-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 اردیبهشت 1399 23:07
حالمان بد نیست ! غم کم می خوریم کم که نه ... هر روز کم کم می خوریم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم و نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 23:08
درین سرای بی کسی، کسی به در نمیزند به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمیزند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمیزند نشستهام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم یک صلای آشنا به رهگذر نمیزند دل خراب من دگر خرابتر نمیشود که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 اردیبهشت 1399 00:50
نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس تصور کن یه مرد و با چشمای خیس نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم شکسته میرم امشب بانو خدانگه دارت اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو زجه های کبودم میشه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 20:19
وقتی نباشی تحمل تنهایی کار سادهای نیست چون تنهایی قبل از تو با تنهایی بعد از تو زمین تا آسمان فرق میکند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 فروردین 1399 01:14
عقدهای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو زیربار دل سرآمد روزگارم همچو سرو محو نتوان ساختن از صفحهٔ خاطر مرا مصرع برجستهٔ باغ و بهارم همچو سرو خاطر آزادهٔ من فارغ است از انقلاب دربهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو آن کهن گبرم که از طوق گلوی قمریان...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 اسفند 1398 17:42
یک نظر بر یار کردم ، یار نالیدن گرفت یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن مرغ ِ صیاد تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 اسفند 1398 23:23
رفیق بغض هر شبم هوای گریه و تبم به گریه های من بگو خیال دیدن تو کو ای عشق تمام حسرت هنوزم دلیل آه سینه سوزم ببر مرا به ناکجا عشق ای درد ببین به استخوان رسیدی همین که از دلم بریدی ببر مرا به هرکجا عشق خیال خنده های تو شد آرزوی هر شبم به چشم های تو قسم که جان رسیده بر لبم خزان شد و نیامدی عزیز لحظه های من اگر ندیدمت تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 اسفند 1398 00:53
قلب تو قلب پرنده،پوستت اما پوست شیر زندون تن و رها کن،ای پرنده پر بگیر اون ور جنگل تن سبز،پشت دشت سر به دامن اون ور روزای تاریک،پشت این شبای روشن برای باور بودن،جایی باید باشه شاید برای لمس تن عشق،کسی باید باشه باید که سر خستگیاتو،به روی سینه بگیره برای دلواپسی هات،واسه سادگیت بمیره قلب تو قلب پرنده،پوستت اما پوست شیر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 اسفند 1398 23:32
دل من دیر زمانی ست که می پندارد: « دوستی » نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ، ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را -دانسته- بیازارد! در زمینی که ضمیر من و توست از نخستین دیدار، هر سخن ، هر رفتار، دانه هایی ست که می افشانیم برگ و باری ست که می رویانیم آب و خورشید و نسیمش « مهر » است ....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 اسفند 1398 17:12
شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم خمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم همه به کاری و من دست شسته از همه کاری همه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم خزان عشق نبینی که من به هر دمی ای گل در آرزوی شکوفائی و بهار تو بودم اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 اسفند 1398 23:02
باز کن پنجرهها را، که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده ست. * همه چلچله هابرگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده ست و درخت گیلاس هدیهٔ جشن اقاقیها را گل به دامن کرده ست * باز کن پنجرهها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 اسفند 1398 00:42
به هوای تو من! تو خیال خودم!! بی تو پرسه زدم…♪♪ منو بُرد به همان شبی که به چشای تو زُل میزدم!! من به دُنیای تو با، این احساس ناب…♪♪ عادت کردم!! عادت کردم!! بعد از آن شب سرد، هر نگاه تو را عبادت کردم…♪♪ آه که نبودت، به من آتش جان زد!! سوختم از این عشق، که تو را بی وفا کرد…♪♪ من شُدم آن کس که روَم پِی مستی!! قلب مــرا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 بهمن 1398 11:03
گرید به حالم کوه و در و دشت از این جدایی می نالد از غم این دل دمادم فردا کجایی سفر بخیر سفر بخیر مسافر من گریه نکن گریه نکن به خاطر من باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره می سپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 بهمن 1398 22:58
تا بحال از عسل چشم کسی مست شدی؟ تا بحال عاشق دیوانه سرمست شدی؟ من همان عاشق دیوانه سرمست توام،تو به اندازه من این همه دلتنگ شدی؟ وقتی از خلسه آغوش تو برمیگردم،توهم آشفته آن بوسه بی مرز شدی؟ من که از دوری تو تار دلم میلرزه،توهم اندازه من این همه دلتنگ شدی؟ هوس خواستنت مثل عسل شیرین است،تو بگو عاشق این قلب پر از درد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 بهمن 1398 23:56
بی ما تو به سر بری همه عمر من بی تو گمان مبر که یکدم!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 بهمن 1398 19:42
شب روی شانههای مردی میافتد که در حال دور شدن است در کنار تاریکی او با خود رازی را همراه میبرد بین خانهها و کلیساها، زنی در جستجوی کسی است که دیگر آنجا نیست و به خاطر تو، چه بسیارند کسانی که دیگر باز نخواهند گشت آزادی! تو سبب گریستن بسیاری شدهای بدون تو، تنهایی بسیاری خواهد بود از آنجا که زندگی هدفی را دنبال...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 دی 1398 18:58
