یک تحقیق جدید ترکیب ژنتیکی انسانهای نوین اولیه را بررسی کرده و نشان می دهد که حدود 45 هزار سال پیش آنها وارد اروپا شدند و به مدت هزار سال در کنار پسرعموهای منقرض شده خود، نئاندرتالها زندگی کرده اند.
تحلیل دی.ان.ای استخوان 51 انسان ماقبل از تاریخ، که حدود 45 تا 7 هزار سال پیش می زیسته اند، توسط یک تیم دانشمندان بین المللی نشان از حرکت جمعیتی و امواج مهاجرت به اروپا دارد که با پیشروی و عقب نشینی یخچالهای طبیعی در ارتباط بودند. آخرین عصر یخ بندان بین 25 تا 19 هزار سال پیش روی داد، و تمامی اسکاندیناوی و شمال اروپا را پوشیده از یخ کرد.

به گزارش روزنامه آمریکایی "کریستیان ساینس مانیتور"، دکتر کاسیمو پست، استاد ژنتیک دانشگاه توبینگن آلمان، می گویند: "تاریخ جمعیتی اروپا نشان از تحرکات بیشتری نسبت به آنچه که قبلا می پنداشتیم داشته است."
او و اعضای تیم تحقیق در مقاله ای که در 2 ماه مه در نشریه "نیچر" منتشر کردند، می گویند تمامی نمونه های انسانی که کمتر از 37 هزار سال سن دارند، از نوادگان جمعیتی واحد بوده اند.
بر اساس این تحقیق، این شاخه از انسان های اولیه در حدود 33 هزار سال پیش و با گسترش یخبندان، از قاره اروپا خارج شدند، اما با عقب نشینی یخبندان در 19 هزار سال پیش از شبه جزیره ایبری (اسپانیا و پرتغال کنونی) باردیگر به سراسر اروپا بازگشتند.
موج دوم مهاجرتی، با گرم شدن آب و هوا در 14 هزار سال پیش، از ترکیه و یونان کنونی به اروپا مهاجرت کردند و جایگزین گروه اول شدند.
دکتر دیوید رایش می گوید: "این دو موج مهاجرتی عظیم بودند و همراه با تغییرات شدید آب و هوایی در مقیاسی وسیع انجام شدند."
این دانشمندان می گویند میزان ژن نئاندرتالها در انسانهای اولیه از 45 هزار سال پیش تا کنون کاهش یافته، و از 3 تا 6 درصد در آن دوران به 2 درصد در انسان کنونی اروپایی رسیده است. آنها می گویند که "گزینش طبیعی" پیشینه نئاندرتالی را کاهش داده است.
تحقیقات قبلی در باره دیرینه شناسی جمعیت اروپا فقط بر اساس 4 نمونه انسانی بود و به همین دلیل داده های ژنتیکی بدست آمده نمی توانست تصویر دقیقی از مهاجرتهای انسانی و تکامل آنها بدهد. اما اکنون با 51 نمونه "تصویری روشن" از فرایند تغییر در طول زمان بدست آمده است.
تلخی های زندگی در کنار لحظات خوش ان در مجموع معنا و مفهوم به زندگی هر انسانی را می بخشد اما برخی معتقدند این معنا به شدن سطحی است و در اصل خود بی معناییست
اما یک تلخی هست که هر انسانی با عمق وجود خویش در هر مقام و منصبی انرا احساس که میکند
به یکباره از درون پوچ میشود
ان تلخی از دست دادن اعتماد به نفس است
شاید انچه که صادق هدایت می گفته که برخی چیزها از درون انسان را مثل خوره می خورد
همین نداشتن اعتماد به نفس و تاریکی حاصل در تحقیر های دوران کودکی و روابط بی حاصل او بوده است
انچنان تلخ که نبوغ را رنگ وبوی جنون بخشیده است
قبیله در زمان فتح دنیا برای کسب منابع بیشتر
نیاز به قهرمان و سلحشور داشته است
اما در دنیای مدرن و فراوانی تولید و مصرف
روح تشنه سلحشوری های
قبیله
به یکباره خود را چون دون کیشوت میبیند
تنها و سرگردان در دنیای خیال
و این تضاد بزرگی است
و سرمنشا به باد رفتن همه داشته انسان
یعنی اعتماد به نفس او
جالب است
در تلاش مضحکی که برای باز ساختن این نظام قیبله ای میشود
داستان تلختر هم میشود
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خود این سوال بسیار مهم است
این شعر مشیری به زیبایی روح انسان خسته را بیان می کند :
بعد از تو ، تا همیشه
شب ها و روزها
بی ماه و مهر می گذرند از کنار ما
اما
پشت دریچه ها
در عمق سینه ها
خورشید ِ قصه های تو همواره روشن است
فریدون مشیری
چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
چه خیالات دگر مست درآید به میان
گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند
وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان
هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند
همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان
سخنم مست شود از صفتی و صد بار
از زبانم به دلم آید و از دل به زبان
سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست
همه بر همدگر افتاده و در هم نگران
همه بر همدگر از بس که بمالند دهن
آن خیالات به هم درشکند او ز فغان
همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است
همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان
ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم
تا مفرح شود آن را که بود دیده جان
"مولانا"
......................
«همه ما اشعه های یک خورشیدیم»
آهای تو ای بشر ملعون که سالیان سال ستم کرده ای
خون قی کرده ای و تنها خون
آیا کین بر دلت نشست؟آیا انتقام جانت را خلید؟
آیا باد روحت را در نوردید؟
آیا از این حیات خونالودی که پیش گرفته ای مشعوفی
انسانیت به اغما رفته است،افسوس
برگرداب تاریخ بنگر
شرارت و شقاوت و کین را بسوز
ما همه جوجه های یک آشیانه ایم
ما همه اشعه های یک خورشیدیم
زبان نیارد که تفریق مان کند
فاصله نیارد که تفریق مان کند
ونیز انجیل یا هر کتاب مقدس دیگری
و یا مرزهای ترسیم شده پادشاهان نیارند که تفریق مان کنند
و نیز بیابان های وسیع و
کوه های بلند
شرق و غرب و شمال و جنوب نیارند که جدای مان کنند
بس است این کین و این عناد
بس است زیستن با باورهای کهنه
دست سوی هم آرید
دست به دست داده و ریشه های ستم را بخشکانید
بذارید عشق بگذارید سعادت در قلب مان سکنی گیرند
بگذارید وفادارانه دست سوی هم آریم»
گفتند چرا سنگ ؟؟؟
گفتیم مگر در آن صبح غریب
اولین نقشها و کلمات را
اجداد بیابانگردمان
بر سنگ نتراشیدند ؟!!
مگر کافی نیست
که نانمان هنوز از زیر سنگ بیرون می آید
و ناممان شتابان می رود
که بر سنگ نوشته شود
سنگمان را کسی به سینه نزد
و سرمان تا به سنگ نخورد آدم نشدیم!
عباس_صفاری
بدون شک یکی از مهمترین گرفتاری های بشر در طی تاریخ که در برخی از جواتمع چون ایران ادامه دارد دو مفهوم خطرناک احترام و اطاعت است که همانند دو میخ بزرگ توانایی حرکت را از انسان می گیرد .
واژه احترام در تضاد بزرگی با واژه حرمت قرار دارد
اولی فرض را بر نادان بودن انسانهای زیر دست می گذارد و رابطه چوپانی و گوسفندی را می پسندد
در حالی که حرمت تاکید می کند بر ارزشمند بودن همه انسانها
حرمت یعنی من خوبم و تو هم خوب هستی
هیچ تفاوتی بین ما نیست
جنسیت ، زبان ، نژاد محل مانورانسانهای خود کامه ای است که با واژه ای جعلی چون احترام نا امنی های ذهنی خو.د را در جامعه بسط می دهند
در حالی که بشر متمدن به دنبال حرمت است که عین ازادی است نه بنده بودن در سایه احترام
حال در این شرایط بمباران جنسی که از رسانه های گوناگون بر جامعه ایرانی انجام میشود
عاملی شده است بر داستان سازی هایی در ذهن انسانها انجام شود از دنیایی عجیب و غریب
که انگاری همه اذهان پورنو گراف هستند
و تنها موضوع بشریت همین سکس است و بس
و بد تر از همه اینکه بسیاری طبق این جعلیلت دست به اقدام نیز می زنند
ومحل های مشخصی که در سایر جوامع برای این موضوع وجود دارد را تاییدی میدانند که همه جای دنیا همین است
ذهن بیمار خود را همه جای دنیا میدانند
و برداشت ناقص خود زا جنس مخالف و خاطرات سراپا دروغ دوست و فامیل را
نشان شناخت از کل بشریت
به نظر روانشناس امریکای David Bedric بخشی از درمان عمومی که روانشناسی دنیای معاصر عرضه می کند به خودی خود ایجاد کننده احساس شرم در بیماران است. به نظر او، باید به زندگی اجتماعی معاصر به عنوان عامل اساسی برای مشکلات روحی افراد یاد کرد. از اقتصادی که مبتنی بر نفع شخصی است تا ازدواج های نامناسب و افزایش فرزندانِ طلاق تا گسترش زندگی مجردی، همگی می توانند زمینه ساز اختلالات روحی و روانی بشر باشند. شاید لازم است همه کاسه کوزه ها را بر سر مریض های روحی نشکنیم و به احساس شرم و گناه شان نیفزائیم.
