران اجتماعی سال‌ها تحت دارمان قرار گیرند تا زخم های روح و روان خرد شده آنان التیام یابد و نحوه زندگی‌ انسانی‌ را بیاموزند و تلقیات و مغز شویی سیستم رهبر فرزانه را فراموش کنند.

شیون ،گریه و بی‌تابی افراد به سبب مرگ رهبر کره شمالی یک وظیفه ملی‌ است که اگر کسی‌ شیون نکرد به اردوگاه‌های باز آموزی فرستاده میشود بلکه بیشتر نشان از استیصال روحی و روانی‌ و وحشت آنان از زندگی‌ بدون "بردار بزرگ "حکایت دارد ، هر چند که تمام کسانی‌ که به عنوان " مردم " کره شمالی‌ در رسانه‌‌ها میبینیم وابستگان حکومته هستند و تا به حال هیچ عکس و گزارشی از زندگی‌ عادی مردم و مردم آنجا به شکل رسمی‌ منتشر نشده تعداد اندک کلیپ‌های ویدئویی که توریست‌ها از مردم فقیر در این طرف و آن طرف گرفته اند گویای فاجعه بزرگ انسانی‌ درون قلعه حیوانات است ،جایی‌ که حتی سفرای و کارکنان خارجی‌ پس از مدتی‌ سکونت در آن کشور به بیماری‌های روحی و روانی‌ دچار میشوند.

یک مقایسه بین کشور‌های کره جنوبی و شمالی نتایج فاجعهرا به خوبی‌ نشان میدهد ، کره شمالی با در آمد ناخالص ملی‌ ۲۶ میلیارد دلار ، کره جنوبی ۱۶۰۰ میلیارد دلار!

تنها روزانه امید برای نجات، کیم جون اون رهبر کم سنّ و سال کره شمالی است که رفتاری متفاوت با پدر خود دارد، آیا او ناجی ملت در بند خواهد شد؟ هر چند که او بی‌تجربه است و قدرت دست هیٔت حاکمه است ،سال‌ها بعد بتواند با حذف تدریجی‌ اعضای هیٔت حاکمه سیستم را تغییر دهد اما این احتمال هم هست که جانش را در این راه از دست دهد .

نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه نویدم
نه سلامم نه علیکم
نه سیاهم نه سپیدم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمایم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم
نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم
نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم نه چنین است سرنوشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم
نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به های است ونه هو
نه به این است ونه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای با همه ای هم همه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی…

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

 


من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

 

  انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان . . .

 سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

 

 

 

 ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی میبارد....

 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام

باده رنگین نمی‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


یکی شاهدی در سمرقند داشت

که گفتی بجای سمر قند داشت

جمالی گرو برده از آفتاب

ز شوخیش بنیاد تقوی خراب

تعالی الله از حسن تا غایتی

که پنداری از رحمتست آیتی 

همی رفتی و دیده‌ها در پی اش

دل دوستان کرده جان بر خیش

نظر کردی این دوست در وی نهفت

نگه کرد باری به تندی و گفت 

که ای خیره سر چند پویی پی ام

ندانی که من مرغ دامت نی ام؟

گرت بار دیگر ببینم به تیغ

چو دشمن ببرم سرت بی دریغ

کسی گفتش اکنون سر خویش گیر

از این سهل تر مطلبی پیش گیر

نپندارم این کام حاصل کنی

مبادا که جان در سر دل کنی

چو مفتون صادق ملامت شنید

به درد از درون ناله‌ای برکشید

که بگذار تا زخم تیغ هلاک

بغلطاندم لاشه در خون و خاک

مگر پیش دشمن بگویند و دوست 

که این کشته دست و شمشیر اوست

نمی‌بینم از خاک کویش گریز 

به بیداد گو آبرویم بریز

مرا توبه فرمایی ای خودپرست 

تو را توبه زین گفت اولی ترست

ببخشای بر من که هرچه او کند

وگر قصد خون است نیکو کند

بسوزاندم هر شبی آتشش 

سحر زنده گردم به بوی خوشش

اگر میرم امروز در کوی دوست

قیامت زنم خیمه پهلوی دوست

مده تا توانی در این جنگ پشت

که زنده‌ست سعدی که عشقش بکشت

 

سعدی


ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
...............................