برسان باده که غم روی نمود ای ساقیاین شبیخون بلا باز چه بود ای ساقیحالیا عکس دل ماست در آیینه جامتا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقیدیدی آن یار که بستیم صد امید در اوچون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیوگر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقیتشنه خون زمین است فلک وین مه نوکهنه داسی است که بس...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 دی 1398 23:54
ماهم شکسته خاطرودیوانه بوده ایمما هم اسیر طره جانانه بوده ایممانیز چون نسیم سحر درحریم باغروزی ندیم بلبل و پروانه بوده ایمما هم به روزگار جوانی ز شور عشقعبرت فزای مردم فرزانه بوده ایمبر کام خشک ما به حقارت نظر مکنما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایمای عاقلان به لذت دیوانگی قسمماهم شکسته خاطرو دیوانه بوده ایم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 دی 1398 22:15
افتاده اگر به خاک دیدی، از شاخه جدا شقایقی رایا در دل موج سهمناگین، توفان بشکسته قایقی را در صبح بهار جای شبنم، در گونه گل تگرگ دیدییا صید به خون کشیده ای، افتاده به دام مرگ دیدی چون من به نگاه دلفریبی، گر عاشق و بی قرار گشتیدر دشت جنون بی ترانه، سرگشته تر از غبار گشتی یا پیر شدی چو من دریغا، از آینه شرمسار گشتی گفتی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 دی 1398 23:50
عشق به شکل پرواز پرنده استعشق خواب یه آهوی رمنده استمن زائری تشنه زیر بارانعشق چشمه آبی اما کشنده استمن میمیرم از این آب مسموماما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه زنده استمن میمیرم از این آب مسموممرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده استتو که معنای عشقی به من معنا بده ای یاردروغ این صدا را به گور قصهها بسپارصدا کن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 آذر 1398 23:35
نه از آغاز چنین رسمی بودو نه فرجام چنان خواهد شدکه کسی جز تو تو را دریابد؛تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی...کوله بارت بردار؛دست تنهایی خود را تو بگیر و از آیینه بپرس منزل روشن خورشید کجاست!شوق دریا اگرت هست روان باید بودورنه در حسرت همراهی رودی به زمین خواهی شد.مقصد از شوق رسیدن خالیست...راه سرشار امید و بدان کین...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آبان 1398 20:43
درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم درارو بستم روت، تا احساس آرامش کنم باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست هر کاری می کنه دلم،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 آبان 1398 16:58
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی، خواب و سرابی گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش هر منزل این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 آبان 1398 18:32
بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش، اما حرفش هیچوقت از یادم نمی رود، می گفت: زندگی مثل یک کلاف کامواست، از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم، گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود، بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 آبان 1398 18:30
ما معمولی ها بنز و پورشه نداریم که برویم ایران زمین و اندرزگو دور دور و بعد هم دختر ها برایمان بمیرند و نمره تلفنهایشان به ما بدهند.ما ماشین لکنته ی پر ایرادمان را بر می داریم و می زنیم به خیابان و انقدر موزیک گوش می دهیم و بی هدف رانندگی می کنیم تا خسته شویم.به دخترهای مردم هم اخترام می کنیم و اصولا بلد نیستیم ماشین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 آبان 1398 21:13
چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟ به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد دل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 مهر 1398 23:32
مست نگاه.. . لب خندان تو . برق چشمان تو . برده قرار از ، دل عاشق زارم . با من بی نوا ، بیش از اینم جفا . دگر مکن یارم . ای گل ارغوان . همچو سرو چمان . ای در شب تار من ، روشنایی . بت چین و ختن . روح و جانی ، به تن . دل می ربایی . آتش زده ای ، بر دل . وای از من و آه از دل . زندگی بی تو ، شده بیحاصل . دل شده مجنون ، چه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 مهر 1398 21:22
دل که تنگ است کجا باید رفت؟ به در و دشت و دمن؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟ یا به یک خلوت و تنهایی امن دل که تنگ است کجا باید رفت؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست، دل که تنگ است برو خانه دوست... شانه اش جایگه گریه تو سخنش راه گشا بوسه اش مرهم زخم دل توست عشق او چاره دلتنگی توست.. دل که تنگ است برو خانه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مهر 1398 22:32
تویی تویی به خدا، این که از دریچه ی ماه؛ نگاه می کند از مهر و با منش سخن است تویی که روی تو مانند نو گلی شاداب، میان چشمهٔ مهتاب بوسهگاه من است تویی تویی به خدا، این تویی که در دل شب، مرا به بال محبت به ماه می خوانی، تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت، گَهی به نام و گَهی با نگاه می خوانی تویی تویی به خدا، این دگر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 مهر 1398 22:52
من خام بودم و تو پرم کردی این روزها نزدیک سالگرد برادرم است دردها انچنان زیاد است که نوشتن نیز نمی تواند اندکی مجال برای اندیشیدن به انسان بدهد سلطه اندیشه های غیر واقعی و سفسطه و مغلطه بی وفایی دیدن از یاران دور و نزدیک روح انسان را انچنان می شکند که ب یکباره از همه چیز احساس تهی بودن می کنی می خوام بگویم گاهی بهانه...