به نظر David Bedric فردی که به مطب من می آید و خودش را مورد مواخذه قرار می دهد از اینکه چرا کمی چاق شده است یا از شکل و قیافه خودش راضی نیست این سئوال را در برابرم قرار می دهد که آیا این فرد عاری از اعتماد به نفس است یا روحیه اش ناشی از توهمی است که در جامعه شیوع دارد؟
فردی که برای فرار از مشکلات خانوادگی یا اقتصادی به مشروب پناه می برد به تنهایی مسئول اعتیادش نیست. فردی که پس از دهها سال تحصیل و کار شبانه روزی در بزرگسالی، به یکباره، بی خبر از همه جا افسردگی در وجودش رخنه می کند مسئول شکست روحی و روانی خودش نیست.
ما محصولِ جامعه مان هستیم و رنج و اختلالاتی که بروز می دهیم بخشی از ناهماهنگی های است که اجتماع بشری در خود دارد. به نظر این روانشناس که از افکار کارل یونگ تاثیر گرفته است همانطور که همه ما به عنوان یک جامعه در مریض ساختن همدیگر دست داریم درمان روحی و روانی بیماران نیز یک وظیفه اجتماعی است.
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند یکی تحمّل
انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند
یکی تاب می آورد
یکی می شِــــکند
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود
دیگری تکه تکه
تکه ها شبیه هم نیستند
تکه ای یک قرن عمر میکند
تکه ای
یک روز
رسول یونان
اگر برای برگشتن
باید
سوار این قطار شوم
که پس پس می رود و
متروکه ها را تا ایستگاه صفر
شماره می کند
پس پشت بلیطم را مهر کن
ای دست استخوانی ناپیدا !
این چهل سالگیست
با گیسوان خاکستر
که آرام
از میان مه
بیرون می وزد
با بنفشه رنگ پریده ای
بر بناگوش
و در آخرین مهلتی که هنوز
می توان
لبخند و گلی را در آینه
معاوضه کرد و
این سی سالگیست که
آخرین شانه را بر شبق می کشد
تا سرازیر شود
افسوس که مجال افسوسی نیست
و پیش از آنکه ترک
از ترک هایش بزاید
باید
قطره اشک را
با دل انگشت
از گوشه چشم آئینه برداری.
ای دست استخوانی ناپیدا !
ورق بزن ایستگاهها را
ورق بزن
اگر این شمارش معکوس
تنها راه رسیدن به کسی باشد
که پیری من
در موهایش سفید می شود و
جوانی من
در چشم هایش برق می زند و
کودکی ام در
پاهایش میدود
تا
بازگردد ....
( حسین منزوی)
تعریف فامیل در سرزمین های سرگردان در خود خواهی و خود بینی و رویاهای شیرین مشرق زمین :
فامیل فرد یا مجموعه ای از افراد است که با دیدن کوچکترین خطا از ادمی آسمان را بر زمین به طرزی شگفت اور بخیه میزند ولی بزرگترین اشتباهات فرزند خود را ندیده و اگر هم ببیند دلیل محکمی بر هوش و ذکاوت خود و همسرش و ژنتیک به ارث رسده بر فرزند بی ادب خود میداند!!!!
فامیل فرد یا مجموعه ای از افراد است که در زیباترین و شاد ترین لحظات ادمی خود را بیشتر از ادمی شاد و با احساس نشان می دهد ولی در درون خود مصیبتی در حد فاجعه کربلا را احساس می کند
و بازهم فامیل به خصوص فامیل نزدیک فرد یا مجموعه ای از افراد هست که بعد پایان غم و غصه به ناگهان همچون ابر بهاری سر رسیده و عبارت مشهور : چرا زودتر نگفتی را
با حالتی سرشار از تحقیر و خود بزرگ بینی و شکر به درگاه الهی که خود دچار این غم و غصه نیست بیان می نماید
به طور کلی فامیل پیچیده ترین و در عین حال همانند سیب زمینی ساده ترین موجود کره خاکی می باشد به خصوص در سرزمین های درگیر در نظام قبیله ای !!!!!!!!!!!!
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ
شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی
از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ
هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند
در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند
هُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبری
می نوشد و جــام باده بـر سنگ زند
زان پیش که نام تو ز عالم برود
می خور که چو می بدل رسد غم برود
بگشای سر زلف بتی بند به بند
زان پیش که بند بندت از هم برود
همه ی آدم بزرگ ها اول بچه بوده اند(اما انگشت شماری به یاد می آورند)
فقط با چشم دل می توان دید.اصل باچشم نادیدنی است
آدم ها این حقیقت را از یاد برده اند.اما تواز یاد نبر.توبرای همیشه مسئول آنچه اهلی کردی
هستی.تومسئول رزت هستی
شب که آسمان را تماشا کنی،چون من در ستاره ای از ستاره ها خواهم بود،چون در یکی از آنها خواهم
خندید،مثل آن است که همه ی ستاره ها برایت می خندند.تو فقط ستاره یی خواهی داشت که می خندد!
