-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 دی 1396 12:08
آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود. پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد. لینکلن پس از سالها تلاش، به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد. اولین سخنرانی او در مجلس سنا بدین صورت گذشت: نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند. یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 دی 1396 10:52
در این میانه اشوب و هوای بس نا جوانمردانه ولی امید بخش زمستانی مریم عزیز مدام این ترانه را گوش می دهم ببین از تو چه پنهون دلم هواتو کرده هوای صحبت های تو آشنا رو کرده می خوام هزار و یکشب بشینم پای حرفهات نگاهم رو بدوزم به اون غنچه ی لبهات ببین از تو چه پنهون قشنگ نازنینم نمی خوام نمی تونم که دوریتو ببینم تو چشمای...
-
مریم جان
چهارشنبه 6 دی 1396 08:18
بی تو شوریدگی چنان سرد است که به بیزاریش نمی ارزد ********** بی تو عمر آنچنان پراز درد است که به بیماریش نمی ارزد ********** بی تو ساغر به گردش آوردن نه سروری نه حال میبخشد ********** بی تو مستی به جای بیخبری پای تا سر ملال میبخشد ********* بی تو سیر و سفر به باغ بهشت خیمه بردن به شوره زارانست ********* بی تو در بین...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 دی 1396 16:18
نه خودت را دارم نه دست هایت را و نه حتی تکه آرامی از صدایت را غروب که می شود یادت را در خودم می ریزم و دست در دست خیالت به خیابان می زنم و خرده ریزه های جفتی همرنگ می خرم برای این اتاق ساده نیمه عریان که یک شب آمدنت را با ماندن اشتباه گرفته بود ای کسی که با منی و مرا جا گذاشته ای خانه تو کجای این شهر می تواند باشد؟...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 دی 1396 18:07
یک ساعت فروشی در تهران به نام ساعت فروشی شاد که دو کارمند خود را به جرم دیر کردن به وسط خیابان فرستاده است تا چند ساعت در ان میانه یک دست و پا به ایستند به جرم تاخیر در رسیدن به محل کار؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! صاحب ان بدون شک خود شیفته ای است که ساعت فروختن را ملاک اگاهی به همه علوم می داند و خود را صاحب حق و در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 دی 1396 17:54
ای که همه نگاه من، خورده گره به روی تو تا نرود نفس ز تن، پا نکشم ز کوی تو گر چه به شعله میکشی، قلب مرا به عشوه ات بر دو جهان نمی دهم، یک سر تار موی تو مستی هر نگاه تو، به ز شراب و جام می کی ز سرم برون شود، یک نفس آرزوی تو ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 دی 1396 16:17
نقد ها می شود که ایا نمیدانم تکیه و تاکید وانتقاد بر فلان هنرپیشه یا شخصیت یافلان ماجرا چه ربطی بر زندگی روزمره انسان دارد ما انسانها در یک فضای تک نفره زندگی نمی کنیم به خصوص در ایران که فرهنگ تنیده شده است در سیاست بحث فلان و بهمان نیست بحث حاکم شدن فضای فکری این انسانها بر ماست انچه که فرهنگ عمومی نام دارد عقلانیت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آذر 1396 19:58
ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد کی شبروان کویت آرند ره به سویت عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه جایی که عشق باشد،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آذر 1396 17:05
در این هم همه دراین لحظات اخر فرو ریختن تاریکی ها و سر زدن طلوع خورشید و شاید هم در این لحظه آخر خواندن منزوی کیفور می کند ادمی را : ز زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار پریشانــیست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار "...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آذر 1396 23:17
انسانهای فراوانی در این سرزمین دم از ازادی می زندد ازادی حجاب ازادی تصمیم ازادی مالکیت بدن چه و چه اما ازادی بدون مسئولیت در ازای روح و روان سایر انسانها در مقابل احساسات انها حریم انها اندیشه ای است خطرناک و ویرانگر به شب سلام که بی تو رفیق راه من است سیاه چادرش امشب ، پناهگاه من است به شب که آینه ی غربت مکدر من به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آذر 1396 17:20
کانت معتقد است که در انسان یک وجدان اخلاقی بسیار عالی وجود دارد. او پیش از مرگش سفارش کرده بود که چنین جملاتی را بر سنگ قبرش حک کنند: " دو چیز است که همواره اعجاب انسان را بر می انگیزد: یکی آسمان پر ستاره ای که بالای سر ما قرار گرفته و دیگر وجدانی که در درون ما قرار دارد. "
-
تقدیم به همه کسانی که حرمت می نهند عشق را در بین این مردمان تاریک اندیش
سهشنبه 21 آذر 1396 19:47
یک جنگ یک تنش چالشی بزرگ بسیار خشن در حال جنگ و دفاع زندگی مرا بزرگ کرد من بدون تو تنهاترین بودم اب داشتم نان داشتم اما عشق نداشتم روزگار اموختم که زندگی با فراز و نشیب ها افتادن ها و برخاستن ها معنا پیدا می کند این کره خاکی میگشت و می گشت اما من در ان نبودم یافتن عشق سالها کشد با تو عمر و گذر ان برایم معنا پیدا کرد...