زندگانیم و زمین زندان ماست....
زندگانیم و زمین زندان ماست
زندگانی درد بی درمان ماست

راندگانیم از بهشت جاودان
وین زمین زندان جاویدان ماست

گندم آدم چه با ما کرده است
کآسیای چرخ سرگردان ماست

جسم قبر و جامه قبر و خانه قبر
باز لفظ زندگان عنوان ماست

جمع آب و آتشیم و خاک و باد
این بنای خانه ی ویران ماست

مور را مانیم ، کاندر لانه ها
روز باران هر نَمی طوفان ماست

احتیاج این کاسه دریوزگی
کوزه آب و تغار و نان ماست

آبروی مابه صد در ریخته است
لقمه نانی که در انبان ماست

جز به اشک توبه نتوان پاک کرد
لکه ننگی که بر دامان ماست

عمر می‌آید به پایان، باز گرد
کین علاج رنج بی‌پایان ماست

میزبان را نیز با خود می برد
مهلت عمری که خود مهمان ماست

در «فیه مافیه» حضرت مولانا می‌فرمایند که: 
"درد است که آدمی را رهبر است. در هر کاری که هست، تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند. کار بی‌درد میسر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم. تن همچو مریم است و هر یک عیسی‌ای داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسی ما بزاید. و اگر درد نباشد، عیسی هم از آن راه نهانی که آمد، باز به اصل خود پیوندد."

در عرفان و فلسفه تعریفی برای عشق وجود ندارد، اما مثال های زیادی در علم، عرفان و فلسفه وجود دارند که شامل عشق نمی شوند، بلکه من شخصیت پرست، آنها را جایگزین عشق کرده، تا بی عشق نمیرد و در سوز و گداز عشق ادعای عاشقی کند، زیرا او هم حتی اگر شده در "الفاظ" می خواهد سهمی از عشق و عاشقی داشته باشد! 
در جهان هر چیز چیزی می‌کشد /// کفر کافر را و مرشد را رشد
انواع عشق های منسوب شده در دنیا وجود دارند که علم روانشناسی و روانشناسان و خودشناسان متبحر توضیح و اظهاراتی در بارهء چگونگی شکل گیری آنها بیان کرده اند.
عشق به خدا، عشق به وطن، عشق به زبان، عشق به خود، عشق به خانواده، عشق به غریبه ها، عشق به دوستان، عشق به اروتیک، عشق به دین و مذهب، عشق به کار و پیشه، عشق به حیوانات، عشق به قدرت و شهرت، عشق به طبیعت، عشق به عادت، عشق به علم، عشق به ادبیات، عشق به اشیاء که شدت بالای آن را فتیشیسم نامیده اند. 
آنهایی که عاشق خدا و معتقد عشق الهی هستند، اما توانایی نگهداری یک رابطه را هم ندارند، دوست دارند بازی روانی درآورند و برای جبران حقارت های خود عاشق کسان و خدایی شوند که دست نیافتنی است و هرکسی که در دسترس باشد را انکار می کنند که بگویند، ببین، من توانسته ام به عشقی دست نیافتنی دست یابم! من آدم خاصی هستم و عاشق هر کس و بی کسی نمی شوم و معشوق من باید دست نیافتنی باشد! پس چه چیزی و چه کسی جز خدا دست نیافتنی تر!؟ که در عشقش بسوزند و بسازند!! و فکر کنند که به آخر عشق دست یافته اند، غافل از آنکه عشق از رگ گردن هم به او نزدیک تر است.
عشق نمی تواند غیر واقعی باشد، عشق نمی تواند تبعیض قائل شود. یعنی من نمی توانم به یکی بگویم که عاشق و قربانی تو می شوم اما به دیگری نفرت می ورزم. عشقی که نفرت، تفرقه، جدایی و برتری خواهی در آن باشد، عشق که نیست، بلکه اختلال روانی و شخصیتی است.
عشقی که مبانی آن جدایی و بیگانگی باشد و به همبستگی و یگانگی نرسد، عشق نیست، انتقام و احساس مالکیت است.
عشق در همین لحظهء بودن است، اما روان آشفته و گم شده آن را در آینده جستجو می کند.

قاسم سلطانی

قضاوت نکنید..