ازآشنایی با من شاد خواهی بود.تا ابد دوست منی.دلت می خواهد که با من بخندی وگاه پنجره را
همین طوری،با خوشحالی ،باز خواهی کرد...ودوستانت که ببینند آسمان را تماشا می کنی
ومی خندی،حسابی تعجب می کنند.به آنها می گویی(ازستاره هاهمیشه خنده ام میگیرد)وفکر می
کنند زده است به کله ات.تازه خبر دار می شوی چه دکانی برایت باز کرده ام.
اگر گلی را دوست داشته باشی که در ستاره ای باشد،تماشای آسمان شب دوست داشتنی است!
ستاره ها همه گلند.
شازده کوچولو:اثر آنتوان دوسنت اگزوپر
در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همیزاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را میکوبد و میساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمیشاید
در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همیخاید
چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید
جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید
تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید
نقاش اوکرائینی Snezhana Soosh مادر یک پسر ۹ ساله است ولی همیشه حسرت یک رابطه صمیمی با پدر را با خود حمل می کند. او می گوید پدرم نمی دانست و تربیت نشده بود که به فرزندانش ابراز احساس کند یا حتی به بازی های کودکانه اهمیت دهد. این نقاشی ها را برای پسرم کشیدم تا وقتی که بزرگ شد بداند « نقش پدر در زندگی هر فرد خیلی مهم است. پدر بودن یعنی یک غول مهربان و حامی. پدر یعنی بازی و محبت »






بارون روندو قهرمان قصه از سنتهای کهنه و قیدهای بی چون و چرای اجتماعی میگریزد و شیوهای از زیستن را برای خود بر میگزیند که کوچکترین همانندی با دیگر مردم ندارد. زمین سفت و آشنای زیر پا را رها میکند و به زندگی در راه پیچاپیچ و لرزان بالای درختان میرود. یعنی میتوان گفت که دنیای دیگری را جایگاه خود میکند. اما نه اینکه در برج عاج بنشیند. فاصله گرفتنش از زمین برای دوری جستن از مردم نیست. برعکس؛ پنداری درجستجوی میدان دید گستردهتری به میان شاخ و برگ درختان میرود تا همه چیز را بهتر و بیشتر ببیند، تا بهتر بتواند به آنچه برایش شورش کرده است، عمل کند.
ایتالو کالوینو از سرشناسترین چهرههای ادبیات معاصر ایتالیاست و به خاطر شیوهی خاص خودش، جایگاه ویژهای در میان رمان نویسان اروپایی دارد. شیوهای که تخیل نیرومند، طنز ظریف و توجه نزدیک به واقعیت و تاریخ را در هم میآمیزد. در آثار او که آکنده از تمثیل و استعاره است، نگرش موشکافانه به واقعیت و طنز و افسانهپردازی و تخیل شاعرانه همه به یک اندازه جا دارند. بارون درخت نشین، معروفترین اثر و بهترین نمونه کار اوست.
شادروان مهدی سحابی، به شیوایی تمام این اثر ارزشمند و خواندنی را ترجمه کرده است و انتشارات نگاه آن را منتشر نموده است.
قسمت هایی از کتاب :
زندگی اش یکپارچه پیرو فکرها و برداشت های کهنه و متروک بود، و این همان چیزی است که اغلب در دوران های انتقالی دیده می شود.
هر آنچه او از آنجا می دید حالتی دگرگونه داشت و این نخستین سرگرمی آن بالا بود.
بالای درخت ها برای خودمان ارتشی درست می کنیم و زمین و مردمانش را آدم می کنیم.
کشیش آماده بود هر نظریه ای را بپذیرد، به شرطی که بتوان بر اساس آن هر آنچه را که اتفاق می افتد عادی و طبیعی دانست و فکر هر نوع مشکل و مسئولیتی را از ذهن او دور کرد.
می کوشیدم بدانم حال کسی که در چند قدمی ام، چیزی جز شب در پیرامون خود ندارد و دستخوش باد و آن آواهاست چگونه است؛ کسی که هیچ یار آشنایی جز تنه ی درختی ندارد که در دهلیزهای بیشمار آن سوی پوست زبرش حشره ها در پیله های خود نهفته اند.
گاهی وقت ها، بین بچه های ناز نازی هم اشتباهی کسی به دنیا می آید که سرش به تنش می ارزد.
برای هر مادری بسیار سنگین است که فرزندی چنین شگرف داشته باشد، فرزندی که همه احساس های یک زندگی معمولی را یکپارچه به دور اندازد؛ اما مادرمان سرانجام بر آن شد که کوزیمو را همانگونه که بود بپذیرد و این را بسیار زودتر از ما کرد.
چنین می نمود که مادرمان، با آنکه بیش از همه ی ما با کوزیمو تفاوت روحیه داشت، تنها کسی است که توانسته است او را همانگونه که هست بپذیرد، شاید به این دلیل که در پی توجیه او نبود.
کارهای برجسته ای که آدمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند باید ناگفته بماند؛ همین که آن را به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی چیزی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود.
از زاغه های نزدیک سر و صدای مادرهایشان بلند شد، کودکانی چون آنان را بدین خاطر سرزنش نمی کردند که چرا دیر به خانه می رفتند، بلکه چرا به خانه می رفتند، چرا برای چاشت به خانه بر می گشتند و نتوانسته بودند جای دیگری چیزی برای خوردن پیدا کنند.
هر بار که به چیزی نیاز داشت، چنین می نمود که با من همبسته است؛ اما گاهی دیگر چنان از بالای سرم می گذشت که انگار مرا نمی دید.
نمی دانم غصه ای که می خورد تا چه اندازه ناشی از مهر پدری و تا چه اندازه ی دیگر ناشی از نگرانی اش دباره ی عنوان و امتیازهای اشرافی اش بود.
یک نجیب زاده، چه بالای درخت و چه روی زمین، در هر حال نجیب زاده است به شرطی که رفتارش درست باشد.
شورش را با متر و زرع اندازه نمی گیرند. حتی یک راه چند وجبی هم می تواند راه بدون بازگشت باشد.
- منی که این بالا هستم، شاشم خیلی بلندتر از مال دیگران است!
- مواظب باش پسرم، آن بالا کسی هست که می تواند روی همه ی ما بشاشد!
کوزیمو، علی رغم فرار شگفت انگیزش، کمابیش مانند گذشته با ما بود. تنها زندگی می کرد، اما از آدم ها نمی گریخت. حتی بر عکس، می توان گفت که نمی توانست دور از مردم سر کند. از آن عادت قدیمی دورانی که با هم بالای درختان می رفتیم و خود را پنهان می کردیم و رهگذران را دست می انداختیم دیگر چیزی در او به جا نمانده بود.
کوزیمو زمان درازی را بالای درختی می نشست و کارکردنشان را تماشا می کرد. تا زمانی که روی زمین بود هرگز فرصت چنین کاری را نیافته بود.
برای او جهان دگرگون شده بود، جهانی بود پُر از پل های باریک و خمیده ای که میان زمین و آسمان کشیده شده بود، جهان تنه ها و شاخه های پوشیده از پوسته و گره و چین و شیار. دنیای ما زیر زمینِ آن جهان بود. تنها سایه روشن گنگی از آن را می دیدیم و هیچ چیز از آنچه را که او هر شب حس می کرد در نمی یافتیم.
با آنکه هم کوزیمو به دیگر انسان ها فرق داشت و هم آن سگ به هیچ سگ دیگری نمی مانست، با هم زندگی خوشی را داشتند.
آیا برای اندکی هم که بود، حسرت زندگی ما را می خورد؟ فاصله اش با دنیای ما کوتاه بود و بازگشت به آن برایش کاری نداشت، آیا به این نکته فکر می کرد؟ نمی دانم. نمی دانم به چه می اندیشید و منتظر چه بود.
شوالیه، وکیل گوشه گیر، همواره چون الگویی منفی در برابر چشمانش بود و به او نشان می داد آدمی که بخواهد جدا از دیگران و تنها به حساب خودش زندگی کند سرانجام به چه روزی می افتد. بدین گونه با در نظر داشتن این الگو، توانست کاری کند که هرگز شبیه او نشود.
کتاب ها را تا اندازه ای همانند پرندگان می دانست و دلش نمی خواست آن ها را بی جنبش و در قفس ببیند. از بس کتاب می خواند چند گاهی گیج و بی خیال شده بود و هر چه کمتر به جهان پیرامون خود علاقه نشان می داد.
عشقش به درختان، مانند همه ی عشق های راستین، اغلب با سنگدلی و حتی بی رحمی همراه بود.تن درخت را می برید و زخمی می کرد تا آن را نیرومندتر و زیباتر کند.
آن همه کوشش به دست نسل های آینده ای تباه شد که کور دل بودند، آزمندیشان آنان را از آینده نگری باز می داشت، توانایی دل بستن به هیچ چیز، حتی به منافع راستین خودشان را نیز نداشتند. و چنان شد که دیگر کوزیموی تازه ای نمی توانست بالای درختان گشت و گذار کند.
آتش سوزی و نخستین سوء قصدی که به جان کوزیمو شد می توانست او را به این فکر اندازد که خود را از جنگل دور نگه دارد. اما بر عکس، او را به این فکر انداخت که راهی برای جلوگیری از آتش سوزی بیابد.
می دانست که همبستگی و سازمانیابی انسان را نیرومند می کند، توانایی و استعداد هر کس را شکوفا می سازد، و شادی و شوری را به وجود می آورد که در زندگی تکروانه به ندرت حس می شود. شادی پی بردن به این نکته که مردمان بسیاری هستند که همه خوب و درستکار و کارآمدند و می توان به آن ها اعتماد کرد. هنگامی که آدمی تنها و تکرو زندگی می کند، فقط یک جنبه ی انسان های دیگر را می بیند، جنبه ای که آدمی را وا می دارد همواره به هوش باشد و حالتی دفاعی به خود بگیرد.