-
ترانه شاهکار از فرامرز اصف
شنبه 18 آذر 1396 22:48
ببین از تو چه پنهون ، دلم هواتو کرده هوای صحبت های تو آشنا رو کرده می خوام هزار و یکشب ، بشینم پای حرفهات نگاهم رو بدوزم ، به اون غنچه ی لبهات ببین از تو چه پنهون ، قشنگ نازنینم نمی خوام نمی تونم ، که دوریتو ببینم تو چشمای قشنگت ، یه آسمون ستاره ست تبسم روی لبهات ، برام عمر دوباره ست از تو چه پنهون که شبها ، تو به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذر 1396 18:53
کلماتم همه ستارهاند آن کلمهاى که به سوى تو مىآید از همه مستتر آنکه به زمین مىافتد از همه دلتنگتر آن کلمهاى که از تو باز نمىگردد از همه پیچیدهتر آن که از تو باز مىگردد از همه گمتر از همه دو قاره دورتر از همه ماهش را گم کرده است
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 آذر 1396 18:38
رئیس جمهور فقید هند(عبدالکلام) از خاطراتش میگوید. . زمانی که کودک بودم، مادرم برایمان غذا میپخت. یک شب او برایمان نان پخت. آن روز او تمام روز کار میکرد و نهایت خسته هم بود. او یک بشقاب «سبزی پخته» را همراه با یک نان کاملاً سوخته پیش پدرم گذاشت. من منتظر بودم تا ببینم کی سوختگی نان را متوجه میشود، اما پدرم بدون توجه به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 آذر 1396 22:09
ﮐﺎﺭﻝ ﮔﻮﺳﺘﺎﻭ ﯾﻮﻧﮓ ( ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺱ ﺷﻬﯿﺮ ﺳﻮﺋﯿﺴﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻓﺮﻭﯾﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺤﺚ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪ ) ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺩﻭ ﻧﻮﻉ ﺍﺧﻼﻕ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ : ﺍﺧﻼﻕ ﺑﺮﺩﮔﯽ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ . ﺍﺧﻼﻕ ﺑﺮﺩﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ۹۰ ﺩﺭﺻﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ؛ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽﻫﺎ ﻭ ﺟﻤﻊ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ، ﺍﮔﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯽﺷﻮﯼ، ﺧﻮﺩﺩﺍﺭ ﺑﺎﺵ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 آذر 1396 01:27
جدایی از حد که بخواد بگذره فاصله بین ما یه دیوار میشه قهر اگر با کینه سازش کنه دل به خودآزاری گرفتار میشه ما که با هم زندگی رو ساختیم، سفره عشقو با هم انداختیم تیکیه به هم دادیم و با سادگی، گریه کنون دل رو به هم باختیم حیفه به پایون برسه عشقمون، به مرز حرمان برسه عشقمون مست غروره همه تارو پودت، غرور تو ارزونی وجودت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 آذر 1396 20:03
* از عصبانیت میخندیم، از خوشحالی گریه میکنیم. انگار فقر واکنش داریم. * "اگه این گوساله تونسته، پس تو هم میتونی" . با چنین جملاتی به هم انگیزه میدهیم. * با دیدن دختری در اتوبوس گرفتار عشق شده و به محض پیاده شدن دچار غم هجران میشویم. * فراموش کردیم خوشبختی چیست. برای همین اگر روزی تصادفاً یا اشتباهاً...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 آذر 1396 13:40
نازنینم تو بودی که اشک هایم را ندیدی من را از من گرفتی و رفتی من را از عشق دور کردی تو بودی طوفان ها در دلم برپا کردی خندیدن را شاد بودن را برای من زیاد دیدی و مرا از زندگی دور کردی و سفیدی را بر موهایم انداختی تو بودی در یک لحظه همه چیز را تمام کردی و باعش شب های بی خواب شدی مرا به حسرت مجبور کردی حست ندیدنت حسرت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آبان 1396 20:19