یکی از معضلات موج روشنفکری و همه چیز دانی در جامعه ما این است که مدتیست مد شده است که : قضاوت نکنید..

برای رویارویی صادقانه با این پدیده رفتاری و ذهنی کافیست تنها یک روز و یا نصف روز بخواهید که در مورد هیچ چیز و هیچ کس قضاوت نکنید.امتحانش مجانیست.

اما واقعیت امر اینست که انسان ناگزیر از قضاوت است.

انسان بدون قضاوت نمی تواند از قوه تحلیل ، تشخیص، فرضیه سازی و نتیجه گیری ،انتخاب و تصمیم گیری بهره ببرد.

اما نکته اینجاست که ما وقتی در مورد چیزی داریم قضاوت می کنیم بر پایه و اصول و مبنای چه چیزی قضاوت می کنیم؟.

حدس و گمان و حس ششم ؟

عصبانیت و خشم ؟

تصورات ذهنی که نامش را می گذاریم تیزی ؟

و یا نه ما بر مبنای علم ،واقعیت و استدلال منطقی بدون احساسات و هیجانات قضاوت می کنیم؟


انسان در ارتباطات و تمام زمینه های زندگی نیاز به قضاوت دارد اما این قضاوت نباید از ذهنی بیمار ، خرافی ، غیر واقع بین ، هیجانی ، پارانوئید ، مانیا و یا خودشیفته بیرون تراود.

شما وقتی که دارای نارحتی ریوی هستید پیش متخصص ریه می روید او با کنار هم قرار دادن علائم ناراحتی و شرح حال شما دست به تشخیص می زند.این تشخیص دقیقا همان قضاوت است اما بر اساس علم و واقعیت.

قضاوت سالم باید برمبنای ترازوی دقیق واقعیت ، علم و معصومیت باشد در غیر اینصورت محلی از اعراب ندارد و یک پدیده رفتاری مخرب و بسیار مضر اجتماعی و روانی است

همه چیزش

از صبح شروع می شود

روز و من،

از تو،

با صدایت،

که می گویی صبح است،

 بلند شو، تا ببوسمت...

 

"عرفان یزدانی"

.......................

آوازهای تو جهان را پاکیزه می کنند

آواز تو

گنجشک های زیادی را محلی کرده است

آوازهای تو در دستگاهی‌ست

که خون را به گردش می برد

-آوازهایت

در خون آدمی رسوب می کنند

در هسته ی سلول‌ها رسوخ می کنند-

خونم را به هر که اهدا کرده ام

شنیده ام

دلتنگ آوازهایی غریب شده است!

...

 

"حسن آذری"

...................

آن‌که می‌گوید دوستت می دارم
خُنیاگر غمگینی‌ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آن‌که می‌گوید دوستت می دارم
دل اندُهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود.

"احمد شاملو"
31 تیر 58

.....................

می خواهم

تمام شهر را باخبر کنم

که بدانند

صبح بخیرهایت

با من چه می کند

عجب آشوبی می شود دلم...!

 

"لیلا صابری منش"

..................

به تو نزدیک می شوم

لب روی تن ات می گذارم

اما هیچکس نمی فهمد

خودم را بوسیدم

یا تو را!

گفته بودم قبلا:

که به برکه ها شبیهی.

 

"حسن آذری"

.................

انگشتانم

از کار افتاده اند

آنقدر که آمدنت را مشق کرده اند!

 

چشمانم

تار می بینند

آنقدر که انتظارت را

خیره مانده اند!

 

پاهایم

ناتوان شده اند

آنقدر که

عشقت را ایستاده اند!

 

قلبم

اما

هنوز  تند می تپد

تا وقتی که هستی

و عطر نگاهت را به آفاق می پاشی

دوست داشتنت

هم چنان در رگ هایم جاری‌ست...

 

"سارا قبادی"

مست شو بانو
مست از من
آن چنان مست که دریا به رنگ گل سرخ درآید
به رنگ شراب تیره
به رنگ خاکستری
به رنگ زرد
و چه زیباست
زنی که در حضور شعر
تلو تلو می خورد و
مست می شود
من
در زیباترین نمود ام هستم
در درخشان ترین لحظات تمدن ام
آه
آن گاه تن به عشق می سپارم
که متمدن شده باشم
بختی دیگر به من بده
تا تاریخ را بنویسم بانو
چرا که تاریخ
هرگز به تکرار خود برنمی خیزد

نزار قبانی 

مترجم : سیامک بهرام پور

..........................

آه بانو
من شاه نیستم
و هیچ میدانی به نامم نیست
اما تو
عجیب شبیه کاشی های نقش جهانی
عجیب تاریخ را برایم
زنده نگه می داری
وقتی برگ برگ تقویم عشق را
به درخت زندگی ام پیوند می زنی
وقتی رنگین کمان چهره ات
به روزهای بی رنگم
رنگ می پاشد
وقتی می فهمم
آن وقت ها هم
که خیال می کردم نبودی
بودی
حالا که نگاهت می کنم
فواره های چشم هایم
از شادی
به راه می افتند
و کالسکه های قلبم
به سویت تند تند می دوند
و هزاران هزار پروانه
از گوشه گوشه چشمم
به سمتت روانه می شوند
تا تو را ببوسند

آه بانو 
من شاه نیستم
و هیچ میدانی به نامم نیست
اما تو
به جهانم نقش دادی
بگذار با تو
دوباره متولد شوم

محسن حسینخانی

..............

می‌خواهی
من را
به بی‌خبری از خودت
عادت بدهی ؟

من
به بی‌خبری از تو
عادت نمی‌کنم

به نبودنت
عادت نمی‌کنم

به بودنت
عادت نمی‌کنم

من
فقط می‌توانم 
عاشق بشوم
که شده‌ام

افشین یداللهی

.......................

لعنتی 
چه چیز فوق العاده‌ای‌ست 
دوست داشتن تو
تو عشق من ، دختر من 
دوست من وُ مادر کوچک من هستی
جانم ، دردانه‌ام 
قبل از دوست داشتنت
گویی نمی‌دانستم چگونه باید دنیا را دوست داشت
این شهر اگر زیباست 
از روی توست
این سیب اگر خوشمزه است 
از روی توست
این انسان اگر عاقل است
از روی توست

ناظم حکمت
مترجم : مجتبی نهانی

........

دستم نه

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند
هم‌خانه ها می پرسند
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست ؟
من نگاهشان می کنم
لبخند می زنم
و می بارم
 

یغما گلرویی

............

در موهای تو 
پرنده‌ای پنهان است 
پرنده‌ای که رنگِ آسمان است 
تو که نیستی 
روی پایم می‌نشیند 

جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند 
جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم 

می‌گذارمش روی تخت 
و از پلّه‌ها پایین می‌روم
کسی در خیابان نیست 
و درخت‌ها سوخته‌اند 
کجایی؟ 

یانیس ریتسوس 
مترجم : محسن عمادی


چشمانم را که باز کردم

چشمانم را که باز کردم

دشت یاسمن، بوی آغوش تو بود که

تمامی احساسم را درخود جای داد

حسی غریب در من پرسه می زند

انگار سالهاست

بذر وجودم در این سرزمین مأوا دارد

عطر تنت آشناست

لطافت سبزه زار دلدادگی ات

طراوت دستانت

و زلالی احساست...

 

ریشه های جانمان در هم گره خورده

تا اعماق باوری دور...

بگدار صادقانه بگویم

با نور چشمان توست که گل وجودم بارور می شود

در دستان پینه بسته ی توست که قد علم می کند

تا به رستاخیز...

 

"تو"

باغبان همیشه مهربان بیشه ی عشقی

چشمه ساران محبتت جاری

دل پاکت حاصلخیز

و تلالو دیدگانت، اهورایی...

اعجازت را همیشه بباران.

 

ﺑﻮﺳﻪﻫﺎ

ﺁﻭﺍﺭﻩﺗﺮﯾﻦ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻧﺪ

ﺑﺮ ﺑﺎﺩ

ﺑﺮ ﺩﺭ

ﺑﺮ ﺧﻮﺩ

ﺑﺮ ﺣﺴﺮﺕ

ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﻟﺐ

ﻛﺴﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ

ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺴﺖ

ﭘﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ

ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ

ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﺪ ...

 

"ﺍﺣﻤﺪﺭﺿﺎ ﺍﺣﻤﺪﯼ"

......................

خداحافظ ای نگاه ها 
ای تلالو پرتقال ها
و سلام ای تاریکی
با توام ای دوست شبانگاهی من
عشق من خوش آمدی

نمی دانم
نمی دانم چه کسی زندگی می کند
چه کسی می میرد
چه کسی در خواب است و کدامین کس بیدار
تنها می دانم که قلب توست
تنها قلب توست که تمام ظرافت های سپیده ام را
در سینه ام تعمیم می دهد 

پابلو نرودا

..................

تو را می خواهم 
برای پنجاه سالگی
شصت سالگی
هفتاد سالگی
تو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم
تو را می خواهم برای چای عصرانه
تلفن هایی که می زنند
و جواب نمی دهیم
تو را می خواهم
برای تنهایی
تو را می خواهم
وقتی باران است

برای راهپیمایی آهسته ی دوتایی 
نیمکت های سراسر پارک های شهر 
برای پنجره ی بسته
و وقتی سرما بیداد می کند 
تو را می خواهم
برای پرسه زدن های شب عید
نشان کردن یک جفت ماهی قرمز
تو را می خواهم
برای صبح
برای ظهر
برای شب
برای همه ی عمر

نادر ابراهیمی

آن‌قدر خوابت را دیده‌ام

که واقعیتت را از دست داده‌ام

آیا هنوز وقت آن نرسیده که

در آغوشت کشم؟

و بر آن لب‌ها، بوسه زنم

میلادِ صدای دلنشینت را؟

 

آن‌قدر خوابت را دیده‌ام

که بازوانم عادت کرده‌اند

سایه‌ات را در آغوش کشند

و یکدیگر را بیابند،

بی‌آن‌که گردِ تنت پیچیده‌ باشند

اگر با واقعیتِ تو که روزها و سال‌هاست

که تسخیرم کرده‌ای، روبرو شوم،

بی‌تردید به سایه‌ای بدل خواهم شد

آه! ای توازن احساسات!

آن‌قدر خوابت را دیده‌ام

که بی‌شک فرصتی نمانده‌ تا بیدار شوم

ایستاده می‌خوابم، تمام‌قد، رو به زندگی

رو به عشق و رو به سوی تو

تنها تو را می‌بینم

آن‌قدر در رویاهایم پیشانی و لب‌هایت را لمس کرده‌ام

که لمس واقعی‌شان، خیالی‌تر است!

آن‌قدر خوابت را دیده‌ام،

با تو راه رفته‌ام، حرف زده‌ام در رویا

با سایه‌ی تو خوابیده‌ام

که دیگر از من چیزی به جا نمانده ‌است

و سایه‌ای شده‌ام

در میان اشباح و سایه‌ها

سایه‌ای که با سُرور گام می‌گذارد

بارها و بارها

روی عقربه‌ی خورشیدی ِ ساعت زندگیِ تو.

  

"روبر دسنوس"

........................

با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد.

پس کمکم کن تا پخته بازگردم...

 

"نادر ابراهیمی"

(از مجموعه کتاب: آتش بدون دود / جلد اول)

........................................................

نترس علاقه!

بخدا دوست داشتن در خیابان خوب است

...

بوسه زیباترین اتفاق خیابان است

به‌جای درد، به‌جای دود

به جای دود کردن درد، درد کردن دود

هم را می‌بوسیم

مگر کجای بوسه چپ است؛

کجای لب می‌لنگد که

 این‌همه زیبایی را مخفی می‌کنیم

 و جنگ را، رو ؟!

مگر کجای آغوش به دروغ آغشته است که

پرهیز می‌کنیم وُ تخت را آغشته به دروغ!

خیابان که بد نیست

کوچه که دروغ نمی‌شود

ما هی خود را دروغ می‌کنیم وُ

نامش را گاهی شرم می‌گوییم

گاهی حیا می‌شویم وُ

گاهی، به راحتی بستنی می‌خوریم وَ به‌هم نمی‌گوییم

هلو می‌خوریم وُ حرف نمیزنیم

عجیبیم !

در خیابان هم را نمی‌بوسیم

اما سیب را هرجا گاز می‌زنیم!

بیا علاقه‌ی خوبم

می‌خواهم ببوسمت...

 

"افشین صالحی"