اگر من بیشتر از دیگران چیز بدانم، در صورت نیاز آن ها باید آنچه را که بلدم در اختیارشان بگذارم. به نظر من، فرماندهی یعنی همین.
هر تب و تابی، از نیاز ژرف تری خبر می دهد که برآورده نشده است، نشانه ی کمبودی است. نیاز کوزیمو به داستان گویی نیز نشان می داد که او چیز دیگری را جستجو می کند. هنوز عشق را نمی شناخت. بی شناخت عشق تجربه های دیگر به چه کار می آید؟ بدون شناختن مزه ی زندگی، به خطر انداختن آن چه سودی دارد؟
بسیار دیده شده است که مردمانی برای آرمانی نه چندان روشن و مشخص مبارزه می کنند، مجبورند برای جبران گنگی و سستی انگیزه هایشان ظاهری بسیار جدی به خود بدهند.
قانون اساسی کشوری آرمانی بر فراز درختان، در این نوشته از جمهوری خیالی درختستان سخن می رفت که تنها آدم های خوب و درستکار در آن زندگی می کردند. نگارنده، پس از بنیان گذاری کشوری آرمانی بر فراز درختان و مطمئن شدن از اینکه همه ی جهانیان در میان شاخه ها جا گرفته اند و خوشبخت زندگی می کنند، خود از درختان پایین می آید و در روی زمین که دیگر هیچکس در آن نمانده است، به زندگی می پردازد.
برای بهتر دیدن زمین باید کمی از آن فاصله گرفت.
هیچگاه چیزی را که او نتواند بدهد از او نمی خواهد.
یکدیگر را شناختند. کوزیمو او را شناخت و به شناخت خود نیز رسید، زیرا به راستی پیش از او خود را نشناخته بود. ویولتا او را شناخت و به شناخت خود نیز رسید، زیرا با آن که به خوبی می دانست خود چگونه کسی است، چگونه بودن خود را تا آن زمان به آن خوبی حس نکرده بود.
کوزیمو در نمی یافت که از چه چیز دلگیر شده است؛ نمی فهمید، یا شاید بهتر می دانست که نفهمد تا بتواند بیگناهی خود را بهتر نشان دهد.
هرگز هیچ تهدیدی نمی کرد، آدمی نبود که با دستاویزهای احساساتی باجگیری کند. هر آنچه را که شهامت انجامش را داشت می کرد. و اگر به زبان می آورد که کاری را خواهد کرد، به این معنی بود که آن را همان زمان آغاز کرده است.
- چرا رنجم می دهی؟
- چون دوستت دارم.
- نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را می خواهیم نه رنجش را.
- وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را می خواهیم، عشق را، حتی به قیمت رنج.
- پس، تو به عمد مرا رنج می دهی؟
- بله، برای این که از عشقت مطمئن بشوم.
در فلسفه ی بارون جایی برای اینگونه استدلال ها نبود.
- رنج یک چیز منفی است.
- باید همیشه با رنج و درد مبارزه کرد.
- هیچ چیز جلودار عشق نیست.
- چیزهایی هست که من هرگز نیم توانم بپذیرم.
زمانه ای فرا می رسید که آزاد اندیشی بیشتر می شد، و دورویی نیز.
به هر آنچه او را به بیرون آمدن از دنیای خودش وا می داشت به همین گونه پشت می کرد.
جسورانه ترین کارها را باید با روحیه ی صاف و ساده انجام داد.
- فکر نمی کنی که عشق باید به معنی از خودگذشتگی مطلق باشد، یعنی که آدم باید خودش را به حساب نیاورد؟
- عشق فقط زمانی ممکن است که آدم خودش باشد، با همه ی نیرویش...
دیووانگی، چه خوب و چه بد، نوعی نیروی طبیعی است. ولی ابهلی چیزی جز سستی و درماندگی نیست و به کاری نمی آید.
هرگز ندانستم که کوزیمو چگونه می توانست شور و دلبستگی اش به زندگی اجتماعی را با گرایش همیشگی اش به گریز از جامعه آشتی بدهد؛ و این یکی از شگرف ترین ویژگی های او بود. هر چه بیشتر به زندگی دور از آدمیان در بالای درختان خو می گرفت، به همان اندازه نیز می کوشید که رابطه های تازه ای با همنوعان خود برپا کند.
جوانی در روی زمین زود می گذرد؛ تا چه رسد به روی درختان که هر چیز، چه برگ و چه میوه، از آن بالا افتادنی است... کوزیمو پیر می شد.
نیروهای نظامی، با هر فکر تازه ای هم که از راه برسند، چیزی جز خرابی به بار نمی آورند.
سال های سال است که من در این کارم، این کار وحشتناک، یعنی جنگ... و تا آنجا که می توانم از خودم مایه می گذارم... همه ی این کار را هم برای آرمانی می کنم که حتی برای خودم نمی توانم توجیهش کنم...
کوزیمو لاروس دوروندو، میان درختان زیست، همواره زمین را دوست می داشت، به آسمان می رفت.
بارون درخت نشین
ایتالو کالوینو ترجمه ی مهدی سحابی
خبر :
یکشنبه ۲۱ فروردین پسر ۱۷ ساله در ورامین، دختر(ستایش قریشی) همسایه افغانستانیشان را که هنوز شش سال بیشتر ندارد به خانه میبرد و پس از تجاوز به او، با ضربات چاقو وی را به قتل رسانده و در وان حمام بر رویش اسید ریخته تا از بین برود. اما چون جسد بهطور کامل از بین نرفت، از دوستش یاری میطلبد
دوست وی با توجه به ابعاد جرم، ماجرا را با پدر خود در میان گذاشته و پدر هم با یکی از معتمدین محل و نهایتاً بدون کمترین تردیدی به پلیس خبر میدهند. پلیس هم هنگام مراجعه به خانه، هم باقیمانده جسد را پیدا میکند و هم قاتل را دستگیر میکند.
خانم هانا ارنت در کتاب انسان در عصر ظلمت به درستی اشاره می کند که بالاترین درجه شرارت بشر حسادت می باشد و انگاری که کل این حرف شرح و بیان همه ما ایرانیان است
به نظر من در میان انواع و اقسام تخصص ها و پیشه ها در دنیای دیروز و امروز شغل و پیشه ای است که قدمتش به اندازه تاریخ بشر است و عمقش در این سرزمن در این روزها از کل تاریخ و جغرافیای بشر بیشتر و ان پیشه جهل و خود فریبی است که همین نیز منشا و خاستگاه اصلی اش حسادت می باشدو نخواستن خوشبختی و ثروت و رفاه برای دیگران
سرزمینی که اینگونه اساتید یاوه گویش بر طبل بی عاری و بی اخلاقی و ناسیونالسم کور می زنند و با تمامی هویت ها مشکل دارند به جر هویت بر باد رفته فارسی و ایرانی بودن
هویتی که در یک سفر به ترکیه یا اروپاو امریکا در عرض چندین ساعت به راحتی در فرهنگ میزبان هضم میشود و با فرافکنی ابلهانه ای انوری ها را متهم به تازه به دوران رسیدگی میکند
در نهایت به این روزگار هم می افتد که دخترکی شش ساله مورد تجاوز واقه بشود و انگاری نه انگار
پیشه جهل و نادانی کم دردسر ترین پیشه این روزهای وطن می باشد و روز به روز بر شاغلان در ان اضافه میشود
این خاک سرزمین رویایی پورنو گراف ها و معتادان و یاوه گویان رویا پرداز می باشد
چون تنها چیزی که مردمان ان نمی توان پیدا کرد
اشتی با واقعیت و تلاش برای رفاه میباشد
روانت شاد حسین پناهی که زیبا سروده ای :
سلام
خداحافظ!
چیز تازه ای اگر یافتید،
بر این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار.
"حسین پناهی"
........................
می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشهیِ افکارت
باید به خودت استراحت بدهی....دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشهیِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:بگذار منتظر بمانند.
"حسین پناهی"
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم
در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم
وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم
بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی
تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم
گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج
چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم
چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک
اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم
ما را چو بجویید بر دوست بجویید
کز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم
تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیم
در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم
چون طبل رحیل آمد و آواز جرسها
ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم
شکر است که تریاق تو با ماست اگر چه
زهری که همه خلق چشیدند چشیدیم
آن دم که بریده شد از این جوی جهان آب
چون ماهی بیآب بر این خاک طپیدیم
چون جوی شد این چشم ز بیآبی آن جوی
تا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم
چون صبر فرج آمد و بیصبر حرج بود
خاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم
من اندوه دلم را با شادی مردم هرگز عوض نمی کنم.
و نمی خواهم اشکهایی که غم ها را از چشم هایم سرازیر می کنند به خنده درآیند.
آرزومندم زندگی به شکل اشکی و لبخندی باقی بماند.
اشکی که قلبم را تطهیر می کند و اسرار پنهان زندگی را به من می فهماند.
"جبران خلیل جبران "
برگرفته از کتاب: اشک و لبخند
...........................
صدفی به صدف مجاورش گفت:در درونم درد بزرگی احساس میکنم،
دردی سنگین که سخت مرا میرنجاند.صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت: ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:آری! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایهات در درونش احساس میکند
مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.
"مروارید از کتاب سرگشته ، جبران خلیل جبران"
...........................
ارُتای بانی" ماجرای زندگانی و مرگ زنی است که به واسطه شرایط دشوار زیـست و بـیرحمی مردمان و غفلت خود به ورطه فساد میافتد و بیمار میشود و میمیرد. پدر و مادر او، زمانی کـه وی کـودکی بیش نیست میمیرند و همسایهای عیالوار و فقیر، سرپرستی او را به عهده میگیرد. او ناچار است هر روز در پی گـاوهای شـیرده به صحرا برود و غروب آنها را به ده بازگرداند و تکه نانی بخورد و بـر بـستری از عـلف خشک بخوابد. کسی به او مهری نمیورزد و کاری به کارش ندارد. نیمه گرسنه، مغموم، آشفته و تـنهاست تـا ایـن که به سن شانزده سالگی میرسد و دختر زیبایی از آب درمیآید. وجودش مانند آیـنهای اسـت که زیبایی دشت را بازمیتاباند. روزی مردی سوار بر اسب نزد او که کنار چشمهای نشسته است میآید و بـا حـرفهای فریبنده او را میفریبد و به همراه خود میبرد. این مرد نابکار ثروتمند است و مـشغله او کـامجویی است.
مارتا مدتی در قصر مرد میگذراند درحـالی کـه بـاز احساس تنهایی و ناایمنی با اوست. سپس مـرد او را از خـانهاش بیرون میکند و او با تنها پسرش «فوءاد» آواره شهرها و خیابانها میشود. زمانی که نویسنده (خلیل جبران) در سـال 1900 پس از گـذراندن تعطیلات تابستانی به بیروت بـازمیگردد پسـرکی ژندهپوش مـیبیند کـه گـلهای پلاسیده میفروشد. نویسنده از کس و کار او مـیپرسد و کـاشف به عمل میآید که وی پسر «مارتا»ست و مادرش در خرابهای در بستر بیماری افـتاده اسـت. نویسنده حساس و نیکوکار- که راوی داستان نـیز هست- به قصد کـمک بـه زن بیمار به راهنمایی «فوءاد» بـه خـرابه مسکن آنها میرود زن بیمار گمان میبرد که راوی داستان برای کامجویی به نزد او آمـده اسـت اما مرد میگوید
:
«مارتا! تـو گـلی هـستی که به زیـر گـامهای حیوانی در لباس انسان پایـمال شـدهای. گامهای او، بیرحمانه ترا لگدکوب کرده اما رایحه ترا که با نالههای بیوهزنان و فریاد یـتیمان و آه جـانسوز تهیدستان به سوی آسمان (جایگاه رحـمت و داد) فـرامیرود، هرگز نـکاسته اسـت. دل خـوش دار که تو گل پایمال شـدهای نه گام پایمالکننده.»
مارتا در میان گریه و هقوهقهای بیمارانه ماجرای زندگانیش را برای راوی بازگو میکند. او احساس مـیکند اجـلش فرارسیده و معشوقهاش مرگ پس از دوری طولانی آمده اسـت تـا او را بـه بـستری گـرم و نرم رهنمون شـود. بـعد آمرزش گناهان خود را از خدا میخواهد و میمیرد. صبح فردا پیکر او را در تابوتی چوبین میبرند تا در بیابان بیرون شـهر بـه خـاک بسپارند چرا که راهبان اجازه ندادهاند بـر او نـماز خـوانند و او را در گـورستان عـمومی دفـن کنند. در این ماجرا، تنها دو نفر پیکر بیجان او را تشییع میکنند. فرزندش و جوان راوی که مصیبتهای روزگار، او را دلسوزی آموخته است.
منبع: کیهان فرهنگی / 1385
ناله و فغان و گلایه از روزگار بخش مهمی از ادبیات مردمان این سرزمین را تشکیل داده است و گاهی فروپاشی اخلاقی و اجتماعی انچنان پر رنگ می شود
که از این فغان ها راه گریزی نیست
اما با گسترش تکنولوژِی و باز شدن پای انواع شبکه های اجتماعی به زندگی مردم
بسیاری از داستانهایی که این مردمان از خود نشان می دادند سراب گونه بودن خود را نشان داد
و هرکس خود فهمید که تا چه حد تاکنون به خود دروغ می گفته است و سعی در فریب خود داشته است
این روزها دو حکایت از عبید زاکانی و ابو علی سینا به شدت فضای ایران را نشان میدهد:
|
آسمان رعدی میزند
وبرقی شفاف
تمام آسمان شب را
روشن میکند .
باران
تند میبارد
همه جارا آب فرا میگیرد
ولحظاتی بعد
انگار نه انگار
گویی از ابتدا
هیچ خبری اتفاق نیفتاده .
فقط خانه خرابان
میدانند
باران
با آنها
چه کرده.
خوش به حال پاییز .
............................
در حصار افکار خود
سالها در بند هستم .
بی هیچ تقلایی
ویا امیدی به رهایی .
احساس میکنم
در عصر یخبندان
زندگی میکنم .
...................
اینجا ویران است
صدای دلتنگی .
هم نوا ی عزیز
با سرعت تمام
دوری کنید .
اینروزها
اوضاع
قمر در عقرب است .
وهمه چیز آلوده
و مُسری ست .
حتی دلتنگی .
حواستان باشد
بیمار نشوید .
................