سلام بی من حال تجریش چطور است بانو من امروز به فردسی رفتم تا حالش را بپرسم غمگین است در و دیوار این شهر ندای وای بر من را می شنیدم از هر سو یاد شعر منزوی افتادم : یاد تو می وزد ولی، بی خبرم ز جای تو کز همه سوی می رسد، نکهت آشنای تو غنچه طرف فزون کند، جامه ز تن برون کند سر بکشد نسیم اگر، جرعه ای از هوای تو عمر منی به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 آبان 1396 23:59
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا. تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آبان 1396 00:41
نگران نباش چه با بله چه با جانم؛ این روزها را بدونِ تو با "خیالت" سر میکنم .. همین حوالیست .. پرسه میزند این اطراف! هرروز اسمش را میخوانم دلبرانه دستش را بالا میگیرد و من تیکِ حاضریش را میزنم ..!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 آبان 1396 23:38
خسته از قصه های شوم از همدردی های مسموم اصلا اینها را بی خیال خسته ام از نبودنت تنهایی دارد نابودم می کند بیین برگها دارد فرو می ریزد روزهایزیبایمان دارد تمام می شود تورا دوست دارم نازنینم با همه شیرینی ها تلخی ها گریه امانم نمی دهد دستهایم را بگیر رهایم نکن مرا با حسرتت رها مکن ترانه ای در لبهایم هستی تنها عشق عمرم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 آبان 1396 21:29
یک نقطه عطف در زندگی قبولی در رشته کارشناسی ارشد باستان شناسی یک رو دخسته و گرفتار از زندگی در جمعی نادان و خود بزرگ بین از فهم نادرست هر انچه که در ذهن یک انسان می تواند خلق شود هیجان تغییر در زندگی اندک اندک رفتن به تپه چالتاسیان روز اول چشم چشم دو ابرو اما چه چشمی چه ابروهایی دختری با اعجاز در هر کلمه زیابیی تمام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 مهر 1396 17:05
نازینینم اکر می خواهی به زندگی من پایان دهی به دشنه و خنجر نیازی نیست چشمانت بس است بهترینم اگر می خواهی تا اعماق قلبم بروی به گلوله نیازی نیست حرفهایت شیرینت زبانی هایت بس است نفسم سنگ بودم در دستانت اب می شدم کوه بودم فرور میریختم از نگاهت معشوقم اگر در این راه عاشقی گناهکار من هستم نیازی به زندان نیست حسرت تو مرا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 مهر 1396 11:38
نمی دانم از اب و هواست یا از آب معشوقه ای دارم با رنگ و بوی یک گل دنیا را هم به من بدهند فایده ای ندارد باز تو در ترازو سنگینی می کنی برای من عشق اوست که روحم را پر از حرارت می کند در هر نفسی اورا حس می کنم اولین و اخرین معشوق من است مهربانم وفادارم دردم را شادی ام را با تو تقسیم کرده ام عمرم را با تو تقسیم کرده ام...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهر 1396 23:01
نازنینم نمی خواهم در یک عاشقانه صحبت از درد کنم صحبت از انچه که بر ما می گذرد کنم اما می خواهم بگویم من از دل یک تاریکخانه از بین میلوین ها شبح بی روح و عاطفه که تنها خود را می بینند و می شناسند هرزگی ها والودگی های خود را با وقاحت هرچه تمام عشق می نامند نام زیبایت را صدا زدم من در این زمانه عاشق کش فریاد عشق برایت سر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 مهر 1396 20:35
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم این درد نهانسوز، نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب، شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو، من سوخته در دامن شبها چون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 مهر 1396 00:31
صاحب این عکس ؛ قادر نام دارد، او ثبات عقلی ندارد.او فکر میکند چوبی که سوار آن است یک ماشین مرسدس است.قادر به هر نقطه از شهر مالاتیا ( یکی از شهرهای ترکیه ) که بخواهد برود با مرسدسش میرود. تا اینجای قضیه عادی بنظر میرسد اما : تقریبا همه مردم شهر بزرگی چون مالاتیا؛ بنز خیالی قادر را پذیرفته اند و با چوب او مثل یک ماشین...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مهر 1396 20:13
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم...